دعوت به همکاری

بسم رب الشهدا

سلام بر زنده دلان تاریخ ، سلام بر آنان که پای در رکاب امام عشق گذاردند . سلام بر آنان که نوای مظلومانه هل من ناصر ینصرنی حسین ( علیه السلام ) را در نینوا از فرسنگ ها را در کربلای فکه ، شلمچه ، مجون ،طلائیه و پادگان دوکوهه پاسخ دادند . سلام بر طلائیه داران سرزمین عشق ایثار ، که بر مولایشان اقتدا کردند و سر را در ره دلدار نهادند . سلام بر آنان که داغ سیلی کوچه بنی هاشم بعد از سالها در چهر شان نمایان بود . سلام بر آنان که فدایی ولایت شدند . و علی( علیه السلام ) وار زیستن و فاطمه ( سلام الله علیه )  سان بی نام و نشان گمنام ماندند . سلام بر بسیجیان غریبی که شجاعانه ، عباس وار  برای اسلام و دفاع از ناموس و کیان ولایت خود  را سوختند و محفل ما برافروختند .

 و اکنون نوبت ماست که یادشان را پاس بداریم و ذکرشان را برلب برانیم . بران شدیم که اقدام به تهیه سی دی چند رسانه ی در باب آن پادگان عشق محفل عشاق ، پاد گان دوکوهه نمائیم . لذا از تمامی دوستانی که خاطراتی ،  قطعات ادبی ، فیلم ، عکس ، صدا پیرامون آن پادگان عشق دارند دعوت به همکاری می نمائیم . دوستان می توانند آثار خود را برای ما ایمیل کنند که  با در ج نام  و مشخصات خود  فرستنده انشا الله در سی دی قرار داده  می شود . در صورت تما یل با ما مکاتبه کنید .

m_kheybar@yahoo.com

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۴۲ )

بسم رب الشهدا

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

دوباره شروع كرديم به شناسايي منطقه. برنامه مان اين بود كه اگر خواستيم به قصرشيرين حمله كنيم، از روبه رو وارد عمل نشويم. براي همين، در شناسايي سعي كرديم تا نزديكي دشمن را بررسي كنيم. در اين شناسايي، حاج بابا هم آمد. با آقاي «حسين چنگيزي» و «حسين جعفرزاده» كه از اعضاي توپخانه بود، هماهنگ كرديم و راه افتاديم.
حاج بابا به حسين جعفرزاده مي گفت «حسين مظلوم» و به حسين چنگيزي كه مسؤول طرح و عمليات بود، مي گفت: «حسين ظالم!»
به طور فشرده داخل تويوتا نشستيم و مي خواستيم ببينيم مي شود سكوي تانك زد يا نه. منطقه زير ديد مستقيم دشمن بود. زمان رفتن ، مشكل چنداني پيش نيامد. اما در برگشت، آنها ديدند و ما را گرفتند زير آتش خمپاره . چپ و راست ماشين خمپاره مي خورد. رسيديم به جايي كه صخره و سنگ بود. حاج بابا فرمان را چرخاند؛ اما ماشين خوب نچرخيد و پهلو داد و چپ شد. از پنجرة ماشين بيرون آمديم. زير ديد دشمن بوديم و يكسره خمپاره مي ريخت روي سرمان. اول سعي كرديم از ماشين دور شويم. چند متري بيشتر نرفته بوديم كه زوزة توپ شنيدم. سريع شيرجه رفتم. موجش كه تمام شد، بقيه را صدا زدم. صداي حسين مظلوم خيلي ضعيف بود. رفتم طرفش. ديدم تركش خورده. حاج بابا مدام سر به سر آنها مي گذاشت و مي گفت: «همش تقصير اين حسين ظالمه كه حسين مظلوم زخمي شده!»
حسين مظلوم را آورديم عقب و شب ماشين را برگردانديم. اين شناسايي، اولين حركت براي عمليات بعدي، يعني «عمليات قصرشيرين» بود.

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۴۱ )

بسم رب الشهدا

سفری سخت تر از صاعقه در پیش است         بشتابیم که هنگام هماوردیست

فصل فارغ شدن از چنبر تشویش است         فصل آزادگی و شور جوانمردی است

زنده یاد محمد رضا آقاسی

با امید حضور پور شور در پای صندوق های رای .


حكايت 41

مهدي مرندي

روز 9 دي 1360، ساعت پنج صبح بود. رفتم پادگان ابوذر، پيش حاج بابا و گفتم: «مي خواهند به ما حمله كنند.»
انگار كه حرفم را نشنيده باشد، گفت: «چي؟»
گفتم: «قراره سه روز ديگه به ما حمله كنن.»
گفت: «تو از كجا مي دوني؟»
گفتم: «از ساعت دو نصفه شب داريم بازجويي مي كنيم. همان پناهندة عراقي اين را گفت.» حاج بابا گفت: «بشين ببنيم چي شده؟»
خلاصه جريان را برايش تعريف كردم و قرار شد از جبهه هاي ديگر كمك بگيريم، نيروهاي خودمان در منطقه آماده باشند و از ارتش هم بخواهيم برايمان نيرو بفرستد.
بلافاصله دست به كار شديم . اول با جبهه هاي ديگر تماس گرفتيم. از شهيد بروجردي در منطقة هفت خواستيم برايمان نيرو بفرستد. از جبهة چپ سرپل ذهاب، بچه هاي نجف آباد ، از ارتفاعات قلاويز، بچه هاي همدان، عده اي از نيروهاي جبهة «شيشه راه » كه انتهايي ترين جبهة سرپل ذهاب بود و همين طور تعدادي از بچه هاي دشت ذهاب اعلام آمادگي كردند كه خودشان را به ما برسانند.
از طرف ديگر، تيپ سه زرهي لشكر 81 ارتش يك دسته سوار زرهي و يك آتشبار توپخانه به كمك ما فرستاد. دستة سوار زرهي چند «اسكورپين»، «پي ام پي» و «نفربر» با خودش آورد. ديديم اگر اينها را به خط ببريم، مي فهمند كه ما با خبريم. آنها را همان جا نگه داشتيم. با هليكوپترهاي «كبري» هم هماهنگ كرديم. طوري برنامه ريزي كرديم كه از زمان حملة عراق تا رسيدن نيروها بيشتر از يك ساعت زمان لازم نداشته باشيم.
در اين ميان، به سپاه ريجاب، پيش حاج آقا طهماسبي رفتم و گفتم: «حاجي! آمادة مقابله با حملة عراق باش! قراره به شما حمله كنن.»
گفت: «چي؟ مگه چي شده؟»
گفتم: «همان پناهنده اي كه ديروز آوردينش حمام و بهش كباب دادين، گفت قراره به ما حمله كنن.»
باورش نمي شدكه آن اسير اين اطلاعات را داشته و در قبال محبت هاي آنها هيچ حرفي نزده باشد. با نشان دادن برگة بازجويي، حرف من را باور كرد.
گفتم: «به هر حال، امروز كه داره تمام مي شه و شما فقط دو روز ديگه فرصت دارين. در ضمن، ساعت حمله هم مشخص نيست.»
شروع كرد به آماده كردن تجهيزات و امكانات مقر خودش.
از روز سوم، هنوز دو، سه ساعت نگذشته بود كه حملة عراق و ضدانقلاب شروع شد. آنها اول ارتفاعات بلند منطقه، از جمله «آسيابان» كه به آن «آشيوبا» هم مي گفتند، گرفتند. اين بنا از يادبودهاي دوران «يزدگرد» بود كه در بلندترين نقطة منطقه قرار داشت. به اين ترتيب، آنها كاملاً بر ما مشرف شدند. زيرپاي اين قصر، مكاني بود به نام «بابايادگار» كه از مكان هاي مقدس قلخاني ها بود. بعد از گرفتن آشيوبا، به طرف بابايادگار سرازير شدند. در اين فاصله، بچه ها حركتشان را به آن طرف آغاز كردند.
مردم ريجاب كه تازه از حمله باخبر شده بودند، شروع كردند به گريه و زاري. فكر مي كردند شهر سقوط مي كند. من به آقاي طهماسبي گفتم: «شما فقط بومي هاي خودتان را از مهاجمان مشخص كنيد.»
همة آنها لباس كردي تنشان بود. او به همه لباس هاي مشخص داد و آنها هم پس از تجهيز راه افتادند. بعد از حركت اين گروه و نيروهاي ديگر، درگيري شديدي آغاز شد. هليكوپترهاي كبري هم از بالا آنها را مي زدند. نفربرها، خشايارها و پي ام پي ها هم همراه با نيروها حركت كردند.
توي اين درگيري ، تعداد زيادي از مهاجمان كشته شدند. با تكنيك و تاكتيك درستي نمي جنگيدند و اصلاً در توانشان نبود بيايند خط اول. بيشتر از نصف روز طول نكشيد كه آنها با تلفات زيادي كه داده بودند، شروع به عقب نشيني كردند و رفتند پايين.
مردم خيلي خوشحال بودند و شيريني پخش مي كردند. اگر دشمن به ريجاب مي رسيد. علي رغم كرد بودنشان، خسارت مالي و جاني فراواني وارد مي كردند.
يكي از مهمترين آثار اين عمليات ، نمايش قدرت بچه هاي «القارعه» بود و اين كه وجود آنها بسيار مثمر ثمر بود. شايد بتوان گفت: آخرين عملياتي بود كه بچه ها همه با هم در آن حضور داشتند.
تصميم گرفتيم برادران را تقسيم كنيم و بفرستيم به جبهه هاي مختلف تا بتوانند. منطقة وسيعي را پوشش دهند. ابتداي كار، كاملاً موفق بوديم. كم كم، تعداد افراد جذب شده، كمتر از تعداد شهيدان گرديد. ديگر نيرويي براي گردان باقي نماند. بنا شد مدتي براي تجديد قوا، كار گردان را متوقف كنيم و تمام نيروهايمان را براي عمليات هاي بزرگتر حفظ كنيم.(پاورقي1)

پاورقي:
1- در تاريخ 22/10/60 تك محدودي توسط سپاه ريجاب روي مناطق «بزميرآباد» و «رمكي»، حد فاصل ارتفاعات دالاهور و بمو كه پايگاه ضدانقلاب بود، اجرا شد كه منجر به سركوبي ضدانقلاب و آزادي مناطق گرديد.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۴۰ )

بسم رب الشهدا

حكايت 40

مهدي مرندي

يك شب به من خبر دادند يك افسر عراقي تسليم شده است. گفتند: «شما بياييد، او را تحويل بگيريد و منتقل كنيد.»
وقتي به «ريجاب» رسيدم، «حاج طهماسبي»(پاورقي1) گفت: «اسير آمادة انتقال است.»
پرسيدم: «چه اطلاعاتي ازش گرفتيد؟»
گفت: «خودش پناهنده شده، ما خيلي ازش سؤال نكرديم.»
گفتم: «از كجا فهميديد كه پناهنده شده؟»
گفت: «تا بچه ها ديدنش، دست هاش رو برده بالا و گفته من پناهنده هستم.»
آنها هم او را به عقب منتقل كرده بودند. پذيرايي مفصل و استحمام و خلاصه امكاناتي كه رزمندگان خودمان هم نداشتند، در اختيارش قرار داده بودند.
همين كه افسر عراقي را ديدم، حدس زدم براي شناسايي آمده بوده و براي اين كه خيلي بازجويي نشود، گفته است كه من پناهنده ام. به حاج آقا گفتم: «شما هركاري داريد، انجام بديد، من مي خوام ببرمش سرپل.»
گفت: «دير وقته، شايد توي راه براتون كمين بزنن.»
گفتم: «نه، همين امشب بايد بريم.»
افسر عراقي را برداشتيم و راه افتاديم. بين راه، من رانندگي مي كردم و «مهدي خندان»(پاورقي1) با اسلحة كلت مراقب اسير بود.
آن شب در حالي كه باران هم مي باريد، اسير را آورديم سرپل ذهاب. تصميم گرفتم كه او را به پادگان نبرم و در مقر خودمان ازش بازجويي كنم. ساعت دو نيمه شب بود. ماشين را گذاشتم جلو ساختمان و رفتم بالا. آقاي بني احمد را بيدار كردم و گفتم: «اسير دارم، مي خواهم بازجويي كني. فكر كنم اطلاعات زيادي داره و نمي خواد لو بده.»
بني احمد بلند شد. چشم هايش را ماليد و گفت: «باشه، هر وقت گفتم، بيارينش. بگذار كمي آب به صورتم بزنم.»
همة نيروهاي آموزشي خواب بودند. برگشتم پايين پيش خندان. داشتم در را باز مي كردم اسير را بياورم پايين كه يكدفعه داي رگبار بلند شد . حدس زدم بني احمد دارد بچه ها را بيدار مي كند. اين سريعترين و
راحت ترين روش بيدار كردن بچه ها بود.
مي دانستم بچه ها در كمتر از يك دقيقه لباس پوشيده و مسلح به خط مي ايستند، تا اسير عراقي از ماشين پياده شد، يكي از بچه ها آمد و گفت: «آقاي مرندي، بفرماييد بالا!»
چشم هاي افسر عراقي بسته بود. دستش را گرفتم و به طرف مقر بردمش. توي سالن، بچه ها پشت سر هم توي سه خط ايستاده بودند. بني احمد شروع كرد به راه رفتن. دور بچه ها قدم مي زد و صداي پايش توي سالن مي پيچيد . افسر عراقي رنگش پريده بود . حتي صداي نفس كشيدن بچه ها هم به گوش نمي رسيد. من و خندان هم دست هاي او را راها كرده و كناري ايستاده بوديم. نمي دانستم بني احمد مي خواهد چه كار كند. يكدفعه فرياد زد: «تكبير» و بچه ها توي ستون گفتند: «الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر!»
چشم هاي اسير عراقي بسته بود و فقط صداي تكبير را كه در فضاي بزرگ سالن مي پيچيد، مي شنيد. رنگ صورتش سفيد شده بود و زانوها و لب هايش مي لرزيد. بني احمد در حالي كه پاهايش را شايد محكمتر از هميشه به زمين مي كوبيد، جلو آمد. رسيد به اسير عراقي، دستش را گذاشت وسط سينه اش و آرام فشار داد، طوري كه عقب عقب برود. تا پشتش به ديوار رسيد، پرسيد: «شي اسمك؟»
اسير عراقي جواب داد، پرسيد: «اهل كجايي؟»
او جواب داد: پشت سرهم سؤال كرد. به عربي مسلط بود. بعد از دو، سه سؤال، دستش را از روي سينة او برداشت و آرام آرام شروع كرد به راه رفتن. اين بار بي صدا راه مي رفت. لحن حرف زدن افسر عراقي نشان مي داد دارد دروغ مي گويد. براي جواب دادن مكث مي كرد. بني احمد جلو آمد . حرف هاي افسر عراقي كه تمام شد، محكم خواباند توي گوشش، و بهش گفت: «تو اول گفتي من مسلمونم، شيعه ام . مگه شيعه دروغ مي گه؟ اين ضربه براي دروغت بود كه اين جا عذابش رو بكشي و گناهش رو با خودت به اون دنيا نبري؟»
اسير عراقي با شنيدن اين حرف، بيشتر از قبل ترسيد. صداي تكبيري كه در فضا پيچيده بود و اين بازجويي حرفه اي، همه و همه باعث شده بود تا زبانش باز شود و اطلاعات بدهد.
پس از حدود دو ساعت، علاوه بر اين كه روش جديدي براي بازجويي ياد گرفتم، فهميدم كه قرار است حدود هشتصد نفر از نيروهاي ضدانقلاب كه رهبرشان فردي به نام «الله نظري» از طايفة «قلخاني» است ، همراه با دو گردان عراقي به ريجاب حمله كنند و جادة سرپل ذهاب به باختران را قطع كنند. اگر اين حمله با موفقيت انجام مي شد، ارتباط ما با باختران قطع و دچار مشكلات زيادي مي شديم.
افسر عراقي گفت: «زمان حمله سه روز ديگر است.»
بني احمد بازجويي خوبي انجام داد. اطلاعات ارزشمندي نصيبمان شده بود.

پاورقي:
1- او در سال 59 و 60 اولين فرماندة سپاه ريجاب و «دالاهو» بود. وي چندين مرتبه مجروح شد و هم اكنون يكي از فرماندهان سپاه پاسداران است.
2- از فرماندهان گردان هشت پادگان ولي عصر(عج) تهران بود. در سال 60 فرماندة سپاه ريجاب شد . طي سال هاي 62 و 63 به لشكر حضرت رسول(ص) منتقل شد و در سمت فرماندهي گردان «مقداد» در عمليات «والفجرچهار» به شهادت رسيد.

 

پيوند :‌ کلبه جديد خيبريان

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۳۹ )

بسم رب الشهدا .

با سلام و عرض پوزش به دليل تاخير در بروز رسانی خاطرات آقای مرندی قسمت ۳۹ حکايت سالهای بارانی :

مهدي مرندي

پس از عمليات «مطلع الفجر»، تلاش كرديم تا دوباره سازماندهي كنيم. عده اي از بچه ها شهيد شده و عده اي هم ترخيص شده بودند. مناطق جديدي تصرف شده بود و بايد مقرها تغيير مي كرد. علاوه بر اين، بايد براي عمليات بعدي آماده مي شديم. اين بود كه شروع كرديم به كار و فعاليت.
وظيفة من شناسايي ارتفاعات مهم منطقه بود كه در برنامة كار، عمليات آينده قرار داشت. هماهنگ كردن بچه ها و آموزش آنها را آغاز كردم. بچه ها تازه نفس بودند؛ اما بي تجربه. كار را از اول شروع كرديم و كم كم روش هاي شناسايي را به آنها دادم. خيلي زود راه افتادند و شناسايي ها شروع شد. در همين گيرو دار ، يك روز كه با حاج بابا مسائل منطقه را بررسي مي كرديم، پيشنهاد كردم بياييم و يك گردان مخصوص شناسايي تشكيل دهيم. كم كم طرح گردان شناسايي كامل تر شد، طوري كه تبديل شد به «گردان القارعه»؛ يا «عمليات بدون بازگشت».
در ضمن ، اين كه بچه ها مشغول چسبانيدن اطلاعيه هاي جذب نيرو به در و ديوار بودند، ما هم گفتيم و محلي را در ده كيلومتري سرپل ذهاب پيدا كرديم. مقر گردان القارعه، شهرك «كشاورزي» بود كه به دليل جنگ خالي شده بود و ساختمان هاي سنگي محكمي داشت. كنارش هم يك ده كوچك بود. تا زماني كه اولين نيروهاي شهادت طلب براي نوشتن رضايت نامه به ما مراجعه كردند، مقر را راه انداختيم و امكانات دفاعي براي آنان فراهم كرديم. همچنين، به ساكنان روستا هم كمك مي كرديم. آنها حمام نداشتند. بعد از رو به راه شدن حمام مقر، اجازه داديم كه دو روز در هفته هم آنها از آن استفاده كنند.
در مقر، ساختمان مناسبي را پيدا كردم. دو طبقه بود و سالن بزرگي داشت. طبقه بالا را براي كار تشكيلات گردان و طبقة پايين را به عنوان اتاق تمرين، ورزش و آموزش در نظرگرفتيم.
يك روز داشتم از سرپل ذهاب رد مي شدم، تو مسير ديدم بچه ها تمام در و ديوار را پر ركده بودند از آگهي هاي القارعه. در آگهي نوشته شده بود: «اين گردان تعدادي شهادت طلب را جهت عمليات هاي ويژه آموزش مي دهد.»
در آن زمان، عدة زيادي عاشق فداكاري و تلاش بودند كه به منطقة غرب مي آمدند براي جنگيدن. اما بعد از اين كه مي ديدند جنگ آن جا فقط پدافند است، خسته مي شدند. بنابراين، يا بر مي گشتند، يا تقاضاي انتقال مي كردند.
در همان چند روز اول، پانزده نفر خودشان را معرفي كردند. بچه هايي بودند از اصفهان ، نجف آباد، مشهد، لرستان، گيلان و چند شهر ديگر. ثبت نام رسمي شروع شد. تعداد افراد به بيست و هفت نفر رسيد؛ در حد يك دسته. قرار شد كارهاي عملياتي را من انجام بدهم و كارهاي عقيدتي و سازماندهي را هم آقاي «بني احمد» به عهده بگيرد.
پس از ثبت نام، بني احمد يك جلسه توجيهي گذاشت. برايشان توضيح داد كه مي خواهيم فعاليت خارج از عمليات جاري در جبهه داشته باشيم. اين عمليات احتياج به بچه هايي دارد كه شهادت طلب باشند و ما به كساني نياز داريم كه وقتي رفتند پشت دشمن ، وحشت نكنند و بتوانند نيازهاي اطلاعاتي ما را برآورده كنند.
بعد از جلسه، تمام بچه ها فرم هايي را پر و زير آن را هم امضا كردند. مضمون فرم اين بود: «ما با پاي خود به اين گردان آمده ايم و تا مرز شهادت پيش مي رويم و براي انجام هرگونه فعاليت سخت حاضريم.»
شناسنامه هايشان را هم ضميمة فرم كردند!
حيرت زده مانده بودم. اين كار از تكليف هم خارج بود. جلوه هايي از عشق در تك تك آن برگه ها نمايان بود. كاش الان اين اسناد دستم بود. بچه ها آن جا ره صد ساله را يك شبه طي كردند.
يكي، دو روز بعد، برنامه ها منظم شد و كار آموزش را شروع كرديم. از صبح زود بيدار مي شدند و بعد از نرمش و ورزش، با سلاح كار مي كرديم. سعي مي كرديم با روش هاي مختلف، روي سلاح ها كار كنيم. اين كار دو، سه روزي ادامه داشت و بعد از آن افراد را با تاريكي شب آشنا كرديم . نزديك شدن به روستاها؛ بدون اين كه حتي سگ محافظ روستا متوجه شود ، راه رفتن توي صخره و شيار و در تاريكي شب، مين برداري و مين گذاري در شب و…
تمرينها براي بچه ها سخت نبود. تازه علاقه مند هم بودند و خودشان پيشنهاد جديد مي دادند. نيروها آموزش و مين گذاري در جاده را گذراندند و به جايي رسيدند كه يك شب تا خلع سلاح يكي از پاسگاه هاي دشمن پيش رفتند. فقط كافي بود اولين تير شليك مي شد تا همه را به اسارت مي گرفتيم؛ اما چون با فرماندة پاسگاه خودمان هماهنگي نكرده بودم، متصرف شديم و برگشتيم. ديگر برايمان مشخص شد كه بچه ها مي توانند كار كنند و توانستيم افراد قوي و ضعيف را بشناسيم.
اولين ماموريتي كه بچه ها تحت عنوان «گردان القارعه» انجام دادند، شناسايي كامل منطقه بود. اين كار باعث شد تا كاملاً به منطقه توجيه شوند. دومين ماموريت مهم و جالب، تهية مهمات از منابع دشمن بود! به بچه ها گفتيم: «از جبهه هاي عراق برايمان خمپاره 60 بياوريد!»
در ضمن شناسايي، دو موضع خمپاره 60 را شناسايي كرده بودند. رفتند و كوله پشتي هاشان را پر از مهمات كردند و برگشتند! اولويت هم گذاشته بوديم؛ در مرحلة اول منور و بعد دودزا؛ اگر اينها نبود، جنگي!
وضعيت مهمات ما چندان خوب نبود و بايد خودمان به فكر تهية مهمات مي افتاديم. در كنار اين فعاليت ، كار شناسايي براي عمليات آينده را هم انجام مي داديم. مرحله اول شناسايي، مربوط به ارتفاعات مشرف به منطقة سرپل ذهاب بود. اين منطقه، ادامة ارتفاعات قصرشيرين محسوب مي شد. اگر مي توانستيم اين ارتفاعات را تصرف كنيم، در عمليات هاي بعدي، ديد دشمن كور مي شد. به همين دليل، سعي كرديم تا علي رغم صعب العبور بودن ارتفاعات، هرطور شده آنها را از دست دشمن بيرون بياوريم.
بچه ها به راحتي رفتند شناسايي كردند و با اطلاعات جالبي برگشتند. براي بار دوم خودم هم با آنها رفتم و اسلايد تهيه كرديم.
در شناسايي بعدي، متاسفانه عده اي از آنها به ميدان مين برخوردند. دشمن مين هاي پراكنده و نامنظم كاشته بود كه ديده نمي شد. به اين مين هاي جهندة «تيزپنجه» مي گفتند. بچه ها با ميدان برخورد كردند و بعد از انفجار، دو نفر از آنها به شدت مجروح شدند. طوري كه قادر به ايستادن نبودند و تا جايي كه مي توانستند خودشان را سينه خيز روي زمين كشيدند. شش نفر بودند. «پرويز لرستاني» هم در بين آنها بود. پرويز بسيار شجاع بود و روحية مبارزي داشت. لباس آبي روشن، از لباس هاي نيروي هوايي ارتش، مي پوشيد و چفية كردي مي بست. براي اين كه راحت باشد، سرش را مي تراشيد. او خيلي تلاش كرده بود تا به جايي برسد كه بتواند اطلاعاتش را منتقل كند. خونريزي زياد به او مجال نداده بود.
وقتي ديديم بچه ها نيامدند، به ديده بان گفتم تا مراقب مسير باشد و ببيند مي آيند يا نه. وقتي ديده بان گفت كسي را نمي بيند ، چون مسير حركتشان را مي دانستيم، راه افتاديم به سمت آنها.
وقتي پيداشان كرديم كه خيلي دير شده بود. تمام صر و رويشان را خاك پوشانيده بود و پا و سينه و كتف هايشان زخمي بود. زخم، صورت پرويز را پوشانيده بود؛ با اين حال از همه جلوتر بود. رد خوني كه از آنها باقي مانده بود، تا ميدان، يعني حدود يك كيلومتر دورتر، ديده مي شد. اين شش نفر، اولين گروه القارعه بودند كه به شهادت رسيدند.
گروه دوم براي شناسايي ارتفاعات «بمو» تا «تنگه بيشگاه» كه نوار مرزي بود، تعيين شدند . اين گروه هشت نفره هم شناسايي بسيار كاملي انجام دادند و با آوردن عكس هاي بسيار مهم، كارشان را كامل كردند. پس از انجام شناسايي، براي بازگشت، به دو گروه پنج نفره و سه نفره تقسيم شده بودند. گروه پنج نفره به راحتي و بدون برخورد با مشكلي به مقر برگشتند. اما گروه بعدي تاخير داشت. بچه ها آمادة دريافت پيام از بي سيم بودند و مراقبت كامل داشتند. هيچ تماسي از آن طرف برقرار نشد. بيست و چهار ساعت بعد، يكي از آن سه نفر آمد؛ در حالي كه تمامي اطلاعات و گزارش ها را آورده بود. نامش «جهرمي»(پاورقي1) بود.
او گفت در مسيرشان، از نزديكي يكي از مقرهاي عراق رد مي شده اند . يكي از آنها مي گويد: «نمي توانم دست خالي برگردم.» عراقي ها داشتند غذا مي گرفتند و به كارهاي روزمرة خودشان مي رسيدند. تصميم مي گيرد روي آنها عمليات انجام بدهد. هرچه بقيه مي گويند قرار نيست عمليات داشته باشيم، بايد اطلاعات را ببريم، او جواب منفي مي دهد. نفر دوم هم دوست نداشت او را تنها بگذارد. جهرمي تنها مي آيد تا به مقر مي رسد.
بعدها با خبر شديم كه آن دو نفر، صبح خيلي زود، عمليات خودشان را انجام مي دهند و به قلب مقر حمله مي كنند و بعد از درگيري شديد با دشمن، به شهادت مي رسند . همچنين چند نفر از افراد دشمن را هم به هلاكت مي رسانند.
اينها اولين تجربه هاي القارعه بود.

پاورقي ها:
1- او مدت ها ديده بان منطقه بود و در اواخر سال 60 در دشت ذهاب به شهادت رسيد.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

یادهایت را در خود تجربه كن

بسم رب الشهدا

از آن روزی که حاج حسین خرازی با آن لحجه شیرین اصفهانی اعلام کرد که با هفتاد و چند نیروی تحت امرش می تواند وارد خرمشهر شود و این شهر را از رژیم غاصب صدام پس گیرد . بیست و سه سال  گذشته است . چه زود می گذر ایام و انسان فراموش کار است .

خرمشهر که در زمان سلطنت محمد شاه قاجار در محل تلاقی دو رودخانه اروند و کارون ـ انتهای جنوب غربی استان خوزستان فعلی ـ شهری پای به عرصه وجود گذاشت که محمره نامیده شد .

در آن روز حتی نخل ها و جاه های خرمشهر هم خبر نداشتند که روزی فراخواهد رسید که ایران و ایرانی به این شهر و اتفاقاتی که  محمره ( خرمشهر ) را خونین شهر کرد به خود ببالند و وصله جدانشدنی تاریخ شوند .

غروب روز 31 شهریور ، از شدت گلوله های که برسر خرمشهر می ریخت کاسته شده بود . گویی دشمن دارد نفسی تازه می کند تا دوباره کشتار مردم را از سر بگیرد . بیمارستان کوچک شهر دیگر جای برای مجروحین ندارد . مردم هر آنچه از ملزومات زندگی می توانستند بر می داشتند و حتی با پای پیاده به سوی اهواز و دیگر شهر های مجاور روانه می شوند .

و سخنان محمّد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر که همه پاسداران را در سالن غذاخوری سپاه جمع کرده بود سنیدنی است : بچه ها تمام تعلیماتی که دیدیم برای چنین روزی بوده ...

پس از این سخنان نیروهای داوطلب روانه میدان شدند . دشمن با تمام قوا و تجهیزات بی رحمانه می تاخت و ویران می کرد و جهان آرا چه خوب شجاعت را از حسین علیه السلام  و یاران با وفایش آموخته بود و امروز و این ساعات وقت امتحان دادن و مورد سنجش قرار گرفتن بود .

مهمات و اسلحه مدافعین شهر کم بود . ولی اینان توانسته بودند سه روز مقابل لشکر تابن دندان مسلحه عراق دوام بیاورند و اجازه ورود این اصحاب سخیف بخ شهر را بگیرند .

صبح چهارمین روز تانکها با آرایش هلالی شروع به پیشروی کردند . ایرانیان باموشک آر ، پی ، جی هفت به جان تانکها افتاد ند. عراقی ها تا 19 مهر همچنان در دروازهای شهر و حوالی آن متوقف شدند .

در اولین دقایق بامداد 2 آبان ماه طرح هجوم نهای به اجرا در آمد . سی تا چهل نفر از مقاومین شهر در مقابل انبوه سربازان عراقی مقاومت می کردند . لحظه به لحظه بر تعدادشان کاسته می شد . جهان آرا تعداد را که در نقطه دیگر یجگیده وبرای استراحت به مقر برگشته بودند ، به خیابان فراخواند او با بیسم به آنها گفت : ــ بچه های بیاید که شهر دارد سقوط می کند . اما تعداد نیروهای مهاجم بیشتر از آن بود که بتوانند مقاومت کنند . !!!

بچه های خرمشهر حاضر به تخلیه شهر نبودند . پل در تسلط کانمل عراقی ها بود . شب مقاومت هافرو کش کرد و دشمن بر شهر مسلط شده بود .عده ای از  بچها  که در شهر باقی مانده بودند به گشت و گذار و جمع آوری افرادی که در شهر مانده بودند پرداختن . آخرین بار به مسجد شهرشان سرزدند و بوسه بر در و دیوار با آن وداع کردند .

تمام شهر در محاصره دشمن و تنها راه باریک زیر پل محلی است برای خروج از شهر یکی از بچهای خرمشهر با تیربارمواضع دشمن را هدف قرار داد تا باقی دوستانش از زیر پل عبو ر کنند و آنقدر مقاومت کرد تا همه از زیر پل عبور کنند و  دست آخر خود به شهادت رسید . در آن سوی کارون بغض یکی از بچه ها ترکید و بر لب رودخانه ایستاد و رو به شهر ش فریاد کشید :

ــ خرمشهر صدای مرا می شنوی ؟ خرمشهر به بعثی ها بگو ما بر می گردیم ! آزادت خواهیم کرد .

در آن ساعتی که « ارتشبد ص د ا م حسین ! » مست و دیوانه فرماندهان ارتش از هم گسیخته اش را در صبح روز سوم خرداد سال 1361 ــ درست 575 روز پس از تصرف خرمشهر ــ زیر شلاق ناسزا و فحش گرفته بود ، صدای بی سیم در قرار گاه کربلا بر خواست جوانی بود با لهجه اصفهانی که علی صیاد شیرازی را کار داشت . او با کد و رمز به فرماندهی قرار گاه کربلا گفت که می تواند با نیروهایش که هفتاد نفر بیشتر نبودند خط عراق را بشکند و وارد خرمشهر شود . . این جوان ، حسین خرازی فرمانده 25 ساله تیپ 14 امام حسین ( ع ) بود .

تا چشم کار می کند توی خیابانها و کوچه های خرمشهر ،عراقی ها صف بسته اند و دست ها بر سر منتظر اسارتند !

 ساعتی از ظهر نگذسته ، موعد پیروزی فرارسید . درست 575 روز خرمشهر در چنگال دشمن اسیر بود و حالا دیگر وقت آزادی است . نیروهای ایرانی ساعت 13 وارد شهر شدند. و ساعت 14 خبر آزادی خرمشهر مردم تمام ایران را به خیابانها کشاند . اما در خرمشهر رزمندگان خود را به مسجد جامع رساندن و نماز شکر بر جای آوردند .

در گوشه ای از شهر بهروز مرادی ( خرمشهری سبزه روی که در آن 34 روز مقاومت در کنار یارانش از شهر دفاع کرده بود ، بروی تابلوی نوشت :

خرمشهر جمعیت 36 میلیون نفر . )

و این مارش را خیلی ها هنوز هم در خاطر دارند

 


سلام دوستان سالگرد آزاد سازی خونین شهر را تبریک میگم امیدوارم که شرمنده خون شهدا که در این شهر جان خود را نثار آرمانهای والی مذهبی ملی کردن نشویم .  یا خواهش داشتم لطفا  مشکلات این قالب را با بنده در میان بزاریند و در کل نظرتون را در مورد این قالب بگید . خیلی تلاش کردم که چند تا قالب برای این روز تهیه کنم و در اختیار بچهای خوب و صمیمی پارس بلاگ بزارم ـ البته شما همتون استادید توی طراحی قالب ـ ولی این حاج علی ما نمی زاره که !! انشاالله در اولین فرصت اقدام می کنم اگر که او بخواهد . فی الحال دوستانی که مایل به استفاده از این قالب هستند اعلام کنند بنده در خدمت گذاری حاضرم .

 

و من الله التوفیق                    

عبد الحسین کربلائی مهدی           

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۸ )

بسم ر ب الشهدا

 با سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن  سال روز شهادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) .

و با ز هر گاه که گریه در گلو پیچد و راه نفس کشیدنم را دشوار می کند دفتری سبز به جای مانده از رفیقی نا آشنا در ظاهر و آشناتر از هر آشنا در دل همدم تنهایم می شود وتسکین دهنده دردهایم . و بازهم اولین برگ این دفتر که با صحبت های دو عاشق که گلوله های دشمن بینشان فاصله انداخته ...

 

اقا مرتضي برگرد خيلي زخم برداشتي خدا عجرت دهد .

آقا مهدي ! من سنگر حميد را خالي نمي گذارم اينجا حال و هواي ديگر دارد .

اوضاع نجا چطور است آنجا چطور است ؟

آقا مهدي فدايت شويم اوضاع خيلي خوب است . آلان ملائكه اينجايند . من بهشت را مي بينم ، من در بهشتم .

مواظب باش بهشت و جهنم را از هم تشخيص بده

آقا مهدي من بهشت را مي بينم . اين راهي كه انتخاب كرده ام آگاهانه بود ..... و بعد تماس قطع شد .

آخرين صحبتهاي مرتضي ياغچيان با آقامهدي باكري در پشت بيسيم .     عمليات خيبر : 7/2/62 ( نزديكيهاي غروب )

 

آن شب شبي كه پيكر ياران بر آب رفت                 مجنون ترين جزيره دنيا بخواب رفت

 


 

مهدي مرندي

روز سوم، بي سيم چي خبر داد كه ژاندارمري ها دارند تماس مي گيرند . نمي فهميد چه مي گويند. رفتم پاي بي سيم، بي سيم ژاندارمري با ما هماهنگ نبود. پشت بي سيم فقط مي شنيدم يكي مي گويد: «عگاب، عگاب…»
از قرار معلوم ترك زبان بود و نمي توانست عقاب را درست تلفظ كند. معطل نكردم و گفتم: «بچه ها مثل اين كه خبري شده!»
يك عده از بچه ها را فرستادم جلو. دشمن دست به تك شناسايي زد و آنها بلافاصله عقب نشيني كرده بود. عراقي ها تعدادي از نيروهاي ژاندارمري را هم با خود برده بودند تا از آنها اطلاعات بگيرند. بچه ها تماس گرفتند و گفتند چهل نفر از عراقي ها سوار بر زرهي آمده بودند و موفق شدند تعدادي اسير بگيرند. آنها مي پرسيدند حالا چه كار كنند؟
به دو نفر از نيروها ـ برادر سبزه بين از نيروهاي مشهد و آقاي سليماني از بچه هاي همدان كه بسيار قوي و فعال بودند – گفتم: «يك گروه از بچه ها را برداريد، بريد تعقيب دشمن.»
رفت و آمد در روز خطرناك بود. بچه ها حركت كردند. نزديك غروب، نرسيده به يك روستا، به عراقي ها رسيدند و درگير شدند. توي درگيري، يك نارنجك پشت پاي برادر سبزه بين منفجر مي شود و تركشش قسمتي از عضلة پايش را پاره مي كند. تير قناسه اي هم مي خورد به كتف آقاي سليماني. بچه ها موفق شدند از آن چهل نفر، نوزده نفر را پيدا كنند و با خود بياورند و توانستند تعدادي از اسراي ژاندارمري را هم آزاد كنند . بيشتر بچه ها زخمي بازگشتند.(پاورقي1)
در اين فاصله، توپخانه هم سر و سامان پيدا كرد. اقاي «رضا صادقي» ديده بان بود . يك آتشبار 105، يك آتشبار خمپارة 120، و 82 كل آتش سپاه را در منطقه تشكيل مي داد كه پايه گذار توپخانة سپاه در غرب كشور شد.
خمپاره ها را در ششصدمتري دشمن، جايي كه حتي تصورش را هم نمي كرد، كار گذاشتيم. توپ 105، جزو توپ هاي اسقاطي ارتش بود و سعي كرديم آن را هم رو به راه كنيم.
در اين مدت، دشمن بيكار نبود و يك سكوي موشك «فراگ» در منطقه مستقر كرد و مقرها را زير آتش گرفت.
با اين وضعيت، نمي دانستيم بر سر توپخانة ما چه مي آيد. تنها راه حلي كه به ذهنمان رسيد، استفاده از سوله هاي «آرميكو» بود. «توسلي»(پاورقي2) را كه از گردان هفت بود ، فرستاديم تهران. سوله ها را خريد و آورد . آنها را سرهم كرديم. محل آن را كه قبلاً در نظر گرفته بوديم، بتون ريختيم. در منطقة «ريخك» بيم محور بچه هاي همدان و محور چپ دشت ذهاب كه بچه هاي حاج بابا مستقر بودند، سوله را به پا كرديم و توپ ها را در آن جا داديم.
وقتي سوله ها را آماده كرديم، رفتيم پيش فرماندهان توپخانة ارتش و تقاضاي توپ 203 كرديم. اول قبول نمي كردند. مي گفتند: «ما توپ 203 را بياوريم زير برد خمپاره! اين كار را ارتش هيچ جاي دنيا انجام نمي دهد.»
با كلي خواهش و درخواست، ازشان خواستيم بيايند و مقر توپخانه را ببينند. بالاخره راضي شدند و آمدند. بعد از ديدن مقر، خيلي زود موافقتشان را اعلام كردند و يك قبضة 203 به آن جا منتقل شد.
توپ 203 برد زيادي نداشت و فقط مي توانست شانزده كيلومتر را پوشش بدهد. اما در عوض، قدرت تخريبش زياد بود. گلوله هايش 95 كيلو وزن دارد و بعد از برخورد، تا شعاع دويست متري موج ايجاد مي كند.
بالاخره توپ 203 را مستقر كرديم. يك دوربين مهندسي خيلي قوي كه از مقر «سرآب گرم» پيدا كرده بودم، آن را در اختيار آقاي صادقي گذاشتم. با آن دوربين مي شد نقاط حساس را ديد. صادقي هم با آن دوربين، دو سكوي موشكي دشمن را زير آتش گرفت و منهدم كرد. عراقي ها مجبور شدند سكوي متحركت برپا كنند. روي ماشين حامل موشك آتش ريختيم. آنها نمي توانستند از سكو خوب استفاده كند. دست به كار شدند و تصميم گرفتند توپخانة ما را خفه كنند؛ با آتشبار 130، خمپارة 120 و 82، كاتيوشا و خلاصه هرچه داشتند، روي ما متمركز كردند؛ ولي فايده نداشت. حتي هواپيماهايشان مي آمدند و بمب خوشه اي مي ريختند؛ اما سوله ما همچنان اجازه كار به آنها نمي داد. حتي نمي توانستند تشخيص بدهند مقر ما كجاست. اطراف سرسبز بود و روي سوله ها هم خاك ريخته بوديم. فقط شب ها امكان داشت آتش دهانة توپ ديده شود، كه در شب هم شليك نمي كرديم. با هواپيماها و توپخانه شان از سرپل ذهاب تا پادگان ابوذر را زير آتش گرفتند؛ اما نتوانستند توپ را بزنند . خوشبختانه مقر موشكي عراق منهدم شد و ما از شر موشك فراگ راحت شديم.
در اين عمليات ، حدود سيصد نفر اسير گرفتيم و حدود شش هزار نفر از نيروهاي دشمن كشته شدند. روي هم تقريباً دو لشكر عراق در اين عمليات آسيب ديدند.
من از آن جبهه بيرون آمدم و مسؤوليت اطلاعات ـ عمليات منطقه و كارهاي شناسايي براي عمليات بعدي را آغاز كردم.

پاورقي:
1- نقشه شماره 1 ـ محل 12
2- بعدها به شهادت رسيد. از فرماندهان شجاع گردان هفت سپاه تهران بود و چندين بار به شدت مجروح شد. او در آخرين حضور خود در عمليات «مسلم بن عقيل» ، به شهادت رسيد.

 

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۷ )

بسم رب الشهدا

مهدي مرندي

برگشتم به مقر. دنبال حاج بابا مي گشتم تا ببينم چه خبر است. يكي از بچه ها گفت: «اتفاقاً او هم دنبال شما مي گردد.»
پرسيدم: «چرا؟»
گفت: «شنيده شهيد شدي، مي خواست با چند تا از بچه ها بياد جلو تا جنازه ات رو بياره!»
گفتم: «نه بابا، ما كجا سعادت داريم. سه روز گير افتاده بوديم.»
در مقر داشتم مي گشتم و به اين فكر مي كردم كه بچه ها چه فكرهايي مي كردند و چه قدر نگران من بودند كه يكدفعه برق از چشم هايم پريد. يك نفر محكم خواباند توي گوشم. جا خوردم. فكر كردم چه كسي اين طور از من استقبال كرده است؟! چشم هايم كه باز شد، ديدم حاج باباست. من را بغل كرد و زد زير گريه. پرسيدم: «مگه چه شده؟»
گفت: «نمي دوني توي اين سه روز چي به سر ما آوردي. تا حالا كجا بودي؟ چرا تماس نگرفتي؟»
ناراحت بود. او را آرام كردم و گفتم: «حالا چرا بوي بنزين مي دي؟»
گفت: «مي خواستم بيام دنبالت كه توي سر بالايي جيپ چپ كرد.»
پرسيدم: «اوضاع چه طوره؟»
گفت: «خوبه، يك سري موفق بودن ، بقيه نه چندان. حالا تو كجا مي ري؟»
گفتم: «محور كورك، مي خوام برم ببينم اون جا چه خبره.»
گفت: «خدا به همرات، ما را بي خبر نذار.»
گفتم: «مواظب خودت باش!»
برايش نگران بودم. نمي دانم چرا.
توي جبهة كورك اوضاع وخيم بود. يكي از بچه ها را فرستادم دنبال تفنگ 106 تا آن جا را كمي تقويت كنم. فردا صبح زود شروع كرديم.
عراق دو قبضه تيربار كاليبر بالا كار گذاشته بود؛ كنار ديده باني اش. هم نفرات ما را مي زد و هم براي توپخانه ديده باني مي كرد. دو، سه نفر هم فناسه زن در كنارش بودند و مي زدند.
بچه ها را گذاشتيم تا با تفنگ 106 روي آنها كار كنند. فيلمي را كه از اين صحنه ها گرفته شده، هنوز دارم. اگر كسي فيلم را ببيند، مي فهمد مقاومت در زير آتش سنگين يعني چه. يكي از كاليبرها را زديم؛ اما آن يكي مدام مي زد. يكي از بچه هاي بي سيم چي خبر آورد «منتظري»(پاورقي1) شهيد شد. او از بچه هاي باسواد و فعالي بود كه كار ديده باني مي كرد. (پاورقي2)
سبزه بين گفت مي رود او را بياورد. اما سبزه بين هم تير خورد و شهيد شد.
حالا مشكل ديده بان داشتيم. ديدم بچه ها همه درگيرند، خودم راه افتادم. موقعيت بدي بود. وقتي فهميدند يكي دارد روي تنگه مي آيد، آن جا را گرفتند زير آتش خمپاره حتي نمي شد تكان خورد. ديدم فايده اي ندارد. براي انجام تك، نيرو كم داشتيم. ترسيدم با يك پاتك، بتوانند مواضع را از ما پس بگيرند. گفتم: «بچه ها! پدافند كنيم تا مواضعمون رو از دست نديم.»
تا آن موقع چند بار تلاش كرده بوديم تنگه را بگيريم؛ ولي آنها خيلي استقامت مي كردند. در وسط درگيري، يكي از بچه ها به نام تركاشوند فيلمبرداري مي كرد. وارد نبود و كارش گير مي كرد، مي آمد مي گفت: «برادر مرندي، چيكار كنم؟»
در آن قسمت موفق بوديم؛ اما در قسمتي كه اول آن جا بوديم، بچه هاي همدان و باختران نتوانستند بيشتر مقاومت كنند. موقعيت بدي داشتند. چپ و راست آنها دشمن بود. براي همين مجبور شدند جاخالي بدهند و بيايند پايين. توي ارتفاعات كورك و «كاسه گران» ما موفق بوديم؟ اما منطقه چم امام حسن(ع) دست آنها ماند.
از منطقة دشت گيلانغرب ، قسمت وسيعي آزاد شد. در آن منطقه خيالمان راحت بود. توي محور نشسته بودم كه بچه ها گفتند: «توي دشت دارن از پشت بچه ها را مي زنن.»
جا خوردم . چه طوري توانستند بيايند پشت بچه ها؟ نشستم پشت بي سيم. پرسيدم: «چه خبره؟»
اصلاً باورم نمي شد. مهندسي دشمن چهل و هشت ساعته يك صخره را خرد كرده و آمده بود توي دشت!
در اين منطقه، دشمن با كماندوهاي لشكر هفت، سه بار پاتك كرده بود. وقتي ديد فايده اي ندارد، دست به كار شد و يك معبر براي عبور تانك درست كرد.
بچه ها غافلگير شده بودند. در وسط درگيري، تانك ها از پشت شروع كردند به ريختن آتش. در آن منطقه، ما امكانات زرهي نداشتيم. چون با آن ارتفاعات، جاي مانور تانك نبود. بچه ها تا آن موقع خيلي خوب كار كردند. روي ارتفاعات «شياكوه» عالي استقامت كردند؛ ولي وقتي تانك ها را آوردند، بچه ها گير افتادند. ديگر آذوقه نمي رسيد و مشكل تداركات داشتيم. به هرحال، بخشي از ارتفاع را حفظ كرديم و مجبور شديم بخش ديگر را تخليه كنيم.
همين برخوردهاي دشمن در اين عمليات، باعث شد تا مسؤولان تصميم بگيرند ديگر در آن منطقه عمليات نكنند. البته وسعت عمليات زياد بود و بعدها وقتي با يكي از فرماندهان عمليات سپاه دربارة آن حرف زدم و منطقة عمليات را به او نشان دادم و پرسيدم براي اين عمليات چه قدر نيرو لازم است، گفت: «اگه ما عمل مي كرديم، قطعاً براي اين محدوده ده لشكر مي خواستيم.»
ما با يك تيپ از سپاه و يك تيپ از ارتش وارد عمل شديم. پشتيباني هم نداشتيم. در مقابل ما، دشمن با يك سازمان دست نخورده و تازه نفس حضور داشت. منطقه خيلي حساس بود. اگر موفق مي شديم ارتفاعات را آزاد كنيم، مي توانستيم به سمت نوار مرزي، «نفت شهر» و «بغداد» حركت كنيم. اين براي دشمن سنگين بود و نمي خواست اين طور شود. براي همين، به شدت مقاومت مي كرد. در اين عمليات، تلفات سنگيني را متحمل شد. البته ما هم چند نفر از نيروهاي بسيار خوبمان را از دست داديم. توي درگيري هاي چم امام حسن(ع) ، برادر پيچك(پاورقي3) در حال شليك آرپي جي، تير قناسه به گردنش
خورد و شهيد شد. حاضر نشد در عمليات مسؤوليتي را قبول كند و به عنوان يك فرد عادي در عمليات شركت كرد و توفيق شهادت نصيبش شد.

پاورقي:
1- برادر منتظري: از بسيجيان اعزامي از نجف اباد اصفهان بود كه در سال 60 به جبهه هاي غرب آمد و در عمليات مطلع الفجر، هنگام ديده باني روي ارتفاعات كورك به شهادت رسيد.
2- عكس شمارة 24.
3- شهيد غلامعلي پيچك در سال 58 شغل معلمي را رها كرده و به مبارزان در كردستان مي پيوندد. در سال 59 با سمت فرماندة عمليات غرب كشور، دو عمليات بزرگ را طراحي و اجرا كرد. او در تاريخ 20 آذرماه سال 60 با تير دشمن بعثي آسماني شد و از جمع ما پر كشيد.
 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۶ )

 

بسم رب الشهدا

سلام رفقا . دوازدهم اردیبهشت روز دیگری است برای من . بدنبال گم شده خود در این روز می گردم ..... حدیث نفس است شاید وقتی دیگر گفتم .

در این روزگار وارونگی انسان ها ، انسان ماندن و انسان وار زند گی کردن بسیار سخت شده . مردمانی که از واژگان مقدسی همچون ( اسلام ، تشیع ، ایثار ، شهادت ، حقیقت ، حق الناس ، و .... ) فقط در جلسات و سخنرانیها و کتابهایشان سخن می گویند و پیرو شیطانند همان شیطانی که برای بر چیدن  بساط اسلام معادلهای دروغین برای دین و دین داران می پیچید و به بهانی حذف کردن این معادلات تیشه به ریشه اسلام می زند .

 دوستی می گفت : در مملکت ما انسان ها سه نوع اند 1 ـ افرادی که بی تفاوت اند 2 ـ افرادی که فقط حرف می زنند و دریغ از کار مثبتی ــ که متاسفانه بسیار هم زیاد اند ــ 3 ــ افرادی که بی صدا کار می کنند .


 

مهدي مرندي

تداركات عمليات «مطلع والفجر» حدود دو ماه طول كشيد. امكانات را برديم خط و مسؤول منطقه، شهيد «بروجردي»، مرتب به آن جا رفت و آمد مي كرد. اوضاع را نمي پسنديدم. ظاهراً كارها درست پيش مي رفت؛ اما فعل و انفعالات هنوز جا نيفتاده بود.
از نظر مديريتي، كارها هنوز جا نيفتاده بود؛ اما تصميم گرفتند عمليات را شروع كنند. حاج بابا، يكي از بچه هاي بسيجي پادگان امام حسين(ع) به نام «حسين چنگيزي»(پاورقي1) را شب قبل از عمليات، مامور كرد تا موشك هاي «دراگون» را به چم امام حسن(ع) و «كورك»(پاورقي2) ببرد. در آن جا احتمال حركت تانك هاي دشمن بود. اين موشك ها ضدزره، سبك و در عين حال قوي بودند. وقتي چنگيزي با بچه ها مشغول جا به جا كردن و انتقال موشك ها بودند، خدمة يكي از تانك هاي عراق آنها را ديده و سريع مي پرد پشت تانك و آنها را به رگبار مي بندد. بچه ها هم سريع يكي از دراگون ها را آماده مي كنند و با آن، تانك را خفه مي كنند.
كاري كه نبايد مي شد. اتفاق افتاد و عمليات لو رفت. كارها را متوقف كرديم و منتظر شديم. انگار صلاح بود عمليات عقب بيفتد و در اين مدت بچه ها از نظر روحي آماده شوند. قرار بود عمليات در سطح گسترده اي انجام شود؛ يعني از ارتفاعات دشت «بره پلنگ»، بين سومار و گيلانغرب، تا ارتفاعات بزرگ منطقة غرب «پشت پليا»، «بان سيران» و «بزن لي لي» و گيلانغرب، منطقة دشت «كاسه كبود» و چم امام حسن(ع) و «تنگة كورك» و تنگة «حاجيان».
مقر فرماندهي را روي ارتفاعات «برآفتاب» معين كرده بودند . محمد بروجردي و «سرهنگ صياد شيرازي» كه تازه فرماندة نيروي زميني ارتش شده بود، در آن جا مستقر شدند. توپخانه و تانك ها آماده و بچه ها هم در تمام محورها گوش به زنگ بودند.
از فرماندهان منطقه گيلانغرب در عمليات «جمال تاجيك»(پاورقي3) از سپاهيان شجاع و كارآمد بود كه بسيجيان خيلي دوستش داشتند. شهادتش دل خيلي ها را سوزاند. او در بين دو ارتفاع ، به نام حسن و حسين شهيد شد. ديگري «عباس ملكي» از مربيان پادگان امام حسين(ع) بود كه بر روي ارتفاع
«چغالوند» عمل كرد و در همان ارتفاع به شهادت رسيد.
فرماندة يكي از محورها، «احمدلو»(پاورقي4) و «سبزه بين»(پاورقي5) بودند(پاورقي6)، سبزه بين، در گشتي شناسايي ها و عمليات هاي قبلي خيلي به من كمك مي كرد.
نقطه اي را كه در آن مستقر بودم، نيروهاي باختران و همدان پوشانيده بودند. برادر شادماني و شهيد شهبازي، فرمانده سپاه همدان، هم حاضر بودند.
نزديك سحر ، صداي الله اكبر از تمام بي سيم ها بلند شد و نيروها به راه افتادند. قرار شد بچه ها را بكشم بالا. راه افتاديم. از همان اولين لحظه ها، درگيري شديد شد. دشمن گلوله بين نيروها توپ مي زد بين نيروها. صخره اي كه قرار بود به تصرف درآوريم، رو به دشمن بود و آنها دور تا دور ما را با خمپاره و توپ مي زدند. تانك ها هم ما را زير آتش گرفته بودند. بالا رفتيم. ديدم ديگر تكان خوردن ممكن نيست. اگر مي خواستيم با اين وضع ادامه بدهيم. ممكن بود تلفات سنگيني بدهيم. به بچه ها اشاره كردم كه هر كس براي خودش جان پناه پيدا كند و همان جا بماند. خودم هم با سه نفر ديگر توي شكاف صخره پناه گرفتيم.
همچنان تير و خمپاره بود كه ريخته مي شد. وضع بدي بود. ديدم چند گوني پرتقال و جعبة معمات را آورده اند بالا. همان هم غنيمت بود. آنها را چيديم دورمان و پشتشان سنگر گرفتيم. از جلو تي مي آمد و از آسمان تركش،
گوني هاي پرتقال از شدت تركش، جاي سالمي نداشتند؛ ولي به قدرت خدا يك تركش هم از آنها رد نشد!
يكي از بچه ها آرام سرش را برد بالا. كشيدمش پايين و گفتم: «چيكار مي كني؟»
گفت: «مي خوام ببينم خمپاره ها كجا مي خورد.»
گفتم: «تو چيكار داري كه كجا مي خوره، سرت رو بپا!»
چند دقيقه بعد، دوباره سرش را بلند كرد. اين بار يك تركش گرفت به شانه اش. گفتم: «ديدي مرگم بشين، مگه اون جا چه خبره؟»
شانه اش را بستم، انگار طاقت نمي آورد. يك بار ديگر سرش را برد بالا. بوي خاك وخون توي مغزم پيچيد. همين طور كه سرم پايين بود، نگاهم به لباس هايم افتاد. تكه هاي متلاشي شدة مغز و خون او، لباسم را پر كرده بود.(پاورقي7)

پاورقي:
1- از بسيجيان آموزش ديدة پادگان امام حسين(ع) تهران بود. در سال 1360 به جبهه اعزام شد و مدت ها در سمت مسؤول ادوات، معاون جبهه و مسؤول طرح و عمليات منطقه سرپل ذهاب مشغول به كار بود. بعدها او آسماني شد. روحش شاد!
2- عكس شمارة 22.
3- از نيروهاي قديمي سپاه كه در پادگان امام حسين(ع) مربي سلاح بود. با شروع جنگ تحميلي به جبهة گيلانغرب آمد و در عمليات مطلع الفجر به شهادت رسيد. (عكس شمارة 57)
4- شهيد احمدلو: به عنوان بسيجي به جبهه سرپل ذهاب اعزام شد و به عنوان معاونت و مسؤول جبهه انجام وظيفه مي كرد. وي در سال 61 به شهادت رسيد.
5- شهيد سبزه بين: از مشهد به عنوان بسيجي به منطقه سرپل ذهاب آمد. او بسيار قوي و فعال بود و در سمت مسؤول محور، در عمليات مطلع الفجر به شهادت رسيد.
6- عكس شمارة 23.
7- نقشه شماره ـ محل 11

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :

ای شمع هميشه فروزان ای ...

 

پيام مقام  معظم رهبری  به همایش جهانی اندیشه مطهر

  06/ 02/1383

در دهه های آینده به مطهری ها نیاز مبرم داریم

 رهبر انقلاب اسلامی در پیامی به همایش جهانی اندیشه مطهر با تاکید بر لزوم بررسی راههای تداوم جریان عمیق و اصیل اندیشه شهید مطهری فرمودند: ما نمی توانیم در شهید مطهری متوقف شویم.

حضرت آیت الله خامنه ای در پیامی به این همایش که توسط دکتر حداد عادل قرائت شد با اشاره به جهاد هوشمندانه، عمیق و متقن علمی استاد شهید مرتضی مطهری در مقابل تفکرات وارداتی غربی و شرقی و معرفی اسلام صحیح تاکید کردند: یکی از مسایلی که باید در این گردهمایی مورد توجه قرار گیرد، بررسی راههای تداوم حرکت عمیق و اصیل شهید مطهری برای برآورده کردن نیازهای فکری جدید و ورود به عرصه چالش با افکار وارداتی و نقادی علمی این افکار است.

متن پیام مقام معظم رهبری به این شرح است:

                                                          بسم الله الرحمن الرحیم

در ابتدا از همه مسوولان و دست اندرکاران برگزاری این کنگره و از حضور همه علما، اساتید، محققان بویژه مهمانان خارجی که برای شرکت در این اجلاس از کشورهای مختلف به جمهوری اسلامی ایران تشریف آورده اند صمیمانه تشکر می کنم. بررسی اندیشه ها و آراء شهید آیت الله مطهری و تاثیر آن در شکل گیری مبانی فکری انقلاب اسلامی و تجلیل از شخصیت کم نظیر ایشان، هم مورد نیاز جوامع اسلامی و هم ادای بخشی از وظیفه حق شناسی نسبت به اندیشمندان و فرزانگان انقلاب اسلامی است.
به نظر می رسد محور اصلی در این گردهمایی باید تبیین شخصیت فکری و هویت روشنفکری شهید مطهری و نقش آن در جریان فکری و روشنفکری اسلامی معاصر باشد. درباره هویت فکری و روشنفکری شهید مطهری تاکنون تعریف جامعی ارایه نشده است.
ایشان با قوت فکری و اندیشه صائب خود در دهه های 50 - 1340 وارد میدان هایی شد که تا آن زمان هیچکس در زمینه مسائل اسلامی وارد آن نشده بود و با تفکرات وارداتی غربی و شرقی به چالش علمی عمیق، وسیع و تمام نشدنی پرداخت و در جبهه مقابله با مارکسیسم و تفکرات غربی و لیبرالیسم دست به یک جهاد هوشمندانه زد و با توان علمی و ایمان راسخ و اعتماد به نفس، موفقیت های بزرگی بدست آورد و با قدرت اجتهاد و انصاف و ادب علمی، روشی متقن و بدور از تحجر و التقاط برای معرفی اسلامی و مقابله با کج اندیشی و انحراف ایجاد کرد و پایه های افکار مورد نیاز  جامعه اسلامی و انقلابی را تاسیس نمود و نقش موثری بر جریان فکری اسلامی و شکل گیری نظام اسلامی بر جای گذاشت و بصورت سنگری امن برای جوانان طالب و علاقه مند فکر اسلامی در حوزه ها و دانشگاهها درآمد تا بتوانند زیر سایه این تفکر عمیق و مستحکم دین خود را حفظ کنند و دست آوردهای نوین فکری داشته باشند و از آن دفاع نمایند.
محور دیگری که پیشنهاد می کنم در این گردهمایی به آن توجه شود بررسی راههای تداوم این جریان عمیق و اصیل است. ما نمی توانیم در شهید مطهری متوقف شویم. هر چند پس از گذشت 25 سال از شهادت این مرد بزرگ ، کتابهای او جزو جذاب ترین و پرفروش ترین کتابها برای نسلهای جویای فکر متین و منطقی اسلام است و ما در حال حاضر بدیلی برای مجموعه کتابهای شهید مطهری نداریم  ولی نیازهای فکری روز به روز و نو به نو می شود و جریان ورود به چالش با افکار وارداتی و نقادی علمی و تفکیک صحیح از سقیم آن، از وظایف مهمی است که باید ادامه پیدا کند. و ما در دهه های آینده به مطهری ها نیاز مبرم داریم.
فکر اسلامی بویژه پس از انقلاب اسلامی مورد چالش جدی قرار گرفته و این روند ادامه خواهد یافت. ما باید خود را آماده کنیم و با توجه به سرمایه های عظیم فکری و فرهنگی ای که در اختیار ما است اگر از همه امکانات خوب استفاده کنیم در این مصاف پیروز خواهیم شد.
خوشبختانه در حوزه های علمیه و دانشگاهها، فضلا، علما، دانشمندان و افراد صالح و شایسته از نظر علمی و فکری وجود دارند و باید حضور خود را در این میدانها گسترش دهند و با امواج تبلیغاتی و شبهات جدید مقابله کنند و وظیفه خود را نسبت به اسلام ادا نمایند.
امیدوارم خداوند متعال همه شما را موفق بدارد و این گردهمایی بتواند زمینه های شناخت بیشتر اندیشه های شهید مطهری و راههای تداوم آنرا برای نسلهای آینده فراهم سازد.

برگرفته از سایت اطلاع رسانی مقام معظم رهبری

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :

← صفحه بعد