حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۵ )

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

صبح فردا، تانك ها تا آن جايي كه مي توانستند، جلو آمدند. طوري كه لوله هايشان را گرفتند رو به ارتفاع 1150 و از پشت شروع كردند به زدن بچه هاي ما. مين هايي كه ديشب كاشته بوديم، چهار تا از تانك ها را منهدم كرد. يك اكيپ از بچه ها هم رفتند جلو و درگير شدند. توانستيم سه دستگاه ديگر از تانك هاي دشمن را از كار بيندازيم. بيشتر از پنج شش تا تانك باقي مانده بود؛ ولي آنها خيلي سريع بودند و ايستادگي مي كردند.
روي قلة 1100 صخره اي، حاج بابا هم سخت درگير بود. آتش سختي روي بچه ها ريخته مي شد. بچه ها توانستند بعضي نقاط را تصرف كنند.
در جبهة بالاتر، فرماندة پيچك و «وزوايي» روي قلة 1150 بودند. اين قله سه بار بين ما و دشمن دست به دست شد. بار سوم، دشمن براي گرفتنش بيست و يك بار پاتك كرد. چهار ساعت با هليكوپتر و ميني بوس نيرو مي آوردند و پياده مي كردند . توي قصرشيرين و روي ارتفاعات هم با هلي برد، تكاور پياده مي كردند . ما از روي ارتفاع اينها را مي ديديم و از طرف ديگر مي دانستيم كه مهماتمان رو به پايان است.
آخرين باري كه عراقي ها پاتك كردند. بچه ها طرفشان سنگ پرتاب مي كردند. آن قدر توانايي نداشتيم كه بتوانيم مهمات برسانيم. اگر مهمات هم مي رسيد، نمي توانستيم به بالا منتقل كنمي. وقتي پيچك ديد نيروي زيادي ندارد و بچه ها دارند شهيد مي شوند ، تصميم گرفت پايين بيايد. با اين حركت پيچك، آن قسمت از جبهه كمي آرام شد. ولي ما هنوز درگير بوديم.
در سركشي به سنگرها، يكي از بچه هاي تبريزي را ديدم. رفتم پشتش تا چند دقيقه اي استراحت كنم. بچه تبريز بود. عينك مي زد و هميشه يك چفية چهارخانة مشكي دور گردنش مي انداخت. جلو در سنگر نشسته بود و تيراندازي مي كرد. كمي كه گذشت، بهش گفتم: «برو پايين آب بيار!»
گفت: «بذار يه ذره ديگه هم تيراندازي كنم ، بعد.»
گفتم: «تو برو، من هستم.»
گفت: «مي خوام پيش شما باشم. يك دقيقة ديگ بمانم، بعد برم.»
به اين بهانه، همه اش معطل مي كرد. در حال بحث بوديم كه يك لحظه حس كردم تمام مويرگ هاي صورت و گردنم مي خواهد پاره شود. حس غريبي بود. فشار كه برطرف شد، ديدم سنگر پر از دود و غبار شد. دستم را تكان دادم تا شايد بتوانم جلو رويم را ببينم. فايده اي نداشت. آن برادر تبريزي را صدا زدم. جواب نداد. دو نفر ديگر هم تو سنگر بودند. آنها هم چيزي نمي گفتند. يك لحظه صداي ناله شنيدم. كم كم دود از بين رفت؛ اما جايي كه آنها نشسته بودند، چيزي ديده نمي شد. دود و گرد و غبار كه تمام شد، ديدم همه شان افتادند كف سنگر. يك تركش بزرگ خورده بود به كمر آن برادر تبريزي. غرق خون بود. نفر بدي، دستش از مچ قطع شده بود. ناله مي كرد. سومي هم كه سمت راست من نشسته بود، تركش به سرش گرفته بود. از در سنگر هيچي نمانده بود. خمپاره همان جلو منفجر شده بود. از توي سنگر فقط من سالم آمدم بيرون. انگار آن برادر تبريزي شده بود سپر بلاي من. اين خمپاره، آخرين خمپاره اي بود كه آن روز دشمن به اين سمت شليك كرد. انگار قسمت آن عزيزان بود كه در آن جا شهيد شوند.(پاورقي1)
مدتي گذشت، مجروحان و زخمي ها را جابه جا كرديم. بچه ها خسته بودند. از عقبه خواستيم تا برايمان نيروي كمكي بفرستند. يك گروهان ژاندارمري به ما دادند. وقتي رسيدند، پرسيدند: «كجا مستقر بشيم؟»
آنها را همراه با يك عده از بچه هاي قديمي مستقر كردم وآمدم عقب براي سازماندهي و بازسازي.
در آن دو روز، روي هم توانستيم حدود شش كيلومتر مربع را آزاد كنيم. مساحت كمي بود؛ اما نقاط استراتژيك و مهمي بودند. ارتفاعات 1150 و 1100 صخره اي را گرفتيم. در منطقة ديگر ، دشت داربلوط را كامل گرفتيم و رسيديم به منطقه اي به نام كلانتر كه با قصرشيرين فاصله كمي دارد و بچه هاي همدان هم بخشي از منطقة «جگرلو» را تصرف كردند.
پيشروي ما خيلي بيشتر بود. به دليل نداشتن امكانات و مهمات، نتوانستيم آنها را حفظ كنيم. بزرگترين مشكل، زرهي دشمن بود. ما هيچ وقت منتظر نمي شديم تا امكانات و تداركات كامل دستمان برسد. به محض اين كه نيروها به صد و پنجاه نفر مي رسيد و كمي هم مهمات فراهم مي شد، حمله مي كرديم و علت اين امر هم فعال نگه داشتن تنور جنگ بود.

پاورقي:
1- نقشه شماره 1- محل 10

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت۳۴)

بسم رب الشهدا  

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

يازده شهريور ماه سال 60 از دو طرف، يكي ارتفاعات 1100 صخره اي و ديگري دشت داربلوط، حمله را آغاز كرديم. پيچك و علي موحد(پاورقي1) با گردان هشت (پاورقي2) و نه(پاورقي3) به ارتفاعات 1150 و 1100 گچي حمله كردند. نيروهاي جبهه ما هم با تعدادي از بچه هاي گردان هشت و نه و تعدادي از گردان دو از پادگان ولي عصر (عج) ، و گردان بسيجي(پاورقي4) اعزامي از نجف آباد، از طريق دشت داربلوط به طرف قصرشيرين حركت كرديم.
دشمن ظاهراُ اطلاعات خوبي جمع آوري كرده بود. بلافاصله بعد از حركت ما، او هم نيروي زرهي اش را تو دشت راه انداخت و با آرايش منظم به طرف ما هجوم آورد.
همان اول ديديم كه امكانات ما در حد برخورد با اين زرهي سنگين نيست. سريع با ارتش تماس گرفتم و تقاضاي نيروي زرهي كردم. سه دستگاه تانك از گردان 215 تيپ 3 لشكر 81 زرهي را به كمك ما فرستادند. فايده اي نداشت. يكي از تانك ها پس از دو يا سه شليك آسيب ديد. تانك بعدي، چند دقيقه بعد از شروع مانور، شني اش پاره شد و تانك سوم هم بعد از اين كه چند گلوله به اطرافش خورد، راننده اش ترسيد و فرار كرد!
يادم نمي رود؛ يكي از نيروهاي جهادگر همدان كه شب قبل از عمليات با بولدوزرش براي درست كردن جاده و خاكريزها كمك مي كرد، وقتي ديد تانك آن وسط بي استفاده افتاده، پرسيد پشت تانك و شروع كرد به جابه جا كردن آن. آن را آورد روي سكو، با اين كه وارد نبود، شروع كرد به زدن عراقي ها. تانك هاي دشمن او را گرفتند زير آتش، پريسكوپ تانك تير خورد. او مي آمد بالا، با دوربين نگاه مي كرد و مي رفت پايين و شليك مي كرد. آنها هم آتشبارهايشان را قفل كرده بودند روي اين تانك. تا اين كه يك بار در زمان نگاه كردن، يك گلوله خورد بغل تانك و تركشش گرفت به سرش و همان جا شهيد شد.
وقتي رسيدم بالاي سرش، فهميدم چند دقيقه اي مي شود كه شهيد شده است. نيمي از سرش رفته بود و تمام صورتش غرق خون بود. لب هايش مي خنديد. جنازه اش را گذاشتيم داخل تويوتا و فرستاديم عقب.
به كمك بچه ها رفتم. كار به جايي رسيده بود كه بچه ها با نارنجك تفنگي مي زدند روي بدنة تانك ها و آنها را منهدم مي كردند. فشار كه بيشتر شد، بچه ها مجبور به عقب نشيني شدند. امكانات ما در حد مبارزه با توان زرهي دشمن نبود. براي كل عمليات، دو قبضه تفنگ پنجاه و هفت داشتيم كه يكي از آنها هم نمي چكاند. دومي به سر لوله اش تركش خورده بود و كار نمي كرد. آرپي جي ها هم بعد از پانصدمتر منفجر مي شدند و به تانك ها نمي رسيدند.
مانده بوديم چه كار كنيم. من با قناسه، نفرات دشمن را مي زدم؛ اما كاري از پيش نمي رفت. تانك ها همچنان جلو مي آمدند.
برادر «رضا صادقي»(پاورقي) يك ديده بان فرستاد جلو و دو قبضة توپ 203 را هم به ما مامور كرد. اين توپ ها خيلي قدرتمند بودند. وقتي گلوله هايشان به زمين مي خوردند، صداي وحشتناكي داشتند؛ اما باز هم زرهي دشمن جلو مي آمد. دو دستگاه از تانك ها را با توپ 203 منهدم كرديم.
شب شد. هر دو جبهه آرام شدند. يك قسمت از جبهه را سپرديم به آقاي «سعيد امين»(پاورقي5). او به عنوان كمك پزشكيار آمده بود جبهه . بعد هم وسايل را گذاشته بود كنار و گفته بود: «من پزشكيار نيستم. مرد جنگم.»قد بلندي داشت. سقا بود و به بچه ها آب مي داد تا اين كه آموزش ديد و آمد تو خط مقدم.
بعدها فهميدم كه او آن شب بچه ها را مرتب مي كند و چند نفر را مي گذارد براي ديده باني. خودش توي سنگر به كارهاي ديگر سرگرم مي شود. يكي از بچه ها سريع مي آيد طرفش و مي گويد: «برادر سعيد! برادر سعيد…!»
سعيد مشغول صحبت با بي سيم بوده است. مي پرسد: «چيه؟»
طرف جواب مي دهد: «صداي تانك مي آد.»
سعيد مي گويد: «صبر كن، اومدم.»
بي سيم را قطع مي كند و مي رود بيرون. هرچه گوش مي دهد، مي بيند خبري نيست. برمي گردد و دوباره مشغول صحبت با بي سيم مي شود.
چند دقيقه بعد، همان جوان دوباره مي آيد. سراغ سعيد و مي گويد: «تانك ها دارن مي آن.»
سعيد دوباره مي رود و گشت مي زند. مي بيند بولدوزر دارد كار مي كند و سنگر دست مي كند. مي فهمد وقتي بولدوزر گاز مي داده، آن جوان خيال مي كرده كه صداي حركت تانك است. برمي گردد توي سنگر!
نيم ساعت بعد، دوباره همان جوان با هيجان مي آيد: «برادر سعيد، تانك ها واقعاً دارن مي آن. چيكار كنيم؟»
سعيد مي گويد: «هيچي، لطف كن شماره شون رو بردار تا بدم به شهرباني جريمه شون كنه!»
جوان اول تعجب مي كند و بعد مي خندد و مي رود سر پستش.
يك ساعت بعد، دوباره برمي گردد: «برادر سعيد! برادر سعيد! يك كاري كن، دارن سنگر مي كنن.» او هم جواب مي دهد: «شما توي سنگر نشستيد، اونها هم هوس كردن سنگر درست كنن. چه عيبي داره؟!»
در همان لحظه با من تماس گرفت و ماجرا را برايم تعريف كرد. پرسيد: «نظرت چيه؟»
گفتم: «چند تا از بچه ها رو آماده كن. من هم يك راهنما مي فرستم با مين ضدتانك كه توي چند تا از مواضع مين كار بگذارن.»
آن شب، بچه ها در حين مين گذاري درگير شدند. همان جواني كه قرار بود شمارة تانك ها را بردارد، توي درگيري شهيد شد. كار مين گذاري خوب انجام شد. آنها تمام موضع هاي خالي دشمن را كه روزها در آن فعاليت مي كردند و شب ها خالي بود، مين گذاري كردند.
ساعت حدود دو صبح، از محور برادر حاج بابا آمدم پيش برادر سعيد . با پاي پياده، حدود بيست دقيقه راه بود. وقتي رسيدم، ديدم توي خط سر و صداست. رفتم جلو. بچه هاي بسيجي نگران بودند. مسالة خاصي نبود. برگشتم عقب تا قبضه ها را براي نبرد فردا آرايش بدهم. صداي انفجار نارنجك شنيدم! خودم را به خط رساندم. ديدم هر كدام از بچه ها يك طرف افتاده اند. دو نفر مجروح شده اند و سه نفر هم شهيد. پرسيدم: «چي شده؟ انفجار نارنجك كار كي بود؟»
يكي از بچه ها گفت: «از پايين سنگر سر و صدا مي آمد . خيال كرديم عراقي ها دارن مي آن. پيم دو تا نارنجك را كشيديم كه وقتي رسيدن، آمادة پرتاب باشد. اما صدا قطع شد. تا مي خواستيم پيم را جا بزنيم، منفجر شده.» (پاورقي6)
ديگر نمي شد كاري كرد. گفتم آنها را به عقب منتقل كنند. با برادر سعيد مانديم تا ببينيم جريان از چه قرار است. چند دقيقه بعد، دوباره سر و صدا بلند شد. سعيد آرام رفت پايين. ده دقيقه طول كشيد تا برگردد. پرسيدم: «چي بود؟»
گفت: «موش!»
پرسيدم: «موش؟!»
گفت: «آره، دارن ته ماندة غذاهاي داخل چند تا قوطي كنسرو را مي خورند. صدا مال موش هاست!»

پاورقي:
1- شهيد علي موحد دانش، علمدار گردان نه سپاه و از ناحية دست در عمليات بازي دراز جانباز شد، مدتي بعد فرماندة تيپ سيدالشهدا شد.
2فرماندة گردان هشت سپاه شهيد علي محمدي . انساني شجاع و چابك، بعدها به شهادت رسيد.
3- فرماندة گردان نه سپاه شهيد محسن وزوايي، از دانشجويان پيرو خط امام بود او در تاريخ 10/2/61 در عمليات بيت المقدس به شهادت رسيد.
4- شهيد غلامرضا صالحي، فرماندة گردان بسيجي اعزامي از نجف آباد ، كه به جبهة سرپل آمد، بعدها در سمت قائم مقام لشكر حضرت رسول (ص) در تاريخ 23/4/67 به شهادت رسيد.
5- در سال 59 و 60 به عنوان فرماندة جبهه چپ بازي دراز ، طي سال هاي 61 و 62 ديده بان توپخانه و از آن سال تا پايان جنگ، رئيس ستاد توپخانه 63 خاتم الانبياء(ص) بود.
6- نقشه شماره 1 – محل 9

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

تبريک عيد

 

" کوي رضا(ع)

به کوي رضا، جان صـــفا مي پذيرد در اينجا ، فروغ خدا مي پذيرد

تو اي بينوا، رو به سوي رضا کــــن که اين پادشه، خوش گدا مي پذيرد

به پابوس او رو کــــه زوار خود را سرخوان جود و عطا ، مي پذيرد

بود رحمتش بيــــــکران همچو دريا هم آلوده، هم پارسـا مي پذيـــــرد

اگر دردمــــــــــــــــندي بيـا بردراو که هر درد اينجا، شفا مي پذيـــرد

خدا را به اوخوان و خواه آنچه خواهي که ايزد به پاسش دعا مي پذيـــرد

اميد دل من، به من کـــــــــن نگاهـي که جان از نگاهت صفا مي پذيرد

بخواه از خدا تا ببخشـــــــــد گناهم که تو آنچه خواهي، خدا مي پذيرد

در آتش بسوزان«شفق» هر هوي را که جانان، دل بي هوي مي پذيرد

"محمدحسين بهجتي "

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :