جعبه جادوئی و ...!

 

بسم رب الشهدا

 

گيرم که پرده برکشي از رُخ چو آفتاب                  آن ديده کو که در تو تماشا کند کسي؟

 

پروردگارا تو برای دوستانت مانوس ترين مونس هائی و برای توکل کنندگانت بهترين برطرف کننده، مشکلات درون دل آنان را مي دانی و از اسرار ضميرشان آگاهی و از اندازه ديد چشمانشان باخبری اسرار آنها برايت مکشوف و قلوبشان به تو متوجه است و اگر غربت آنان را به وحشت اندازد ياد تو مونس تنهائی آنهاست و اگر مصائب و مشکلات بر آنان فروبارد به تو پناه مي آورند. چه اينکه مي دانند زمام امور به دست تو است و سرچشمه آنها به فرمان تو . پروردگارا اگر از بيان خواسته خود عاجز شوم و يا در پيداکردن راه و رسم درخواست خود نابينا گردم تو مرا بر مصالح خويش راهنمائی کن و قلبم را به سوی آنچه رشد و صلاح من است رهبری فرما که اين کار از هدايتهای تو به دور نيست و برآوردن چنين خواسته هائی برای تو تازگی ندارد . پروردگارا با عفو و بخشش خود با من رفتار کن نه با عدل و دادگريت. « نهج البلاغه »

 

هرسال ماه رمضان که رخ می نمود در زندگی روزانه خیل وسیعی از افراد جامعه تعقیراتی پدیدار می شد . دوسال پیش معمولا تمام شبکه های رسمی کشور روزی یک جزء قرآن بصورت ترتیل پخش می کردند ؛ معمولا یک ساعت چهل پنج دقیقه به افطار  صدای دل نشین یکی از قاریان مشهور وطنی از هر خانه ای طنین انداز بود . ولی امسال مسئله جوری دیگری است ، این تفاوت را براحتی از برنامه های - سریالهای در حال پخش کانالهای مختلف - در حال اکران جعبه جادوئی می توان احساس کرد .

دوران مدرنیست و اصلاحات کم کم به درون چهار چوب مذهبی ما نیز رخنه کرده   بله آقایان اعمال سليقه شخصي را در محدوده دين الهي پيش نکشید،بترسید از آن روزی که  تأييدات و الطاف الهي از مردم و مملکت ما روی برگرداند . آقایان اصلاح طلب پیرو تسامح و تساهل و ای علمداران مخالف دوستی و احترام به مخالفان! دست از سر مذهب این مردم بکشید  . اهورا را علم کردید تا فحشا را ترویج دهید .

چرا سجده به باید ها و نباید ها چرا سجده به هست ها و نیست ها تا به کی در بنده شیطان و بندگی او بودن . اندک اندک آب می شویم تا کي بايد نشست و از مظلوميت رهبر يا بي يار و ياوري امام زمان صلوات الله عليه داستان ساخت وقلم فرسود .

 


 

حكايت 25

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

بعد از نماز، غذا خوردم و مشغول ديده باني شدم. سومين روز عمليات بود. مركز بي سيم از قول فرماندهي اعلام كرد كه در منطقة «كاسه كبود» دشمن تك زده است. رفتم روي ارتفاعات و نگاه كردم. توانستم آنها را ببينم. هرچه از عراقي ها غنيمت گرفته بوديم، به كار انداختم. حالا با ادوات خود دشمن به سراغش مي رفتيم! دو قبضة 82 و كلي مهمات ؛ همه را روانه كرديم.
خودم به سمت تنگه راه افتادم. پانصد متر راه كه مقداري از آن سربالايي بود و كمي هم سرپاييني. يك پل از جنس «آرميكو» بود كه عراقي ها آن را زده بودند تاآب از داخلش رد شود. گفتم جلو دهانة پل را با گوني شن و سنگ بالا ببرند تا اگر از آن طرف موشك يا توپي شليك شد، درهم نپاشد. بچه ها در اطراف پل، سنگرهاي زيادي آماده كرده بودند. دو قبضة خمپارة 60 راه انداختم. مهمات زيادي همراهش بود. خودم رفتم بالاي ارتفاع. دو تا از بچه هاي بسيجي اصفهان آن جا بودند. از آنها خواستم تا پاي قبضه ها بمانند. قرار شد من با تلفن صحرايي به آنها بگويم كجا را بزنند. از همان بالاي ارتفاع به بسيجيان فرمان اجراي آتش مي دادم. تا توانستيم منطقه را كوبيديم. نبايد مي گذاشتيم تانك هاي دشمن نزديك شوند. زمان براي ما خيلي مهم بود. بايد بچه ها عمليات را تثبيت مي كردند و جاده هاي لازم را مي زدند تا ارتباطمان با سرپل ذهاب و پادگان «ابوذر» برقرار شود . تا ساعت شش بعدازظهر روي ادوات دشمن آتش ريختيم. هوا داشت تاريك مي شد. چند تا از بچه ها كه آنها را روي پل و زير پل مستقر كرده بودم، آمدند پيش من. گفتند: «برادر مرندي! اگر مي شه، امشب بياين پيش ما.»
قبول كردم، قول دادم به محض تمام شدن كار اجراي آتش، بروم پيششان. نزديك ساعت هفت بود. دوباره آمدند سراغم. گفتم: «شما برين، خودم مي آم.»
هوا تاريك شده بود. نمي توانستم جايي را ببينم. راه افتادم طرف آنها. رسيدم. ديدم همة بچه ها جمع هستند. با اين وجود، فهميدم كه كسي جلو نيست. پرسيدم: «چرا همه تون اين جا جمع شدين؟»
گفتند:«منتظر شما بوديم!»
با تعجب پرسيدم: «يعني هيچ كس اون جلو نيست؟!»
همه با هم گفتند: «نه!»
ناراحت شدم، اسلحه ام را همراه يك «قناسه» برداشتم راه افتادم. قناسه ها را تازه از دشمن غنيمت گرفته بوديم. براي همگي تازگي داشت همان پانصد متر راه سربالايي و سرپاييني را برگشتم. به تنگه رسيدم كه يكهو متوجه چيزي شدم. ديدم يك دسته در حال حركت هستند. مثل اين كه بارشان زياد بود. همه شان نفس نفس مي زدند. قناسه را به كول انداختم و اسلحه ام را مسلح كردم. پريدم پشت يك خمپاره و آن را بردم سمت هشتاد و پنج درجه. چون شب بود ، كار ديگري نمي شد كرد. چند قبضه خمپارة ديگر هم گذاشتم كنارم تا با همة آنها بتوانم آتش كنم. اين خودش وحشت ايجاد مي كرد تو دل دشمن، بايد مي رفتم سراغ چند گلوله منور. همه را آماده كردم. دو نفر از بچه ها كه آن پايين با آنها حرفم شده بود، آمدند پيشم. يكي شان با آرپي جي بود. او را بردم پشت يك تيغة صخره اي كه نزديك تنگه بود و گفتم: «هر وقت بهت گفتم، شليك كن.»
نفر بعدي را هم با يك تيربار در جايي مستقر كردم كه روي جاده، نزديك تنگه، مشرف باشد. در همين فاصله، چند نفر ديگر هم آمدند. يكي شان را مامور كردم تا جعبه هاي خمپاره هاي 60 را باز كند و مهمات را به صورت دسته بندي شده كنارم بگذارد. نيروهاي عراقي، همان طور راه سر بالايي را مي آمدند. دور قبضه هاي خمپارة 60 جعبه هاي خالي مهمات را چيدم. هرچه خرت و پرت بود، مي آوردم كنار آنها؛ حتي چند كيسة پرتقال كه از عراقي ها به جا مانده بود. رفتم جلو. خيلي نزديك شده بودند. داد زدم: «قف، لاتتحرك!»
همه شان زمينگير شدند. شروع كردند به تيراندازي . تيرهايشان رسام بود. بچه ها كمي هول شدند. تيرهاي ما معمولي بود و معلوم نبود به طرف چه كسي شليك مي كنيم. يك گلولة منور خمپاره شليك كردم. خورد به زمين و جاي زيادي را روشن نكرد. دومي را زدم؛ اما با كمي تغيير درجه. درست آمد روي سر دشمن و روشن شد. حالا خوب مي توانستيم آنها را ببينيم. بچه ها نيروي تازه اي يافته بودند و شروع كردند به ريختن آتش روي دشمن. ساعت هشت شب بود. من هم يكسره خمپاره مي زدم؛ يكي منور براي روشنايي و يكي هم جنگي. درگيري بالا گرفت. آنها مي زدند، ما مي زديم.
سر و صدايشان را خوابانديم و رفتيم سر وقت جنازه هايشان . فهميدم چرا آن قدر نفس نفس مي زدند. بار مبناي هر كدامشان بيش از اندازه بود. هر كدام مجبور بودند همراه بارهاي زيادي كه داشتند، دو گلولة خمپاره را هم حمل كنند. به لطف خدا ما تلفات نداشتيم. تنها يكي از بچه ها زخم سطحي برداشت. ساعت دو صبح بود كه با بي سيم تماس گرفتم. به رمز گفتم: «نيرو كم داريم.»
گفتند: «نداريم. چيزي شده؟»
گفتم: «چيز مهمي نيست. درگير شده ايم! اگر ممكنه با توپخانه مواضع دشمن رو بكوبين.»
قول همكاري دادند. شهيد پيچك آن جا بود. تا صبح نخوابيده بود؛ چون فهميده بود دشمن به ما تك زده است. البته دشمن به جبهه هاي ديگر هم تك زده بود؛ ولي جاي ما خيلي مهم بود. اگر دشمن در جبهه ما موفق مي شد، مي توانست تمام نيروها را دور بزند.
خستگي امانم را بريده بود. چند شب بود كه نخوابيده بودم. در همين حالت، صدايي شنيدم. در سينه كش صخره پشت سرم، صداي ريزش سنگريزه از زير پاي كسي مي آمد . چيزي ديده نمي شد. تاريك بود و جاي بدي بود. فكر كردم اگر دشمن باشد، بهترين جا گيرش آمده تا ما را از پشت دور بزند. شك كردم. بهتر بود با عقب تماس مي گرفتم . گفتم: «شما براي ما نيرو فرستادين؟»
گفتند: «نه!»
مطمئن شدم كه نيروهاي دشمن هستند. فاصله شان با من سي متر بيشتر نبود. يكي از خمپاره هاي 60 را به طرفشان نشانه رفتم. فاصلة سي متري را معمولاً كسي با خمپاره نمي زند؛ اما چاره اي نداشتم . قناسه را هم حاضر كردم براي شليك. در همين فاصله، يكي از بچه هاي لرستان به نام «خدر» آمد.
بهش گفتم: «اون جارو مي بيني!؟»
از بس آرپي جي زده بود، گوش هايش سنگين شده بود. بايد باهاش بلند حرف مي زدي تا مي شنيد. نگاه كرد و گفت: «بله، مي بينم.»
گفتم: «پس دست به كار شو! با آرپي جي بزنشون.»
چند تا از بچه هاي قناسه چي هم كه تيرهايشان تمام شده بود، آمدند و از من تير گرفتند. خدر موشك آر پي جي به طرف دشمن شليك كرد و چند گلولة منور و چند گلولة جنگي ريختم و سرشان. دوباره درگيري شروع شد. چند لحظه بعد، از پشت سرمان هم روي ما آتش ريختند. عراقي ها دورمان زده بودند. توي تاريكي هوا، هيچ كاري نمي توانستيم بكنيم. فقط شليك مي كرديم.
هوا گرگ و ميش شد. آتش دشمن سبكتر از قبل بود. از پشت سر صداي شليك نمي آمد. همين كه هوا روشنتر شد، از جلو هم شليك دشمن قطع شد. به خود گفتم: «حواست را جمع كن و اطراف را مواظب باش!»
و ديگر از هوش رفتم.

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۲۴)

بسم رب الشهدا

حمد و سپاس خداوندی را که ما را به حمد و سپاس خود راه نمود و از حامدان خود قرار داد ، تا از شکر گذاران او باشیم . و ما را در برابر حمد و سپاس خویش پاداش داد ، آن سان  که نیکو کاران را پاداش دهد .

حمد و سپاس خداوندی را که یکی از راههای که در برابر ما گشود ، ماه خود ، ماه رمضان است ، ماه  صیام ، ماه اسلام ، ماه پاکیزگی ازآلودگی ها ، ماه پاکی از گناه ، ماه نماز ، ماهی که در آن قرآن نازل شد ه، قرآنی که راهنمای مردم است و تمیز دهنده حق از با طل ونشانه آشکار هدایت است .

با تیریک حلول ماه مبارک رمضان و امید به آینده به آینده ای که به خالق خود نزدیک تر شویم انشاالله

 


هفته ای که گذشت حرفهای زیادی در مورد فیلم آقای ( م _ د ) شنیدم بعضی تائید می کردند بعضی تکذیب . حرف تائید کنندهاش این بود که این مشکلات توی شهر هست باید تلنگور زدتا ما و مسئولین بیدارشن ( نمی دونم مسئولین چقدر خوابشون سنگین ! ) با یکی از این دوستان که صحبت می کردم که از دوستان اقای ( م - د ) هستند می گفتند که یکی از کار گردانان خانم ، مشهور سینمای ایران  ایشبه موبایل آقای کار گردان زنگ زده اند و گفته اند که این فیلم ایشان را تحت تاثیر قرار داده است و ادامه می داد که هدف این آقا بیدار کردن  وجدان های خفته مردم بوده و با اینکه هیچ نهادی هم به ایشان کمک نکرده ( ایشان خصو صا از صدا و سیما نا راضی بودند ) ولی تا ثیر خود را گذاشته است .

و اما حرف مخالفین این بود که این عمل آقای ( م - د ) حس امید را در جامعه از بین میبرد و موجب ترویج فرهنگ فساد می شود .

و از آنجا که خود به شخصه این فیلم را ندیده ام ابراز نظر هم نم کنم ولی یک نکته را تیتر وار یادآور می شوم و اگر عجل مهلت داد در آینده بیشتر خواهم گفت و آن نکته این است که ما همیشه از نسل جوان مان انتظار داشتیم که حرمتها را حفظ کند . در حالی که به او آموزش نداده ایم که چگونه حفظ کند یا حرمتها چیست . پس چه توقعی داریم از کسی که چیزی نمی داند .!!

 


آسمان بود كه هر جا می‌رفتی و هر چه قد می‌كشیدی، او را فراتر از خویش می‌دیدی. عزت آفریدگار كبریایی است اما عزت مؤمنین در تواضع است. آسمان بلند است و وسیع، اما پایی می‌نگرد و در گودالهای كوچك آب نیز جلوه می‌كند. (سید شهیدان اهل قلم  مرتضی آوینی )

دوستان عده ای از بچه مسلمونها اقدام به راه اندازی سایتی با امکان ارائه وبلاگ رایگان نموده اند ما که عضو شدیم پیشنهاد می کنم تا نامهای مورد نظر شما پر نشده ثبت نام کنید . سایت پارسی بلاگ . بعدا نگید نگفتی  ها .

 


حكايت 24

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

قرار شد ما از ناحية قصرشيرين به سمت سرپل و ارتفاعات بازي دراز وارد عمل شويم و ارتفاعات را از دشمن پس بگيريم. از طرف ديگر، تانك هاي ارتش هم مي بايست دشت ذهاب را دور بزنند و به ما ملحق شوند. به اين ترتيب، مي توانستيم منطقه را كاملاً پاكسازي كنيم و شهر سرپل ذهاب و دشت ذهاب را از تيررس دشمن خارج كنيم.
تقسيم نيروها به اين صورت بود؛ در منطقه دشت ذهاب و جادة قصرشيرين به طرف سرپل ذهاب، نيروهاي ارتش و سپاه همدان عمل مي كردند. منطقة «دانه خشك»، «دشت ديره»، ارتفاعات «بازي دراز» و دشت «داربلوط» هم دست ما بود.
با نظر نهايي فرماندهي مستقر در پادگان ابوذر (شهيد پيچك(پاورقي1) ، شهيد
حاج بابا(پاورقي2)، شهيد شيرودي(پاورقي3) و سرهنگ بدره اي(پاورقي4) عمليات آغاز شد. در همان ساعات اوليه، دو تا از ارتفاعات مهمي كه در دست دشمن بود، سقوط كرد و هفتصد نفر از آنان به اسارت درآمدند. اين عمليات، اولين عمليات منظم سپاه در تمامي جبهه ها بود و شهيد بهشتي به عنوان رئيس ديوان عالي كشور، از رزمندگان تشكر و قدرداني كرد.
در آن عمليات، در تمام جبهه ها، درگيري سختي با دشمن داشتيم. بچه ها مقاومت خوبي از خود نشان دادند و با تمام كمبودها، از جان و دل مايه مي گذاشتند . در يكي، دو ساعت اوليه، پيشرفت خيلي خوبي داشتيم؛ اما كم كم مهمات و قواي ما تحليل رفت و عراقي ها با قدرت پاتك زدند. بچه ها ارتفاع 1100 را حفظ كردند؛ ولي نتوانستند روي 1150 غير صخره ايي دوام بياورند. دشمن بعد از بيست و يك بار پاتك سنگين، نتوانست آن را پس بگيرد. مهمات كم بود، تا جايي كه نيروها به جاي نارنجك، سنگ به سمت دشمن پرتاب مي كردند.
لحظه هاي سختي بود. دشمن با هليكوپتر نيرو پياده مي كرد. نيروها قسمتي از راه را با ميني بوس جلو مي آمدند و بعد سوار ماشين ايفا مي شدند بچه هاي ما هم تا جايي كه در توان داشتند، نيروهاي در خط را پشتيباني مي كردند. يكي از كارهايشان اين بود، پوكه گلوله هاي 155 را از ارتش گرفته ، داخلش را تميز كرده و رنگ زده بودند. در زير آن، سه شاخة فلزي جوش داده بودند. توي درگيري شديد و درست وقتي كه ارتفاعات موردنظر را گرفته بوديم،
هليكوپترهاي خودي اينها را جاي گلوله مي ريختند روي خط خودي توي هر كدام، برنج داغ با كفگير و چند ظرف يك بار مصرف بود. اين روحية بچه ها تاثير زيادي مي گذاشت. پشت كاليبر و توي درگيري غذاي گرم مهيا شده بود.
نيروهاي ما در منطقة بازي دراز كاملاً موفق بودند؛ ولي در بقية جبهه ها موفقيت به اين اندازه نبود. پيشروي اوليه خيلي خوب بود، اما نگهداري مواضع كار راحتي نبود.
بعد از بيست و يك بار پاتك دشمن ، توانستيم تا حدي خط را تثبيت كنيم. در همين گيرودار، با نيروهاي محدودي كه داشتم (حدود بيست و شش نفر) در يكي از جاده هاي عراق به طرف چپ جبهه حركت كرديم. در همه جا جنازه هاي عراقي افتاده بودند. حدود ساعت چهار بعدازظهر، به تنگة رسيديم. جاده اي كه از اين تنگه مي گذشت، مي رسيد به پشت نيروهاي ما. حدس زدم دير يا زود با ناموفق ماندن پاتك، عراقي ها به فكر استفاده از اين تنگه مي افتند. با مقر تماس گرفتم و از آنان كمك خواستم. گفتند: «نيروي اضافي نداريم. با نيروهاي خودت تنگه را پوشش بده.»
اولين كاري كه كرديم، پاكسازي تنگه بود. در مسير به سنگري رسيدم كه از ظاهرش معلوم بود قرارگاه فرماندة تيپ بوده است. رفتم توي سنگر. فقط سلاح بود و كيف سامونت و مهر و نشان. مشخص بود كه امكانات فرمانده است. بقية بچه ها هم امكانات سنگرها را جمع كرده بودند و غنيمت زيادي به دست آمد. خودم توانستم پانزده قبضه تك لول پدافند 4/1 جمع كنم كه اين امكانات، پدافند هوايي سپاه را در منطقه پايه ريزي كرد.
توي يكي از سنگرها پر بود از شيشه هاي نوشابه. نگذاشتم بچه ها بهشان دست بزنند. گفتم: «براي رسيدگي به اين جور چيزها، وقت زياده.»
به سنگر بعدي رفتم. گوشة سنگر چيزي تكان مي خورد. حركتش آرام بود. گلنگدن كشيدم و گفتم: «قف»، تكان نخورد. جلو رفتم. يك نفر دراز كشيده و رويش پتو انداخته بود. وقتي ديد بلند نمي شود، بچه ها را صدا زدم. گفتم بكشيدش بيرون. خودم هم مواظب بودم دست به اسلحه نشود.
يك سرهنگ، با هيكل درشت بود كه سبيلش تا زير چانه اش پيچ خورده و آويزان بود. نمي گفت كه فرمانده تيپ بوده يا نه. شايد هم جزو افسران ارشد بود. پايش تير خورده بود و نمي توانست راه برود. برديمش توي يك سنگر و برايش نگهبان گذاشتيم. بچه ها همين طور كه سنگرها را پاكسازي مي كردند، به اين فكر بودم كه با 26 نفر چه طور اين منطقه وسيع را پوشش بدهم.
چند تلفن صحرايي پيدا كرديم. با آنها بين سنگرهاي نگهباني خودمان شبكة تلفني برقرار كرديم. خمپاره هاي 60 را به سمت منطقه اي كه احتمال درگيري وجود داشت، آرايش داديم. در همين گير و دار، بچه ها ده، پانزده سرباز زخمي را از سنگرهاي ديگر جمع كردند. مشكل كم كم بالا مي گرفت. با نيروي انداك نمي توانستيم براي اسرا نگهبان هم بگذاريم. بالاخره همة آنها را برديم توي يك سنگر بزرگ و يك نگهبان برايشان گذاشتيم. خودم هم مرتب به آنها سر مي زدم. تقريباً همه شان زخمي بودند.
به يكي از بچه ها گفتم: «تو مامور تداركات هستي، هر طور شده براي بچه هاي خودمان و اسرا فكري بكن.»
او هم تمام مواد غذايي را كه از سنگرها جمع كرده بود، براي نيروها آورد. مرتب با تلفن با تك تك سنگرها تماس مي گرفتم. چند نفر را جلو پل و نزديك تنگه مستقر كرده بودم؛ تعدادي هم بالاي ارتفاع بودند. خودم با چند نفر، ديگر فاصلة بين دو گروه را پر مي كرديم. آن شب، لحظه به لحظه با بچه ها تماس مي گرفتم.
هوا تاريك و روشن بود. راه افتادم تا اطراف را دقيق تر شناسايي كنم. كمي دورتر از تنگه، چند لودر و بيل مكانيكي پيدا كردم. سويچ روي يكي از لودرها مانده بود. يك جيپ فرماندهي هم آن جا بود. هركار كردم، روشن نشد. رفتم نشستم پشت لودر. تا آن وقت سوار لودر نشده بودم. نمي دانستم چه طور كار مي كند. ديدم سه دنده بيشتر ندارد. با آن كلنجار رفتم. فكر كردم مي توانم از آن استفاده كنم. لودر را راه انداختم و رفتم طرف تنگه.
با بچه ها صحبت كردم. قرار شد اسرا را ببرم عقب تا هم از آنها اطلاعات بگيريم و هم امكانات براي خودمان بياورم. اسرا را آوردم بيرون و به خط كردم. مي خواستم از آنها اطلاعات بگيرم. يكي شان زبان كردي مي دانست.كمي كردي سرپل ذهابي ياد گرفته بودم. دست و پا شكسته از او چند سؤال كردم. فايده اي نداشت. تصميم گرفتم آنها را ببرم عقب. ازشان خواستم بيايند كنار لودر. تكان نخوردند! راضي نمي شدند و فرمانده شان را با خود بياورند. پايش تير خورده بود و نمي توانست راه برود. كمي كه اصرار كردم، به زور خودشان را تا دم لودر كشيدند. بچه ها كمك كردند و همه شان را برديم توي بيل لودر. بيل لودر را بالا بردم و راه افتادم طرف انتهايي ترين قسمت جاده كه بقيه بچه ها در آن مستقر بودند. هنوز جاده اي كه ما را به پشت جبهه وصل كند، نداشتيم . بچه ها بايد با غنيمت هايي كه گرفته بودند، آن چند روز را سر مي كردند تا جاده وصل شود. آن هم خيلي طول مي كشيد. سپاه هنوز توان مهندسي نداشت و با همكاري جهاد و ارتش ، داشتند كارهايي انجام مي دادند. معلوم نبود چه قدر طول بكشد. جاده اي هم كه مي شد، از آن استفاده كرد همان جاده هاي قاطر رو قديمي بود.
مسيري را كه مي رفتم، پر از سنگر بود. دشمن قدم به قدم سنگرهاي پر از امكانات و تداركات تعبيه كرده بود. اين امكانات براي دو لشكر تهيه شده بود و حالا بچه ها آنها را سريع تخليه مي كردند . در بين راه، بچه ها با ديدن لودري كه اسرا را حمل مي كرد، خنده شان گرفته بود.
به آخر جاده و مقر اصلي رسيديم. حالا مشكل اصلي، پايين آوردن بيل لودر بود! نمي دانستم چه طور بياورمش پايين. شروع كردم به جا به جا كردن اهرم ها. يكهو بيل همان بالا برگشت و همه را از ارتفاع سه متري ريخت پايين. صحنة بدي بود. اصلاً قصد نداشتم اين طور بشود. همة كساني كه آن جا بودند، زدند زير خنده. حتي چند تا از اسيرها هم مي خنديدند. جلو رفتم و از آنها معذرت خواهي كردم. گفتم : «من قصد اذيت كردن شما را نداشتم. اين اتفاق هم به خاطر اين افتاد كه بلد نبودم چه طور بيل را پايين بياورم!»
آنها چيزي نگفتند.
اسيران را تحويل دادم و آمدم سراغ لودر. هركاري كردم روشن نشد. مجبور شدم با امكاناتي كه گرفته بودم، پياده برگردم به تنگه. غروب رسيدم آن جا. در اين فكر بودم كه اگر اوضاع آرام باشد، استراحت كنم. سه شب بود كه نخوابيده بودم. نزديك مقر كه رسيدم، ديدم وضعيت خوب نيست. بايد دوباره مشغول مي شدم.

پاورقي:
1- شهيد غلامعلي پيچك، فرماندة عمليات غرب كشور.
2- شهيد محسن حاج بابا، فرماندة جبهة چپ منطقة سرپل ذهاب.
3- شهيد اكبر شيرودي، فرماندة وقت هوانيروز منطقه.
4- سرهنگ بدره اي، فرماندة وقت تيپ سه لشكر 81 زرهي باختران.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :

کليزمن دوستت دارم !

بسم رب النتظار

 با سلام یک شب جمعه دیگر آمد و من ماندم یک دنیا ...

1_ جمعه که گذشت خیلی سخت و دشوار بود یک حس درونی می گفت که انتظار این زیبا ترین واژه بعد از عشق به پایان داستان خود خواهد رسید و به معنی کلمه کامل خواهد شد با آمدنش ؛ او که نیامد داستان من آغاز شد کلنجارهای درونی در گیریهای روانی .  چرا او نیامد انتظار من این گونه نبود ...!  و من  من و منهای دیگر ( وبازهم این کلمه شیطانی ) امان انسان را می برد این منیت و من بودن . حتی وقتی به صفحه جادوئی و آن عروسک خیمه شب بازی ( دکتر هخام یزدی   اباء دارم حتی از گفتنه کلمه عروسک که عروسک در نزد صا حبا نش -  کودکان ، اهل هنر  - دارای احترام است ) با دوستان نگاه می کردیم  دوستان قهقه می زدند و من نیز در  چهره خندان ولی در آن شلوغی در درو نم و در خلوت وجودم  می گریستم و آه می کشیدم که چرا او نیامد ...

بدنبال جواب می گشتم و مشقول بودم تا اینکه با کتابی سرخ رنگ از دکتر شهید مطهری بر خوردم ( قیام و و انقلاب مهدی « عج » ) در بخشی از این کتاب « صفحه 61  »  انتظار را به دو بخش تقسیم کردند و به زیبای جواب چرا های مرا دادند .

 

( ... انتظار فرج دو گونه است : انتظاری که سازنده است ، تحرک بخش است ، تعهد آوراست ، عبادت ، بلکه با فضیلت ترین عبادت است و انتظاری که ویرانگر است ، بازدارنده است ، فلج کننده است ، و نوعی « ابا حیگری » محسوب می شود .  ... )

پس شکر خدای را که ما را از منتظرین وجود نازنینش قرار داد  که این واژه را هر چند اندک درک کنیم . الهم عجل لولیک الفرج .

 


 

2-  درابتداء خواهش می کنم که از این مطلب بنده کمترین ، سو ء  برداشت نشود . !!!  قرار است فردا تیم فوتبال آلمان برای یک بازی خیر یه ! با تیم ملی فوتبال کشورمان در استا دیوم آزادی البته نه آن آزادی که دکتر هخا می گفت ! بازی کند . با امید موفقیت تیم ملی کشورمان  ( و کشور آن خانم که از دکتر هخا می خواست که دارو های مادر بزرگش را با خود به تهران بیا ورد ) در یک بازی جوانمردانه . البته بازهم جوانمردانه به سبک ما نه آلمانی .

نمی دانم چرا هر وقت که نام کشور آلمان بگوشم می خورد یاد سه چیز می افتم 1- ما هر دو آریایی هستیم !  2 - کمکهای انسان دوستانه کلیزمن در زلزله رودبار و بم 3- و از همه مهمتر شهرهای شلمچه ،حلبچه ، و گاز خردل و هزاران  زن و کودک شیمیائی این شهر ها و دیگر شهرها ایران .

حال که جندین نفر از مردم بم به نمایندگی از زندگان این شهر ، در این شهر برای دیدن این مسابقه به ورزشگاه آزادی می آیند چه خوب است حداقل یکی دو نفر از مجرو حین شیمیائی به نمایندگی از شهدای شیمائی در ورزشگاه حاضر می شدند تا یادمان باشد که چرا آلمانها انقدر ما را دوست دارند.!!!!

 


 

3- اصو لا آدمی سیا سی نه که نیستم به ماننده شتری ماده هستم .! ولی نمی دانم چرا وزیری که استیضاح می شود چرا باید پست و مقامی با لاتر به او داده شود !!! 

4- امید وارم که ریاست محترم جمهور با استعفای این دوسته عزیزشان موافقت کنند و ما را از شیرین کاریهای ایشان در امان بگذارند . ما که از این بازی چیزی سر در نیا وردیم .

 


 

5- حكايت 22

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

قرار شد كار اطلاعات ـ عمليات را به عهده بگيرم. از بچه هاي بسيجي كه مي آمدند. منطقه، نفرات لازم را انتخاب كردم. بعد از يك دورة كوتاه، گشت ها را راه انداختيم. هنوز اسلايدها و فيلم هاي هست.
از سرپل ذهاب تا قصرشيرين سي كيلومتر راه است. اين مسير را زير ديد دشمن پياده طي كرديم و مقرها و مكان هاي آنها را شناسايي كرديم. صبح زود راه مي افتاديم وجب به وجب منطقه را شناسايي مي كرديم.
بالاخره عمليات در آن منطقه به تصويب رسيد. قرار شد گردان هاي «هشت» و «نه» سپاه از پادگان ولي عصر(عج) به كمك ما بيايند. اولين امكاناتي كه در شناسايي فراهم كرده بوديم، تهية اسلايد از تمامي منطقة تحت تسلط دشمن بود. اين كار، هم به درد نيروهايي مي خورد كه براي اولين
بار به منطقه آمده بودند و هم كمك زيادي به هوانيروز مي كرد، تا نسبت به زمين توجيه شوند.
زماني كه برنامه هاي آموزشي عمليات را شروع كرديم، در جلسه هاي توجيهي فرماندهان، شهيد شيرودي هم حضور داشت. او با ديدن اسلايدها تعجب كرد و پرسيد: «چه طوري اين اسلايدها را تهيه كردين؟!»
براي اولين بار در سپاه پاسداران اسلايد تهيه شده بود. از آن پس، در كلاس هاي توجيهي، اسلايدها را پخش مي كرديم. نيروها از روي اسلايدها ياد مي گرفتند كه چگونه در زمان گم شدن از علايم طبيعي استفاده كنند و به سنگرهاي خودي برگردند؛ همين طور با محل كاليبرها آشنا مي شدند و مي فهميدند كدام يك از شيارها براي عبور، مسير امن تري هستند.
به دست آوردن اين اطلاعات، كار راحتي نبود. يك شب، يكي از بچه ها پيشنهاد خوبي داد. فرداي آن روز، چند بسيجي را فرستادم دنيال كلاغ! بهشان گفتم: «كلاغ سالم مي خوام!»
اول بهشان برخورد و نمي دانستند كلاغ را براي چه مي خواهيم. وقتي فهميدند كه شوخي نكرده ام ، كنجكاوي نكردند و سريع پي دستور رفتند. دو روز بعد، با ده كلاغ برگشتند . توي اين فاصله، يكي از بچه ها را فرستادم تا از پادگان فتيله تهيه كند. شب با گروه راه افتاديم و رفتيم نزديك مواضع دشمن؛ درست جايي كه قرار بود عمليات كنيم. فتيله ها را بستيم به پاي كلاغ ها و روشن كرديم. بعد هم آنها را آزاد كرديم. چون كلاغ ها از روشنايي كه به پايشان بسته شده بود، مي ترسيدند، توي آسمان آرام و قرار نداشتند و اين طرف و آن طرف مي رفتند. درست همان كاري كه ما لازم داشتيم. نيروهاي دشمن ديدند چند نور توي آسمان مي چرخد. تا آن لحظه با چنين صحنه اي روبه رو نشده بودند. كاليبرهاي ريزشان شروع كرد به تيراندازي. ما هم منتظر همين بوديم. تمام كاليبرها را شناسايي كرديم و موقعيت تك تك آنها را مشخص كرديم. اين كار براي بچه ها خيلي جالب بود. هيچ كدام حدس نمي زدند كه كلاغ ها بتوانند اين قدر به دردمان بخورند.

 


  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی (قسمت ۲۱)

بسم رب الشهدا

حكايت 21

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

با توقف حركت دشمن، طرحي براي آزادسازي ارتفاعات بازي دراز كه روي دشت ذهاب مشرف بود، صورت گرفتم. روزهاي اول بهار سال 60 بود. كارهاي مربوط به اطلاعات – عمليات را شروع كرديم. قرار شد گشت اول را با حاج بابا و بخشي برويم. بخشي از مربيان آموزشي پادگان ولي عصر(عج) بود كه رزم دفاع شخصي را آموزش مي داد. با يك دوربين و يك بومي راه افتاديم.
تمام راه صخره بود و كوه. با كلي زحمت از كوره راه ها و شيارها پيش رفتيم. به فكر استتار و استفاده از عوارض زمين هم بوديم. وقتي به نزديكي دشمن رسيديم، با احتياط بيشتري پيش رفتيم. از مواضع و ديده بانهاي دشمن خبري نداشتيم. بعد از چهار ساعت رسيديم بالاي ارتفاعات. تمام
سر و صورتمان را عرق پوشانده بود. با دوربين نگاه كردم. ديدم ديده بانهاي عراقي را راحت مي بينم. بخشي هم جاي مناسبي پيدا كرد كه بنشينيم.
گفتيم كمي استراحت كنيم تا عرقمان خشك بشود و بعد موقعيت دشمن را بررسي كنيم. بعد از كنترل اطرافمان، حاج بابا گفت: «پاشيم بريم سمت دشت و آن طرف را هم شناسايي كنيم.»
ساعت ده صبح بود . بلند شديم . فكر نمي كردم كه بتوانيم به اين راحتي تا آن جا پيش برويم و اطلاعات كاملي كسب كنيم. توانسته بوديم جاي نيروها و ديدگاه شان را پيدا كنيم. ديگر راحت مي شد توي عمليات كاري انجام داد كه دشمن نتواند منطقه را زير آتش بگيرد.
اولين نفري كه بلند شد، بومي همراهمان بود. دومين نفر من بودم. هنوز چند قدم جلو نرفته بودم كه صداي رگبار بلند شد. برگشتيم. يك كماندوي سياه چهرة قوي هيكل دشمن را حاج بابا به رگبار بسته بود. هنوز به خودم نجنبيده بودم كه ديدم بخشي هم روي نفر ديگر آتش كرد. نگاهي به اطرافم انداختم، كسي نبود. شايد هم وقتي ديده بودند ما آمده ايم، ديگر جلو نيامده بودند. يادم نيست چه طوري آمديم پايين. وقتي رسيديم، به ساعتم نگاه كردم. ساعت ده و ده دقيقه بود.
راهي را كه دو ساعته رفته بوديم. بيست دقيقه اي برگشتيم!
خواستم به بقيه بگويم چه قدر سريع آمده ايم؛ ديدم دو تا از تفنگهاي ژ-3 قنداق ندارند. چون آنها را حايل بدنمان كرده بوديم، توي راه شكسته بودند. پاهايمان هم زخمي شده بود. اين اولين شناسايي واقعي ما از وضعيت دشمن بود كه از نزديك صورت گرفت. از قرار معلوم نيروهاي دشمن ما را ديده بودند و زير نظر داشتند. گذاشته بودند تا كاملاً نزديك شويم و در اين فاصلة زماني، كماندوهاي خودشان را سراغمان فرستاده بودند. آماده بودن اسلحه و سريع عمل كردن بچه ها، ما را از اسارت نجات داد. از آن به بعد سعي كرديم دقت بيشتري در گشت داشته باشيم.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :

او خواهد آمد در يک صبح بی غروب

بسم رب الشهدا

به امید تعجیل در ظهورآقا

با سلام و عرض تبريک به مناسبت ولادت مهدی موعد (عج ) يوسف زهرای نبي(ص) ، گل ياس آل علی(ع) ، منجی عالم بشريت و آميد آنکه حداقل در شب ولادت آقا کمتر گناه کنم .

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی (قسمت ۲۰)

بسم رب الشهدا

" نيامدي"

 اين جمعه هم گذشت و تو آخر نيامدي؟

چشمم به راه ماند و تو از در نيامدي

 

 بستان در انتظار تو بر گل نشسته است

باغي نمانده است که آخر نيامدي

 

 شمشادهاي باغ ، ز داغ تو سوختند 

يک لحظه هم به ياد صنوبر نيامدي

 

 در آن خزان، خزان غم انگيز فصل عشق 

رفتي ز صحن ديده و ديگر نيامدي

 

 پرواز ِ با حضور تو خواب و خيال ماست 

اما شبي به خواب کبوتر نيامدي

 

 مهرت چگونه در دل ما خانه کرده است؟

با آنکه تو،  هنوز زخاور نيامدي؟

 

 باور نمي کنم که فراموشمان کني 

اي غايب از نظر ، که به منظر نيامدي

 

 مرغ دل شکسته پرم شد اسير تو

حتي سراغ اين دل پرپر نيامدي

 

 رفتم به کوه و دشت که پيدا کنم تو را 

جز در نسيم گلشن باور نيامدي

 

 

" کاظم جيرودي "

 


با سلام خدمت دوستان گرامی و عرض تبریک و تهنیت به مناسبت این  ایام خجسته ( ولادت آقامون سیدالکونین سرور جوانان اهل بهشت ابا عبد الله الحسین علیه السلام و فرزند برو مندش زین العا بدین (ع) و برادر رشیدش علمدار کربلا ابالفظل العباس (ع) ) و همچنین شکسته شدن حصر آبادان خدمت تک تک دوستان .

چهار شنبه همین  هفته حضرت ازرائیل سلام فراوان به شخص بنده رساند و بازهم یاد آوری کرد که « ما هستیم و به فکر شما هم هستیم هرچند که شما به فکر ما نیستید » ما هم که انسان ضعیف النفسی هستیم سریع به دست و پای ایشان  افتادیم که ما گناه زیاد داریم یه فرصت دیگه به ما بده و از هر کس که تو نستیم خرج کردیم . از آنجا ئی که وقتش نبود و خد اهم ما رو زیاد دوست نداشت یه فرصت دیگه به ما داد . ( البته بگم که کلمه ما رو که بکار می گیرم منظورم همان من  است از آنجائی که امام « قدس » با رها در صحبت هایشان از این کلمه بعنوان کلمه شیطانی نام برده اند سیع می کنم حداقل این یک فرمان امام را گوش کرده و کمتر از آن استفاده کنم . ) البته همکنون هم  احوالم چندان خوب  نیست  ولی شکر هنوز زنده ایم .

آقا توی این گیرو دار یاد رفیق عزیزم سید صالح افتادم که گفته بود تا دیر نشده وصیت نامه های خود تون را بنویسید چشم آقا سید ما که شروع کردیم .

1_ انشا الله که همه دوستانی که ما رو می شنا سند و نمی شناسند _ همین العان  و  _  بعد از مر گ ما یک  صلوات و یک فاتحه بفرستند و آخرشهم حتما بگند خدا بیامرزتش .

2_ اینهم  برای رفیقای نزدیکنر آقا اگه ما مردیم که حتما می میرم البته بعد از دیدن روی ماه آقا صاحب الزمان  (عج ) آگر روز مرگ ما همزمان شد با ولادت یکی از ائمه نکنه مثل این رفیقمون که پارسال شهید شد روز ولادت آقا زین العابدین (ع) برامون دسته زنجیر زنی راه بیندازید و توی سرو سینتون بزنید !!! اگه خواستید ما رو خوشحال کنید ،  جشن بگیرید و شادی کنید اگر هم خیلی غیرتی بودید یکی دو روز این ورآنور کنید بعد مجلس بگیرد .

ابولفضل سپهر آخرین اتل متلش را برای ما خواند و به یاران عاشوراییش پیوست. یادش گرامی و. راهش پور رهرو باد برای شادی روحش یه صلوات و یک فا تحه بخوانید .


 

حكايت 20

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

با آمدن حاج بابا كارها كمي رو به راه شد؛ شناسايي منطقه، امكانات و خيلي چيزهاي ديگر. شنيديم كه يك قبضه خمپارة 120 دست يك واحد از سپاه قصرشيرين است . هفتاد نفر خدمة بومي براي آن گذاشته بودند و يكسره تقاضاي مهمات و آذوقه مي كردند. تصميم گرفتيم برويم روي ارتفاعات «دانه خشك»؛ جايي كه خمپاره مستقر بود. با حاج بابا راه افتاديم. بين راه صحبتمان اين بود: «خمپارة 120 با هفتاد نفر خدمه چرا فعال نيست؟» با اين كه پشتيباني خوبي از آنها مي شد؛ ولي خط را پوشش نمي دادند.
رسيديم. ديديم انگار نه انگار كه آن جا خط مقدم جبهه است. نيروها خيلي راحت براي خودشان مي گشتند. پرسيديم: «قبضه كجاست؟»
با دست جايي را نشان دادند. هرچه نگاه كرديم، نتوانستيم خمپاره را ببينيم. رفتيم جلوتر. ديديم ده سانتي متر از لولة خمپاره از توي زمين بيرون است. فهميديم تمام خمپاره، مهمات و پشتيباني بهانه است. يك عده نيروي بومي، بدون هيچ تصوري از جنگ، فقط سر خودشان را گرم مي كردند.
حساب و كتاب كرديم؛ ديديم مي شود با اين خمپاره روي خط، پوشش ايجاد كرد. نيروي لازم براي استفاده از آن را داشتيم. عده اي از بچه هاي ادوات پادگان امام حسين(ع) آمده بودند كمك ما. با بردن آن خمپاره، آنها از بيكاري در مي آمدند. رفتيم پيش فرماندة سپاه قصرشيرين . گفتيم: «آقاي مالكيان(پاورقي1)، اين قبضه را بدهيد به ما.»
گفت: «چه طور مي شه يك سلاح سازماني را به اين راحتي تحويل داد؟» ديديم به اين راحتي نمي شود خمپاره را از آنها بگيريم. از طرف ديگر نمي توانستيم بي تفاوت باشيم. آن قسمت هم تحت كنترل دفاعي ما بود. بهشان كلك زديم. گفتيم: «خيلي خب، شما بياييد قبضه را جلوتر مستقر كنيد. تمام نيروهاي قبضه را هم بياوريد جلو.»
بالاخره بعد از ده روز رفت و آمد، قبضه را آوردند جلو مستقر كردند. به طور موقت آن را نزديك رودخانة «الوند» گذاشتند. شبانه به كمك چند نفر از بچه ها سر نگهبانان را گرم كرديم و قبضه را از توي ساختمان برداشتيم و منتقل كرديم به طرف ديگر رودخانه. صبح كه آنها از خواب بيدار شدند، ديدند قبضه نيست. فريادشان بلند شد؛ اما كار از كار گذشته بود . خدمة قبضه گفتند:«خب، حالا ما چيكار كنيم؟»
گفتم: «هيچي، شما هم بياييد توي خط مستقر بشيد.»
گفتند: «ما توي خط مستقر نمي شيم.»
راه افتادند و رفتند. رسيد يك قبضه خمپاره را به آقاي مالكيان داديم.
هنوز ناراحت بود. بهش گفتم: «ما و شما نداريم . بايد يك جوري از امكانات كم منطقه استفاده كرد.»
كم كم يك قبضة ديگر هم جور كرديم و آتشبار خمپاره گسترش پيدا كرد. بچه هاي ادوات: «قريشي»(پاورقي2)، شهيد «اكبر عرب نجفي»، شهيد «چنگيزي» و شهيد «پهلوان خيلي»(پاورقي3) خوب از آنها استفاده مي كردند و خط را پوشش مي دادند. بعد هم آتشبار توپخانة 105 را به منطقه آورديم. در آن موقع، در منطقه، غير از ارتش، كس ديگري توپخانه نداشت و ما اولين توپخانه را تشكيل داديم. ديگر از حالت بي نظمي اول جنگ درآمده بوديم. با نظر حاج بابا محل مقر را عوض كرديم. به روستاي ترك ويس(پاورقي4) رفتيم كه سنگرها و اتاق هايش بتوني و سيماني بود. سرويس هاي بهداشتي هم درست كرديم تا بچه ها راحت باشند.
يك ماشين سيمرغ داشتيم كه هر وقت بهش احتياج داشتيم، يا جوش مي آورد يا استارتش خراب مي شد و بارش زمين مي ماند. به جاي آن ماشين، يك تويوتا دادند. راننده اش جوان بود. بهش مي گفتند: «تقي چلچله!» مجبور بوديم با چراغ خاموش حركت كنيم. دشمن روي رفت و آمدها حساس بود و با ديدن كمترين نوري آن جا را مي كوبيد. يك شب كه توي خاموشي مطلق داشتيم مي رفتيم طرف پادگان، يك لحظه فهميدم چه اتفاقي افتاد. فقط حس كردم دارم مي ميرم و ديگر چيزي نفهميدم. چندبار كه به هوش آمدم، حس كردم دارند مرا از لابه لاي آهن ها برون مي آورند. صبح فردا در بيمارستان

«ابوذر» به هوش آمدم. لبم پاره شده بود و بخيه زده بودند. چند جاي ديگر بدنم هم آسيب ديده بود. تقي چلچله هم سينه اش زخمي شده بود. گفتم: «چه اتفاقي افتاده؟»
گفتند: «تو تاريكي و موقع تصادف با يك تانك، از جاده خارج شدين و چپ كردين!»
پس از چهل و هشت ساعت استراحت برگشتم مقر. بعد از آن قرار شد با چراغ خاموش حركت نكنيم. تلفات تاريكي بيشتر از تلفات خمپاره و گلوله هاي توپ بود! فقط دو، سه كيلومتري نزديك مقر خاموشي رعايت مي شد؛ آن هم براي لو نرفتن مقر. با اين تصميم تازه، رفت و آمدها سريعتر شد و خطرهاي بين راه از بين رفت. كم كم محورهاي ديگر هم همين كار را كردند.
اواخر سال 59 طي چند بار گشت و شناسايي در منطقه «افشار آباد» ، از توابع سرپل ذهاب به اجساد مطهر شهداي عمليات محسن چريك، آن انسان هاي پيشتاز در شهادت، برخورديم و تصميم گرفتيم صبحدم يكي از روزها براي آوردن اجساد شهدا اقدام كنيم. دشمن ديد و تير فعالي روي منطقه داشت، لذا صبح سحر حركت كرديم و به منطقه رسيديم. شناسايي و آماده سازي اجساد براي انتقال به عقب صورت گرفت و تا شب صبر كرديم. بعد از تاريكي، اجساد به پادگان ابوذر منتقل شد.
سعيد گلاب بخش معروف به «محسن چريك» با جمعي از پاسداران وفادارش براي متوقف كردن پيشروي دشمن، اقدام به عمليات ضربتي در عمق مناطق دشمن كرده بود تا با اين عمل ، هم وحشت در دل دشمن بيندازد و هم دستور ولي امرش، حضرت امام خميني(ره) مبني بر متوقف كردن دشمن را گردن نهد. اين درس مردانگي تاثير عميقي بر روحيه من و دوستانم گذاشت.


پاورقي ها:
1- فرماندة وقت قصرشيرين كه در طول جنگ، خدمات زيادي براي سپاه اسلام انجام داد و در سال 1372 در اثر يك حادثه درگذشت.
2- بنيانگذاران ادوات و سازماندهي و آموزش در اوايل جنگ بود كه به صورت بسيجي داوطلب به سرپل ذهاب آمده بود. او بعدها به شهادت رسيد.
 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :