حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۸ )

بسم ر ب الشهدا

 با سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن  سال روز شهادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) .

و با ز هر گاه که گریه در گلو پیچد و راه نفس کشیدنم را دشوار می کند دفتری سبز به جای مانده از رفیقی نا آشنا در ظاهر و آشناتر از هر آشنا در دل همدم تنهایم می شود وتسکین دهنده دردهایم . و بازهم اولین برگ این دفتر که با صحبت های دو عاشق که گلوله های دشمن بینشان فاصله انداخته ...

 

اقا مرتضي برگرد خيلي زخم برداشتي خدا عجرت دهد .

آقا مهدي ! من سنگر حميد را خالي نمي گذارم اينجا حال و هواي ديگر دارد .

اوضاع نجا چطور است آنجا چطور است ؟

آقا مهدي فدايت شويم اوضاع خيلي خوب است . آلان ملائكه اينجايند . من بهشت را مي بينم ، من در بهشتم .

مواظب باش بهشت و جهنم را از هم تشخيص بده

آقا مهدي من بهشت را مي بينم . اين راهي كه انتخاب كرده ام آگاهانه بود ..... و بعد تماس قطع شد .

آخرين صحبتهاي مرتضي ياغچيان با آقامهدي باكري در پشت بيسيم .     عمليات خيبر : 7/2/62 ( نزديكيهاي غروب )

 

آن شب شبي كه پيكر ياران بر آب رفت                 مجنون ترين جزيره دنيا بخواب رفت

 


 

مهدي مرندي

روز سوم، بي سيم چي خبر داد كه ژاندارمري ها دارند تماس مي گيرند . نمي فهميد چه مي گويند. رفتم پاي بي سيم، بي سيم ژاندارمري با ما هماهنگ نبود. پشت بي سيم فقط مي شنيدم يكي مي گويد: «عگاب، عگاب…»
از قرار معلوم ترك زبان بود و نمي توانست عقاب را درست تلفظ كند. معطل نكردم و گفتم: «بچه ها مثل اين كه خبري شده!»
يك عده از بچه ها را فرستادم جلو. دشمن دست به تك شناسايي زد و آنها بلافاصله عقب نشيني كرده بود. عراقي ها تعدادي از نيروهاي ژاندارمري را هم با خود برده بودند تا از آنها اطلاعات بگيرند. بچه ها تماس گرفتند و گفتند چهل نفر از عراقي ها سوار بر زرهي آمده بودند و موفق شدند تعدادي اسير بگيرند. آنها مي پرسيدند حالا چه كار كنند؟
به دو نفر از نيروها ـ برادر سبزه بين از نيروهاي مشهد و آقاي سليماني از بچه هاي همدان كه بسيار قوي و فعال بودند – گفتم: «يك گروه از بچه ها را برداريد، بريد تعقيب دشمن.»
رفت و آمد در روز خطرناك بود. بچه ها حركت كردند. نزديك غروب، نرسيده به يك روستا، به عراقي ها رسيدند و درگير شدند. توي درگيري، يك نارنجك پشت پاي برادر سبزه بين منفجر مي شود و تركشش قسمتي از عضلة پايش را پاره مي كند. تير قناسه اي هم مي خورد به كتف آقاي سليماني. بچه ها موفق شدند از آن چهل نفر، نوزده نفر را پيدا كنند و با خود بياورند و توانستند تعدادي از اسراي ژاندارمري را هم آزاد كنند . بيشتر بچه ها زخمي بازگشتند.(پاورقي1)
در اين فاصله، توپخانه هم سر و سامان پيدا كرد. اقاي «رضا صادقي» ديده بان بود . يك آتشبار 105، يك آتشبار خمپارة 120، و 82 كل آتش سپاه را در منطقه تشكيل مي داد كه پايه گذار توپخانة سپاه در غرب كشور شد.
خمپاره ها را در ششصدمتري دشمن، جايي كه حتي تصورش را هم نمي كرد، كار گذاشتيم. توپ 105، جزو توپ هاي اسقاطي ارتش بود و سعي كرديم آن را هم رو به راه كنيم.
در اين مدت، دشمن بيكار نبود و يك سكوي موشك «فراگ» در منطقه مستقر كرد و مقرها را زير آتش گرفت.
با اين وضعيت، نمي دانستيم بر سر توپخانة ما چه مي آيد. تنها راه حلي كه به ذهنمان رسيد، استفاده از سوله هاي «آرميكو» بود. «توسلي»(پاورقي2) را كه از گردان هفت بود ، فرستاديم تهران. سوله ها را خريد و آورد . آنها را سرهم كرديم. محل آن را كه قبلاً در نظر گرفته بوديم، بتون ريختيم. در منطقة «ريخك» بيم محور بچه هاي همدان و محور چپ دشت ذهاب كه بچه هاي حاج بابا مستقر بودند، سوله را به پا كرديم و توپ ها را در آن جا داديم.
وقتي سوله ها را آماده كرديم، رفتيم پيش فرماندهان توپخانة ارتش و تقاضاي توپ 203 كرديم. اول قبول نمي كردند. مي گفتند: «ما توپ 203 را بياوريم زير برد خمپاره! اين كار را ارتش هيچ جاي دنيا انجام نمي دهد.»
با كلي خواهش و درخواست، ازشان خواستيم بيايند و مقر توپخانه را ببينند. بالاخره راضي شدند و آمدند. بعد از ديدن مقر، خيلي زود موافقتشان را اعلام كردند و يك قبضة 203 به آن جا منتقل شد.
توپ 203 برد زيادي نداشت و فقط مي توانست شانزده كيلومتر را پوشش بدهد. اما در عوض، قدرت تخريبش زياد بود. گلوله هايش 95 كيلو وزن دارد و بعد از برخورد، تا شعاع دويست متري موج ايجاد مي كند.
بالاخره توپ 203 را مستقر كرديم. يك دوربين مهندسي خيلي قوي كه از مقر «سرآب گرم» پيدا كرده بودم، آن را در اختيار آقاي صادقي گذاشتم. با آن دوربين مي شد نقاط حساس را ديد. صادقي هم با آن دوربين، دو سكوي موشكي دشمن را زير آتش گرفت و منهدم كرد. عراقي ها مجبور شدند سكوي متحركت برپا كنند. روي ماشين حامل موشك آتش ريختيم. آنها نمي توانستند از سكو خوب استفاده كند. دست به كار شدند و تصميم گرفتند توپخانة ما را خفه كنند؛ با آتشبار 130، خمپارة 120 و 82، كاتيوشا و خلاصه هرچه داشتند، روي ما متمركز كردند؛ ولي فايده نداشت. حتي هواپيماهايشان مي آمدند و بمب خوشه اي مي ريختند؛ اما سوله ما همچنان اجازه كار به آنها نمي داد. حتي نمي توانستند تشخيص بدهند مقر ما كجاست. اطراف سرسبز بود و روي سوله ها هم خاك ريخته بوديم. فقط شب ها امكان داشت آتش دهانة توپ ديده شود، كه در شب هم شليك نمي كرديم. با هواپيماها و توپخانه شان از سرپل ذهاب تا پادگان ابوذر را زير آتش گرفتند؛ اما نتوانستند توپ را بزنند . خوشبختانه مقر موشكي عراق منهدم شد و ما از شر موشك فراگ راحت شديم.
در اين عمليات ، حدود سيصد نفر اسير گرفتيم و حدود شش هزار نفر از نيروهاي دشمن كشته شدند. روي هم تقريباً دو لشكر عراق در اين عمليات آسيب ديدند.
من از آن جبهه بيرون آمدم و مسؤوليت اطلاعات ـ عمليات منطقه و كارهاي شناسايي براي عمليات بعدي را آغاز كردم.

پاورقي:
1- نقشه شماره 1 ـ محل 12
2- بعدها به شهادت رسيد. از فرماندهان شجاع گردان هفت سپاه تهران بود و چندين بار به شدت مجروح شد. او در آخرين حضور خود در عمليات «مسلم بن عقيل» ، به شهادت رسيد.

 

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۷ )

بسم رب الشهدا

مهدي مرندي

برگشتم به مقر. دنبال حاج بابا مي گشتم تا ببينم چه خبر است. يكي از بچه ها گفت: «اتفاقاً او هم دنبال شما مي گردد.»
پرسيدم: «چرا؟»
گفت: «شنيده شهيد شدي، مي خواست با چند تا از بچه ها بياد جلو تا جنازه ات رو بياره!»
گفتم: «نه بابا، ما كجا سعادت داريم. سه روز گير افتاده بوديم.»
در مقر داشتم مي گشتم و به اين فكر مي كردم كه بچه ها چه فكرهايي مي كردند و چه قدر نگران من بودند كه يكدفعه برق از چشم هايم پريد. يك نفر محكم خواباند توي گوشم. جا خوردم. فكر كردم چه كسي اين طور از من استقبال كرده است؟! چشم هايم كه باز شد، ديدم حاج باباست. من را بغل كرد و زد زير گريه. پرسيدم: «مگه چه شده؟»
گفت: «نمي دوني توي اين سه روز چي به سر ما آوردي. تا حالا كجا بودي؟ چرا تماس نگرفتي؟»
ناراحت بود. او را آرام كردم و گفتم: «حالا چرا بوي بنزين مي دي؟»
گفت: «مي خواستم بيام دنبالت كه توي سر بالايي جيپ چپ كرد.»
پرسيدم: «اوضاع چه طوره؟»
گفت: «خوبه، يك سري موفق بودن ، بقيه نه چندان. حالا تو كجا مي ري؟»
گفتم: «محور كورك، مي خوام برم ببينم اون جا چه خبره.»
گفت: «خدا به همرات، ما را بي خبر نذار.»
گفتم: «مواظب خودت باش!»
برايش نگران بودم. نمي دانم چرا.
توي جبهة كورك اوضاع وخيم بود. يكي از بچه ها را فرستادم دنبال تفنگ 106 تا آن جا را كمي تقويت كنم. فردا صبح زود شروع كرديم.
عراق دو قبضه تيربار كاليبر بالا كار گذاشته بود؛ كنار ديده باني اش. هم نفرات ما را مي زد و هم براي توپخانه ديده باني مي كرد. دو، سه نفر هم فناسه زن در كنارش بودند و مي زدند.
بچه ها را گذاشتيم تا با تفنگ 106 روي آنها كار كنند. فيلمي را كه از اين صحنه ها گرفته شده، هنوز دارم. اگر كسي فيلم را ببيند، مي فهمد مقاومت در زير آتش سنگين يعني چه. يكي از كاليبرها را زديم؛ اما آن يكي مدام مي زد. يكي از بچه هاي بي سيم چي خبر آورد «منتظري»(پاورقي1) شهيد شد. او از بچه هاي باسواد و فعالي بود كه كار ديده باني مي كرد. (پاورقي2)
سبزه بين گفت مي رود او را بياورد. اما سبزه بين هم تير خورد و شهيد شد.
حالا مشكل ديده بان داشتيم. ديدم بچه ها همه درگيرند، خودم راه افتادم. موقعيت بدي بود. وقتي فهميدند يكي دارد روي تنگه مي آيد، آن جا را گرفتند زير آتش خمپاره حتي نمي شد تكان خورد. ديدم فايده اي ندارد. براي انجام تك، نيرو كم داشتيم. ترسيدم با يك پاتك، بتوانند مواضع را از ما پس بگيرند. گفتم: «بچه ها! پدافند كنيم تا مواضعمون رو از دست نديم.»
تا آن موقع چند بار تلاش كرده بوديم تنگه را بگيريم؛ ولي آنها خيلي استقامت مي كردند. در وسط درگيري، يكي از بچه ها به نام تركاشوند فيلمبرداري مي كرد. وارد نبود و كارش گير مي كرد، مي آمد مي گفت: «برادر مرندي، چيكار كنم؟»
در آن قسمت موفق بوديم؛ اما در قسمتي كه اول آن جا بوديم، بچه هاي همدان و باختران نتوانستند بيشتر مقاومت كنند. موقعيت بدي داشتند. چپ و راست آنها دشمن بود. براي همين مجبور شدند جاخالي بدهند و بيايند پايين. توي ارتفاعات كورك و «كاسه گران» ما موفق بوديم؟ اما منطقه چم امام حسن(ع) دست آنها ماند.
از منطقة دشت گيلانغرب ، قسمت وسيعي آزاد شد. در آن منطقه خيالمان راحت بود. توي محور نشسته بودم كه بچه ها گفتند: «توي دشت دارن از پشت بچه ها را مي زنن.»
جا خوردم . چه طوري توانستند بيايند پشت بچه ها؟ نشستم پشت بي سيم. پرسيدم: «چه خبره؟»
اصلاً باورم نمي شد. مهندسي دشمن چهل و هشت ساعته يك صخره را خرد كرده و آمده بود توي دشت!
در اين منطقه، دشمن با كماندوهاي لشكر هفت، سه بار پاتك كرده بود. وقتي ديد فايده اي ندارد، دست به كار شد و يك معبر براي عبور تانك درست كرد.
بچه ها غافلگير شده بودند. در وسط درگيري، تانك ها از پشت شروع كردند به ريختن آتش. در آن منطقه، ما امكانات زرهي نداشتيم. چون با آن ارتفاعات، جاي مانور تانك نبود. بچه ها تا آن موقع خيلي خوب كار كردند. روي ارتفاعات «شياكوه» عالي استقامت كردند؛ ولي وقتي تانك ها را آوردند، بچه ها گير افتادند. ديگر آذوقه نمي رسيد و مشكل تداركات داشتيم. به هرحال، بخشي از ارتفاع را حفظ كرديم و مجبور شديم بخش ديگر را تخليه كنيم.
همين برخوردهاي دشمن در اين عمليات، باعث شد تا مسؤولان تصميم بگيرند ديگر در آن منطقه عمليات نكنند. البته وسعت عمليات زياد بود و بعدها وقتي با يكي از فرماندهان عمليات سپاه دربارة آن حرف زدم و منطقة عمليات را به او نشان دادم و پرسيدم براي اين عمليات چه قدر نيرو لازم است، گفت: «اگه ما عمل مي كرديم، قطعاً براي اين محدوده ده لشكر مي خواستيم.»
ما با يك تيپ از سپاه و يك تيپ از ارتش وارد عمل شديم. پشتيباني هم نداشتيم. در مقابل ما، دشمن با يك سازمان دست نخورده و تازه نفس حضور داشت. منطقه خيلي حساس بود. اگر موفق مي شديم ارتفاعات را آزاد كنيم، مي توانستيم به سمت نوار مرزي، «نفت شهر» و «بغداد» حركت كنيم. اين براي دشمن سنگين بود و نمي خواست اين طور شود. براي همين، به شدت مقاومت مي كرد. در اين عمليات، تلفات سنگيني را متحمل شد. البته ما هم چند نفر از نيروهاي بسيار خوبمان را از دست داديم. توي درگيري هاي چم امام حسن(ع) ، برادر پيچك(پاورقي3) در حال شليك آرپي جي، تير قناسه به گردنش
خورد و شهيد شد. حاضر نشد در عمليات مسؤوليتي را قبول كند و به عنوان يك فرد عادي در عمليات شركت كرد و توفيق شهادت نصيبش شد.

پاورقي:
1- برادر منتظري: از بسيجيان اعزامي از نجف اباد اصفهان بود كه در سال 60 به جبهه هاي غرب آمد و در عمليات مطلع الفجر، هنگام ديده باني روي ارتفاعات كورك به شهادت رسيد.
2- عكس شمارة 24.
3- شهيد غلامعلي پيچك در سال 58 شغل معلمي را رها كرده و به مبارزان در كردستان مي پيوندد. در سال 59 با سمت فرماندة عمليات غرب كشور، دو عمليات بزرگ را طراحي و اجرا كرد. او در تاريخ 20 آذرماه سال 60 با تير دشمن بعثي آسماني شد و از جمع ما پر كشيد.
 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۶ )

 

بسم رب الشهدا

سلام رفقا . دوازدهم اردیبهشت روز دیگری است برای من . بدنبال گم شده خود در این روز می گردم ..... حدیث نفس است شاید وقتی دیگر گفتم .

در این روزگار وارونگی انسان ها ، انسان ماندن و انسان وار زند گی کردن بسیار سخت شده . مردمانی که از واژگان مقدسی همچون ( اسلام ، تشیع ، ایثار ، شهادت ، حقیقت ، حق الناس ، و .... ) فقط در جلسات و سخنرانیها و کتابهایشان سخن می گویند و پیرو شیطانند همان شیطانی که برای بر چیدن  بساط اسلام معادلهای دروغین برای دین و دین داران می پیچید و به بهانی حذف کردن این معادلات تیشه به ریشه اسلام می زند .

 دوستی می گفت : در مملکت ما انسان ها سه نوع اند 1 ـ افرادی که بی تفاوت اند 2 ـ افرادی که فقط حرف می زنند و دریغ از کار مثبتی ــ که متاسفانه بسیار هم زیاد اند ــ 3 ــ افرادی که بی صدا کار می کنند .


 

مهدي مرندي

تداركات عمليات «مطلع والفجر» حدود دو ماه طول كشيد. امكانات را برديم خط و مسؤول منطقه، شهيد «بروجردي»، مرتب به آن جا رفت و آمد مي كرد. اوضاع را نمي پسنديدم. ظاهراً كارها درست پيش مي رفت؛ اما فعل و انفعالات هنوز جا نيفتاده بود.
از نظر مديريتي، كارها هنوز جا نيفتاده بود؛ اما تصميم گرفتند عمليات را شروع كنند. حاج بابا، يكي از بچه هاي بسيجي پادگان امام حسين(ع) به نام «حسين چنگيزي»(پاورقي1) را شب قبل از عمليات، مامور كرد تا موشك هاي «دراگون» را به چم امام حسن(ع) و «كورك»(پاورقي2) ببرد. در آن جا احتمال حركت تانك هاي دشمن بود. اين موشك ها ضدزره، سبك و در عين حال قوي بودند. وقتي چنگيزي با بچه ها مشغول جا به جا كردن و انتقال موشك ها بودند، خدمة يكي از تانك هاي عراق آنها را ديده و سريع مي پرد پشت تانك و آنها را به رگبار مي بندد. بچه ها هم سريع يكي از دراگون ها را آماده مي كنند و با آن، تانك را خفه مي كنند.
كاري كه نبايد مي شد. اتفاق افتاد و عمليات لو رفت. كارها را متوقف كرديم و منتظر شديم. انگار صلاح بود عمليات عقب بيفتد و در اين مدت بچه ها از نظر روحي آماده شوند. قرار بود عمليات در سطح گسترده اي انجام شود؛ يعني از ارتفاعات دشت «بره پلنگ»، بين سومار و گيلانغرب، تا ارتفاعات بزرگ منطقة غرب «پشت پليا»، «بان سيران» و «بزن لي لي» و گيلانغرب، منطقة دشت «كاسه كبود» و چم امام حسن(ع) و «تنگة كورك» و تنگة «حاجيان».
مقر فرماندهي را روي ارتفاعات «برآفتاب» معين كرده بودند . محمد بروجردي و «سرهنگ صياد شيرازي» كه تازه فرماندة نيروي زميني ارتش شده بود، در آن جا مستقر شدند. توپخانه و تانك ها آماده و بچه ها هم در تمام محورها گوش به زنگ بودند.
از فرماندهان منطقه گيلانغرب در عمليات «جمال تاجيك»(پاورقي3) از سپاهيان شجاع و كارآمد بود كه بسيجيان خيلي دوستش داشتند. شهادتش دل خيلي ها را سوزاند. او در بين دو ارتفاع ، به نام حسن و حسين شهيد شد. ديگري «عباس ملكي» از مربيان پادگان امام حسين(ع) بود كه بر روي ارتفاع
«چغالوند» عمل كرد و در همان ارتفاع به شهادت رسيد.
فرماندة يكي از محورها، «احمدلو»(پاورقي4) و «سبزه بين»(پاورقي5) بودند(پاورقي6)، سبزه بين، در گشتي شناسايي ها و عمليات هاي قبلي خيلي به من كمك مي كرد.
نقطه اي را كه در آن مستقر بودم، نيروهاي باختران و همدان پوشانيده بودند. برادر شادماني و شهيد شهبازي، فرمانده سپاه همدان، هم حاضر بودند.
نزديك سحر ، صداي الله اكبر از تمام بي سيم ها بلند شد و نيروها به راه افتادند. قرار شد بچه ها را بكشم بالا. راه افتاديم. از همان اولين لحظه ها، درگيري شديد شد. دشمن گلوله بين نيروها توپ مي زد بين نيروها. صخره اي كه قرار بود به تصرف درآوريم، رو به دشمن بود و آنها دور تا دور ما را با خمپاره و توپ مي زدند. تانك ها هم ما را زير آتش گرفته بودند. بالا رفتيم. ديدم ديگر تكان خوردن ممكن نيست. اگر مي خواستيم با اين وضع ادامه بدهيم. ممكن بود تلفات سنگيني بدهيم. به بچه ها اشاره كردم كه هر كس براي خودش جان پناه پيدا كند و همان جا بماند. خودم هم با سه نفر ديگر توي شكاف صخره پناه گرفتيم.
همچنان تير و خمپاره بود كه ريخته مي شد. وضع بدي بود. ديدم چند گوني پرتقال و جعبة معمات را آورده اند بالا. همان هم غنيمت بود. آنها را چيديم دورمان و پشتشان سنگر گرفتيم. از جلو تي مي آمد و از آسمان تركش،
گوني هاي پرتقال از شدت تركش، جاي سالمي نداشتند؛ ولي به قدرت خدا يك تركش هم از آنها رد نشد!
يكي از بچه ها آرام سرش را برد بالا. كشيدمش پايين و گفتم: «چيكار مي كني؟»
گفت: «مي خوام ببينم خمپاره ها كجا مي خورد.»
گفتم: «تو چيكار داري كه كجا مي خوره، سرت رو بپا!»
چند دقيقه بعد، دوباره سرش را بلند كرد. اين بار يك تركش گرفت به شانه اش. گفتم: «ديدي مرگم بشين، مگه اون جا چه خبره؟»
شانه اش را بستم، انگار طاقت نمي آورد. يك بار ديگر سرش را برد بالا. بوي خاك وخون توي مغزم پيچيد. همين طور كه سرم پايين بود، نگاهم به لباس هايم افتاد. تكه هاي متلاشي شدة مغز و خون او، لباسم را پر كرده بود.(پاورقي7)

پاورقي:
1- از بسيجيان آموزش ديدة پادگان امام حسين(ع) تهران بود. در سال 1360 به جبهه اعزام شد و مدت ها در سمت مسؤول ادوات، معاون جبهه و مسؤول طرح و عمليات منطقه سرپل ذهاب مشغول به كار بود. بعدها او آسماني شد. روحش شاد!
2- عكس شمارة 22.
3- از نيروهاي قديمي سپاه كه در پادگان امام حسين(ع) مربي سلاح بود. با شروع جنگ تحميلي به جبهة گيلانغرب آمد و در عمليات مطلع الفجر به شهادت رسيد. (عكس شمارة 57)
4- شهيد احمدلو: به عنوان بسيجي به جبهه سرپل ذهاب اعزام شد و به عنوان معاونت و مسؤول جبهه انجام وظيفه مي كرد. وي در سال 61 به شهادت رسيد.
5- شهيد سبزه بين: از مشهد به عنوان بسيجي به منطقه سرپل ذهاب آمد. او بسيار قوي و فعال بود و در سمت مسؤول محور، در عمليات مطلع الفجر به شهادت رسيد.
6- عكس شمارة 23.
7- نقشه شماره ـ محل 11

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :

ای شمع هميشه فروزان ای ...

 

پيام مقام  معظم رهبری  به همایش جهانی اندیشه مطهر

  06/ 02/1383

در دهه های آینده به مطهری ها نیاز مبرم داریم

 رهبر انقلاب اسلامی در پیامی به همایش جهانی اندیشه مطهر با تاکید بر لزوم بررسی راههای تداوم جریان عمیق و اصیل اندیشه شهید مطهری فرمودند: ما نمی توانیم در شهید مطهری متوقف شویم.

حضرت آیت الله خامنه ای در پیامی به این همایش که توسط دکتر حداد عادل قرائت شد با اشاره به جهاد هوشمندانه، عمیق و متقن علمی استاد شهید مرتضی مطهری در مقابل تفکرات وارداتی غربی و شرقی و معرفی اسلام صحیح تاکید کردند: یکی از مسایلی که باید در این گردهمایی مورد توجه قرار گیرد، بررسی راههای تداوم حرکت عمیق و اصیل شهید مطهری برای برآورده کردن نیازهای فکری جدید و ورود به عرصه چالش با افکار وارداتی و نقادی علمی این افکار است.

متن پیام مقام معظم رهبری به این شرح است:

                                                          بسم الله الرحمن الرحیم

در ابتدا از همه مسوولان و دست اندرکاران برگزاری این کنگره و از حضور همه علما، اساتید، محققان بویژه مهمانان خارجی که برای شرکت در این اجلاس از کشورهای مختلف به جمهوری اسلامی ایران تشریف آورده اند صمیمانه تشکر می کنم. بررسی اندیشه ها و آراء شهید آیت الله مطهری و تاثیر آن در شکل گیری مبانی فکری انقلاب اسلامی و تجلیل از شخصیت کم نظیر ایشان، هم مورد نیاز جوامع اسلامی و هم ادای بخشی از وظیفه حق شناسی نسبت به اندیشمندان و فرزانگان انقلاب اسلامی است.
به نظر می رسد محور اصلی در این گردهمایی باید تبیین شخصیت فکری و هویت روشنفکری شهید مطهری و نقش آن در جریان فکری و روشنفکری اسلامی معاصر باشد. درباره هویت فکری و روشنفکری شهید مطهری تاکنون تعریف جامعی ارایه نشده است.
ایشان با قوت فکری و اندیشه صائب خود در دهه های 50 - 1340 وارد میدان هایی شد که تا آن زمان هیچکس در زمینه مسائل اسلامی وارد آن نشده بود و با تفکرات وارداتی غربی و شرقی به چالش علمی عمیق، وسیع و تمام نشدنی پرداخت و در جبهه مقابله با مارکسیسم و تفکرات غربی و لیبرالیسم دست به یک جهاد هوشمندانه زد و با توان علمی و ایمان راسخ و اعتماد به نفس، موفقیت های بزرگی بدست آورد و با قدرت اجتهاد و انصاف و ادب علمی، روشی متقن و بدور از تحجر و التقاط برای معرفی اسلامی و مقابله با کج اندیشی و انحراف ایجاد کرد و پایه های افکار مورد نیاز  جامعه اسلامی و انقلابی را تاسیس نمود و نقش موثری بر جریان فکری اسلامی و شکل گیری نظام اسلامی بر جای گذاشت و بصورت سنگری امن برای جوانان طالب و علاقه مند فکر اسلامی در حوزه ها و دانشگاهها درآمد تا بتوانند زیر سایه این تفکر عمیق و مستحکم دین خود را حفظ کنند و دست آوردهای نوین فکری داشته باشند و از آن دفاع نمایند.
محور دیگری که پیشنهاد می کنم در این گردهمایی به آن توجه شود بررسی راههای تداوم این جریان عمیق و اصیل است. ما نمی توانیم در شهید مطهری متوقف شویم. هر چند پس از گذشت 25 سال از شهادت این مرد بزرگ ، کتابهای او جزو جذاب ترین و پرفروش ترین کتابها برای نسلهای جویای فکر متین و منطقی اسلام است و ما در حال حاضر بدیلی برای مجموعه کتابهای شهید مطهری نداریم  ولی نیازهای فکری روز به روز و نو به نو می شود و جریان ورود به چالش با افکار وارداتی و نقادی علمی و تفکیک صحیح از سقیم آن، از وظایف مهمی است که باید ادامه پیدا کند. و ما در دهه های آینده به مطهری ها نیاز مبرم داریم.
فکر اسلامی بویژه پس از انقلاب اسلامی مورد چالش جدی قرار گرفته و این روند ادامه خواهد یافت. ما باید خود را آماده کنیم و با توجه به سرمایه های عظیم فکری و فرهنگی ای که در اختیار ما است اگر از همه امکانات خوب استفاده کنیم در این مصاف پیروز خواهیم شد.
خوشبختانه در حوزه های علمیه و دانشگاهها، فضلا، علما، دانشمندان و افراد صالح و شایسته از نظر علمی و فکری وجود دارند و باید حضور خود را در این میدانها گسترش دهند و با امواج تبلیغاتی و شبهات جدید مقابله کنند و وظیفه خود را نسبت به اسلام ادا نمایند.
امیدوارم خداوند متعال همه شما را موفق بدارد و این گردهمایی بتواند زمینه های شناخت بیشتر اندیشه های شهید مطهری و راههای تداوم آنرا برای نسلهای آینده فراهم سازد.

برگرفته از سایت اطلاع رسانی مقام معظم رهبری

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :