حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۴۱ )

بسم رب الشهدا

سفری سخت تر از صاعقه در پیش است         بشتابیم که هنگام هماوردیست

فصل فارغ شدن از چنبر تشویش است         فصل آزادگی و شور جوانمردی است

زنده یاد محمد رضا آقاسی

با امید حضور پور شور در پای صندوق های رای .


حكايت 41

مهدي مرندي

روز 9 دي 1360، ساعت پنج صبح بود. رفتم پادگان ابوذر، پيش حاج بابا و گفتم: «مي خواهند به ما حمله كنند.»
انگار كه حرفم را نشنيده باشد، گفت: «چي؟»
گفتم: «قراره سه روز ديگه به ما حمله كنن.»
گفت: «تو از كجا مي دوني؟»
گفتم: «از ساعت دو نصفه شب داريم بازجويي مي كنيم. همان پناهندة عراقي اين را گفت.» حاج بابا گفت: «بشين ببنيم چي شده؟»
خلاصه جريان را برايش تعريف كردم و قرار شد از جبهه هاي ديگر كمك بگيريم، نيروهاي خودمان در منطقه آماده باشند و از ارتش هم بخواهيم برايمان نيرو بفرستد.
بلافاصله دست به كار شديم . اول با جبهه هاي ديگر تماس گرفتيم. از شهيد بروجردي در منطقة هفت خواستيم برايمان نيرو بفرستد. از جبهة چپ سرپل ذهاب، بچه هاي نجف آباد ، از ارتفاعات قلاويز، بچه هاي همدان، عده اي از نيروهاي جبهة «شيشه راه » كه انتهايي ترين جبهة سرپل ذهاب بود و همين طور تعدادي از بچه هاي دشت ذهاب اعلام آمادگي كردند كه خودشان را به ما برسانند.
از طرف ديگر، تيپ سه زرهي لشكر 81 ارتش يك دسته سوار زرهي و يك آتشبار توپخانه به كمك ما فرستاد. دستة سوار زرهي چند «اسكورپين»، «پي ام پي» و «نفربر» با خودش آورد. ديديم اگر اينها را به خط ببريم، مي فهمند كه ما با خبريم. آنها را همان جا نگه داشتيم. با هليكوپترهاي «كبري» هم هماهنگ كرديم. طوري برنامه ريزي كرديم كه از زمان حملة عراق تا رسيدن نيروها بيشتر از يك ساعت زمان لازم نداشته باشيم.
در اين ميان، به سپاه ريجاب، پيش حاج آقا طهماسبي رفتم و گفتم: «حاجي! آمادة مقابله با حملة عراق باش! قراره به شما حمله كنن.»
گفت: «چي؟ مگه چي شده؟»
گفتم: «همان پناهنده اي كه ديروز آوردينش حمام و بهش كباب دادين، گفت قراره به ما حمله كنن.»
باورش نمي شدكه آن اسير اين اطلاعات را داشته و در قبال محبت هاي آنها هيچ حرفي نزده باشد. با نشان دادن برگة بازجويي، حرف من را باور كرد.
گفتم: «به هر حال، امروز كه داره تمام مي شه و شما فقط دو روز ديگه فرصت دارين. در ضمن، ساعت حمله هم مشخص نيست.»
شروع كرد به آماده كردن تجهيزات و امكانات مقر خودش.
از روز سوم، هنوز دو، سه ساعت نگذشته بود كه حملة عراق و ضدانقلاب شروع شد. آنها اول ارتفاعات بلند منطقه، از جمله «آسيابان» كه به آن «آشيوبا» هم مي گفتند، گرفتند. اين بنا از يادبودهاي دوران «يزدگرد» بود كه در بلندترين نقطة منطقه قرار داشت. به اين ترتيب، آنها كاملاً بر ما مشرف شدند. زيرپاي اين قصر، مكاني بود به نام «بابايادگار» كه از مكان هاي مقدس قلخاني ها بود. بعد از گرفتن آشيوبا، به طرف بابايادگار سرازير شدند. در اين فاصله، بچه ها حركتشان را به آن طرف آغاز كردند.
مردم ريجاب كه تازه از حمله باخبر شده بودند، شروع كردند به گريه و زاري. فكر مي كردند شهر سقوط مي كند. من به آقاي طهماسبي گفتم: «شما فقط بومي هاي خودتان را از مهاجمان مشخص كنيد.»
همة آنها لباس كردي تنشان بود. او به همه لباس هاي مشخص داد و آنها هم پس از تجهيز راه افتادند. بعد از حركت اين گروه و نيروهاي ديگر، درگيري شديدي آغاز شد. هليكوپترهاي كبري هم از بالا آنها را مي زدند. نفربرها، خشايارها و پي ام پي ها هم همراه با نيروها حركت كردند.
توي اين درگيري ، تعداد زيادي از مهاجمان كشته شدند. با تكنيك و تاكتيك درستي نمي جنگيدند و اصلاً در توانشان نبود بيايند خط اول. بيشتر از نصف روز طول نكشيد كه آنها با تلفات زيادي كه داده بودند، شروع به عقب نشيني كردند و رفتند پايين.
مردم خيلي خوشحال بودند و شيريني پخش مي كردند. اگر دشمن به ريجاب مي رسيد. علي رغم كرد بودنشان، خسارت مالي و جاني فراواني وارد مي كردند.
يكي از مهمترين آثار اين عمليات ، نمايش قدرت بچه هاي «القارعه» بود و اين كه وجود آنها بسيار مثمر ثمر بود. شايد بتوان گفت: آخرين عملياتي بود كه بچه ها همه با هم در آن حضور داشتند.
تصميم گرفتيم برادران را تقسيم كنيم و بفرستيم به جبهه هاي مختلف تا بتوانند. منطقة وسيعي را پوشش دهند. ابتداي كار، كاملاً موفق بوديم. كم كم، تعداد افراد جذب شده، كمتر از تعداد شهيدان گرديد. ديگر نيرويي براي گردان باقي نماند. بنا شد مدتي براي تجديد قوا، كار گردان را متوقف كنيم و تمام نيروهايمان را براي عمليات هاي بزرگتر حفظ كنيم.(پاورقي1)

پاورقي:
1- در تاريخ 22/10/60 تك محدودي توسط سپاه ريجاب روي مناطق «بزميرآباد» و «رمكي»، حد فاصل ارتفاعات دالاهور و بمو كه پايگاه ضدانقلاب بود، اجرا شد كه منجر به سركوبي ضدانقلاب و آزادي مناطق گرديد.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۴۰ )

بسم رب الشهدا

حكايت 40

مهدي مرندي

يك شب به من خبر دادند يك افسر عراقي تسليم شده است. گفتند: «شما بياييد، او را تحويل بگيريد و منتقل كنيد.»
وقتي به «ريجاب» رسيدم، «حاج طهماسبي»(پاورقي1) گفت: «اسير آمادة انتقال است.»
پرسيدم: «چه اطلاعاتي ازش گرفتيد؟»
گفت: «خودش پناهنده شده، ما خيلي ازش سؤال نكرديم.»
گفتم: «از كجا فهميديد كه پناهنده شده؟»
گفت: «تا بچه ها ديدنش، دست هاش رو برده بالا و گفته من پناهنده هستم.»
آنها هم او را به عقب منتقل كرده بودند. پذيرايي مفصل و استحمام و خلاصه امكاناتي كه رزمندگان خودمان هم نداشتند، در اختيارش قرار داده بودند.
همين كه افسر عراقي را ديدم، حدس زدم براي شناسايي آمده بوده و براي اين كه خيلي بازجويي نشود، گفته است كه من پناهنده ام. به حاج آقا گفتم: «شما هركاري داريد، انجام بديد، من مي خوام ببرمش سرپل.»
گفت: «دير وقته، شايد توي راه براتون كمين بزنن.»
گفتم: «نه، همين امشب بايد بريم.»
افسر عراقي را برداشتيم و راه افتاديم. بين راه، من رانندگي مي كردم و «مهدي خندان»(پاورقي1) با اسلحة كلت مراقب اسير بود.
آن شب در حالي كه باران هم مي باريد، اسير را آورديم سرپل ذهاب. تصميم گرفتم كه او را به پادگان نبرم و در مقر خودمان ازش بازجويي كنم. ساعت دو نيمه شب بود. ماشين را گذاشتم جلو ساختمان و رفتم بالا. آقاي بني احمد را بيدار كردم و گفتم: «اسير دارم، مي خواهم بازجويي كني. فكر كنم اطلاعات زيادي داره و نمي خواد لو بده.»
بني احمد بلند شد. چشم هايش را ماليد و گفت: «باشه، هر وقت گفتم، بيارينش. بگذار كمي آب به صورتم بزنم.»
همة نيروهاي آموزشي خواب بودند. برگشتم پايين پيش خندان. داشتم در را باز مي كردم اسير را بياورم پايين كه يكدفعه داي رگبار بلند شد . حدس زدم بني احمد دارد بچه ها را بيدار مي كند. اين سريعترين و
راحت ترين روش بيدار كردن بچه ها بود.
مي دانستم بچه ها در كمتر از يك دقيقه لباس پوشيده و مسلح به خط مي ايستند، تا اسير عراقي از ماشين پياده شد، يكي از بچه ها آمد و گفت: «آقاي مرندي، بفرماييد بالا!»
چشم هاي افسر عراقي بسته بود. دستش را گرفتم و به طرف مقر بردمش. توي سالن، بچه ها پشت سر هم توي سه خط ايستاده بودند. بني احمد شروع كرد به راه رفتن. دور بچه ها قدم مي زد و صداي پايش توي سالن مي پيچيد . افسر عراقي رنگش پريده بود . حتي صداي نفس كشيدن بچه ها هم به گوش نمي رسيد. من و خندان هم دست هاي او را راها كرده و كناري ايستاده بوديم. نمي دانستم بني احمد مي خواهد چه كار كند. يكدفعه فرياد زد: «تكبير» و بچه ها توي ستون گفتند: «الله اكبر، الله اكبر، الله اكبر!»
چشم هاي اسير عراقي بسته بود و فقط صداي تكبير را كه در فضاي بزرگ سالن مي پيچيد، مي شنيد. رنگ صورتش سفيد شده بود و زانوها و لب هايش مي لرزيد. بني احمد در حالي كه پاهايش را شايد محكمتر از هميشه به زمين مي كوبيد، جلو آمد. رسيد به اسير عراقي، دستش را گذاشت وسط سينه اش و آرام فشار داد، طوري كه عقب عقب برود. تا پشتش به ديوار رسيد، پرسيد: «شي اسمك؟»
اسير عراقي جواب داد، پرسيد: «اهل كجايي؟»
او جواب داد: پشت سرهم سؤال كرد. به عربي مسلط بود. بعد از دو، سه سؤال، دستش را از روي سينة او برداشت و آرام آرام شروع كرد به راه رفتن. اين بار بي صدا راه مي رفت. لحن حرف زدن افسر عراقي نشان مي داد دارد دروغ مي گويد. براي جواب دادن مكث مي كرد. بني احمد جلو آمد . حرف هاي افسر عراقي كه تمام شد، محكم خواباند توي گوشش، و بهش گفت: «تو اول گفتي من مسلمونم، شيعه ام . مگه شيعه دروغ مي گه؟ اين ضربه براي دروغت بود كه اين جا عذابش رو بكشي و گناهش رو با خودت به اون دنيا نبري؟»
اسير عراقي با شنيدن اين حرف، بيشتر از قبل ترسيد. صداي تكبيري كه در فضا پيچيده بود و اين بازجويي حرفه اي، همه و همه باعث شده بود تا زبانش باز شود و اطلاعات بدهد.
پس از حدود دو ساعت، علاوه بر اين كه روش جديدي براي بازجويي ياد گرفتم، فهميدم كه قرار است حدود هشتصد نفر از نيروهاي ضدانقلاب كه رهبرشان فردي به نام «الله نظري» از طايفة «قلخاني» است ، همراه با دو گردان عراقي به ريجاب حمله كنند و جادة سرپل ذهاب به باختران را قطع كنند. اگر اين حمله با موفقيت انجام مي شد، ارتباط ما با باختران قطع و دچار مشكلات زيادي مي شديم.
افسر عراقي گفت: «زمان حمله سه روز ديگر است.»
بني احمد بازجويي خوبي انجام داد. اطلاعات ارزشمندي نصيبمان شده بود.

پاورقي:
1- او در سال 59 و 60 اولين فرماندة سپاه ريجاب و «دالاهو» بود. وي چندين مرتبه مجروح شد و هم اكنون يكي از فرماندهان سپاه پاسداران است.
2- از فرماندهان گردان هشت پادگان ولي عصر(عج) تهران بود. در سال 60 فرماندة سپاه ريجاب شد . طي سال هاي 62 و 63 به لشكر حضرت رسول(ص) منتقل شد و در سمت فرماندهي گردان «مقداد» در عمليات «والفجرچهار» به شهادت رسيد.

 

پيوند :‌ کلبه جديد خيبريان

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۳۹ )

بسم رب الشهدا .

با سلام و عرض پوزش به دليل تاخير در بروز رسانی خاطرات آقای مرندی قسمت ۳۹ حکايت سالهای بارانی :

مهدي مرندي

پس از عمليات «مطلع الفجر»، تلاش كرديم تا دوباره سازماندهي كنيم. عده اي از بچه ها شهيد شده و عده اي هم ترخيص شده بودند. مناطق جديدي تصرف شده بود و بايد مقرها تغيير مي كرد. علاوه بر اين، بايد براي عمليات بعدي آماده مي شديم. اين بود كه شروع كرديم به كار و فعاليت.
وظيفة من شناسايي ارتفاعات مهم منطقه بود كه در برنامة كار، عمليات آينده قرار داشت. هماهنگ كردن بچه ها و آموزش آنها را آغاز كردم. بچه ها تازه نفس بودند؛ اما بي تجربه. كار را از اول شروع كرديم و كم كم روش هاي شناسايي را به آنها دادم. خيلي زود راه افتادند و شناسايي ها شروع شد. در همين گيرو دار ، يك روز كه با حاج بابا مسائل منطقه را بررسي مي كرديم، پيشنهاد كردم بياييم و يك گردان مخصوص شناسايي تشكيل دهيم. كم كم طرح گردان شناسايي كامل تر شد، طوري كه تبديل شد به «گردان القارعه»؛ يا «عمليات بدون بازگشت».
در ضمن ، اين كه بچه ها مشغول چسبانيدن اطلاعيه هاي جذب نيرو به در و ديوار بودند، ما هم گفتيم و محلي را در ده كيلومتري سرپل ذهاب پيدا كرديم. مقر گردان القارعه، شهرك «كشاورزي» بود كه به دليل جنگ خالي شده بود و ساختمان هاي سنگي محكمي داشت. كنارش هم يك ده كوچك بود. تا زماني كه اولين نيروهاي شهادت طلب براي نوشتن رضايت نامه به ما مراجعه كردند، مقر را راه انداختيم و امكانات دفاعي براي آنان فراهم كرديم. همچنين، به ساكنان روستا هم كمك مي كرديم. آنها حمام نداشتند. بعد از رو به راه شدن حمام مقر، اجازه داديم كه دو روز در هفته هم آنها از آن استفاده كنند.
در مقر، ساختمان مناسبي را پيدا كردم. دو طبقه بود و سالن بزرگي داشت. طبقه بالا را براي كار تشكيلات گردان و طبقة پايين را به عنوان اتاق تمرين، ورزش و آموزش در نظرگرفتيم.
يك روز داشتم از سرپل ذهاب رد مي شدم، تو مسير ديدم بچه ها تمام در و ديوار را پر ركده بودند از آگهي هاي القارعه. در آگهي نوشته شده بود: «اين گردان تعدادي شهادت طلب را جهت عمليات هاي ويژه آموزش مي دهد.»
در آن زمان، عدة زيادي عاشق فداكاري و تلاش بودند كه به منطقة غرب مي آمدند براي جنگيدن. اما بعد از اين كه مي ديدند جنگ آن جا فقط پدافند است، خسته مي شدند. بنابراين، يا بر مي گشتند، يا تقاضاي انتقال مي كردند.
در همان چند روز اول، پانزده نفر خودشان را معرفي كردند. بچه هايي بودند از اصفهان ، نجف آباد، مشهد، لرستان، گيلان و چند شهر ديگر. ثبت نام رسمي شروع شد. تعداد افراد به بيست و هفت نفر رسيد؛ در حد يك دسته. قرار شد كارهاي عملياتي را من انجام بدهم و كارهاي عقيدتي و سازماندهي را هم آقاي «بني احمد» به عهده بگيرد.
پس از ثبت نام، بني احمد يك جلسه توجيهي گذاشت. برايشان توضيح داد كه مي خواهيم فعاليت خارج از عمليات جاري در جبهه داشته باشيم. اين عمليات احتياج به بچه هايي دارد كه شهادت طلب باشند و ما به كساني نياز داريم كه وقتي رفتند پشت دشمن ، وحشت نكنند و بتوانند نيازهاي اطلاعاتي ما را برآورده كنند.
بعد از جلسه، تمام بچه ها فرم هايي را پر و زير آن را هم امضا كردند. مضمون فرم اين بود: «ما با پاي خود به اين گردان آمده ايم و تا مرز شهادت پيش مي رويم و براي انجام هرگونه فعاليت سخت حاضريم.»
شناسنامه هايشان را هم ضميمة فرم كردند!
حيرت زده مانده بودم. اين كار از تكليف هم خارج بود. جلوه هايي از عشق در تك تك آن برگه ها نمايان بود. كاش الان اين اسناد دستم بود. بچه ها آن جا ره صد ساله را يك شبه طي كردند.
يكي، دو روز بعد، برنامه ها منظم شد و كار آموزش را شروع كرديم. از صبح زود بيدار مي شدند و بعد از نرمش و ورزش، با سلاح كار مي كرديم. سعي مي كرديم با روش هاي مختلف، روي سلاح ها كار كنيم. اين كار دو، سه روزي ادامه داشت و بعد از آن افراد را با تاريكي شب آشنا كرديم . نزديك شدن به روستاها؛ بدون اين كه حتي سگ محافظ روستا متوجه شود ، راه رفتن توي صخره و شيار و در تاريكي شب، مين برداري و مين گذاري در شب و…
تمرينها براي بچه ها سخت نبود. تازه علاقه مند هم بودند و خودشان پيشنهاد جديد مي دادند. نيروها آموزش و مين گذاري در جاده را گذراندند و به جايي رسيدند كه يك شب تا خلع سلاح يكي از پاسگاه هاي دشمن پيش رفتند. فقط كافي بود اولين تير شليك مي شد تا همه را به اسارت مي گرفتيم؛ اما چون با فرماندة پاسگاه خودمان هماهنگي نكرده بودم، متصرف شديم و برگشتيم. ديگر برايمان مشخص شد كه بچه ها مي توانند كار كنند و توانستيم افراد قوي و ضعيف را بشناسيم.
اولين ماموريتي كه بچه ها تحت عنوان «گردان القارعه» انجام دادند، شناسايي كامل منطقه بود. اين كار باعث شد تا كاملاً به منطقه توجيه شوند. دومين ماموريت مهم و جالب، تهية مهمات از منابع دشمن بود! به بچه ها گفتيم: «از جبهه هاي عراق برايمان خمپاره 60 بياوريد!»
در ضمن شناسايي، دو موضع خمپاره 60 را شناسايي كرده بودند. رفتند و كوله پشتي هاشان را پر از مهمات كردند و برگشتند! اولويت هم گذاشته بوديم؛ در مرحلة اول منور و بعد دودزا؛ اگر اينها نبود، جنگي!
وضعيت مهمات ما چندان خوب نبود و بايد خودمان به فكر تهية مهمات مي افتاديم. در كنار اين فعاليت ، كار شناسايي براي عمليات آينده را هم انجام مي داديم. مرحله اول شناسايي، مربوط به ارتفاعات مشرف به منطقة سرپل ذهاب بود. اين منطقه، ادامة ارتفاعات قصرشيرين محسوب مي شد. اگر مي توانستيم اين ارتفاعات را تصرف كنيم، در عمليات هاي بعدي، ديد دشمن كور مي شد. به همين دليل، سعي كرديم تا علي رغم صعب العبور بودن ارتفاعات، هرطور شده آنها را از دست دشمن بيرون بياوريم.
بچه ها به راحتي رفتند شناسايي كردند و با اطلاعات جالبي برگشتند. براي بار دوم خودم هم با آنها رفتم و اسلايد تهيه كرديم.
در شناسايي بعدي، متاسفانه عده اي از آنها به ميدان مين برخوردند. دشمن مين هاي پراكنده و نامنظم كاشته بود كه ديده نمي شد. به اين مين هاي جهندة «تيزپنجه» مي گفتند. بچه ها با ميدان برخورد كردند و بعد از انفجار، دو نفر از آنها به شدت مجروح شدند. طوري كه قادر به ايستادن نبودند و تا جايي كه مي توانستند خودشان را سينه خيز روي زمين كشيدند. شش نفر بودند. «پرويز لرستاني» هم در بين آنها بود. پرويز بسيار شجاع بود و روحية مبارزي داشت. لباس آبي روشن، از لباس هاي نيروي هوايي ارتش، مي پوشيد و چفية كردي مي بست. براي اين كه راحت باشد، سرش را مي تراشيد. او خيلي تلاش كرده بود تا به جايي برسد كه بتواند اطلاعاتش را منتقل كند. خونريزي زياد به او مجال نداده بود.
وقتي ديديم بچه ها نيامدند، به ديده بان گفتم تا مراقب مسير باشد و ببيند مي آيند يا نه. وقتي ديده بان گفت كسي را نمي بيند ، چون مسير حركتشان را مي دانستيم، راه افتاديم به سمت آنها.
وقتي پيداشان كرديم كه خيلي دير شده بود. تمام صر و رويشان را خاك پوشانيده بود و پا و سينه و كتف هايشان زخمي بود. زخم، صورت پرويز را پوشانيده بود؛ با اين حال از همه جلوتر بود. رد خوني كه از آنها باقي مانده بود، تا ميدان، يعني حدود يك كيلومتر دورتر، ديده مي شد. اين شش نفر، اولين گروه القارعه بودند كه به شهادت رسيدند.
گروه دوم براي شناسايي ارتفاعات «بمو» تا «تنگه بيشگاه» كه نوار مرزي بود، تعيين شدند . اين گروه هشت نفره هم شناسايي بسيار كاملي انجام دادند و با آوردن عكس هاي بسيار مهم، كارشان را كامل كردند. پس از انجام شناسايي، براي بازگشت، به دو گروه پنج نفره و سه نفره تقسيم شده بودند. گروه پنج نفره به راحتي و بدون برخورد با مشكلي به مقر برگشتند. اما گروه بعدي تاخير داشت. بچه ها آمادة دريافت پيام از بي سيم بودند و مراقبت كامل داشتند. هيچ تماسي از آن طرف برقرار نشد. بيست و چهار ساعت بعد، يكي از آن سه نفر آمد؛ در حالي كه تمامي اطلاعات و گزارش ها را آورده بود. نامش «جهرمي»(پاورقي1) بود.
او گفت در مسيرشان، از نزديكي يكي از مقرهاي عراق رد مي شده اند . يكي از آنها مي گويد: «نمي توانم دست خالي برگردم.» عراقي ها داشتند غذا مي گرفتند و به كارهاي روزمرة خودشان مي رسيدند. تصميم مي گيرد روي آنها عمليات انجام بدهد. هرچه بقيه مي گويند قرار نيست عمليات داشته باشيم، بايد اطلاعات را ببريم، او جواب منفي مي دهد. نفر دوم هم دوست نداشت او را تنها بگذارد. جهرمي تنها مي آيد تا به مقر مي رسد.
بعدها با خبر شديم كه آن دو نفر، صبح خيلي زود، عمليات خودشان را انجام مي دهند و به قلب مقر حمله مي كنند و بعد از درگيري شديد با دشمن، به شهادت مي رسند . همچنين چند نفر از افراد دشمن را هم به هلاكت مي رسانند.
اينها اولين تجربه هاي القارعه بود.

پاورقي ها:
1- او مدت ها ديده بان منطقه بود و در اواخر سال 60 در دشت ذهاب به شهادت رسيد.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :

یادهایت را در خود تجربه كن

بسم رب الشهدا

از آن روزی که حاج حسین خرازی با آن لحجه شیرین اصفهانی اعلام کرد که با هفتاد و چند نیروی تحت امرش می تواند وارد خرمشهر شود و این شهر را از رژیم غاصب صدام پس گیرد . بیست و سه سال  گذشته است . چه زود می گذر ایام و انسان فراموش کار است .

خرمشهر که در زمان سلطنت محمد شاه قاجار در محل تلاقی دو رودخانه اروند و کارون ـ انتهای جنوب غربی استان خوزستان فعلی ـ شهری پای به عرصه وجود گذاشت که محمره نامیده شد .

در آن روز حتی نخل ها و جاه های خرمشهر هم خبر نداشتند که روزی فراخواهد رسید که ایران و ایرانی به این شهر و اتفاقاتی که  محمره ( خرمشهر ) را خونین شهر کرد به خود ببالند و وصله جدانشدنی تاریخ شوند .

غروب روز 31 شهریور ، از شدت گلوله های که برسر خرمشهر می ریخت کاسته شده بود . گویی دشمن دارد نفسی تازه می کند تا دوباره کشتار مردم را از سر بگیرد . بیمارستان کوچک شهر دیگر جای برای مجروحین ندارد . مردم هر آنچه از ملزومات زندگی می توانستند بر می داشتند و حتی با پای پیاده به سوی اهواز و دیگر شهر های مجاور روانه می شوند .

و سخنان محمّد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر که همه پاسداران را در سالن غذاخوری سپاه جمع کرده بود سنیدنی است : بچه ها تمام تعلیماتی که دیدیم برای چنین روزی بوده ...

پس از این سخنان نیروهای داوطلب روانه میدان شدند . دشمن با تمام قوا و تجهیزات بی رحمانه می تاخت و ویران می کرد و جهان آرا چه خوب شجاعت را از حسین علیه السلام  و یاران با وفایش آموخته بود و امروز و این ساعات وقت امتحان دادن و مورد سنجش قرار گرفتن بود .

مهمات و اسلحه مدافعین شهر کم بود . ولی اینان توانسته بودند سه روز مقابل لشکر تابن دندان مسلحه عراق دوام بیاورند و اجازه ورود این اصحاب سخیف بخ شهر را بگیرند .

صبح چهارمین روز تانکها با آرایش هلالی شروع به پیشروی کردند . ایرانیان باموشک آر ، پی ، جی هفت به جان تانکها افتاد ند. عراقی ها تا 19 مهر همچنان در دروازهای شهر و حوالی آن متوقف شدند .

در اولین دقایق بامداد 2 آبان ماه طرح هجوم نهای به اجرا در آمد . سی تا چهل نفر از مقاومین شهر در مقابل انبوه سربازان عراقی مقاومت می کردند . لحظه به لحظه بر تعدادشان کاسته می شد . جهان آرا تعداد را که در نقطه دیگر یجگیده وبرای استراحت به مقر برگشته بودند ، به خیابان فراخواند او با بیسم به آنها گفت : ــ بچه های بیاید که شهر دارد سقوط می کند . اما تعداد نیروهای مهاجم بیشتر از آن بود که بتوانند مقاومت کنند . !!!

بچه های خرمشهر حاضر به تخلیه شهر نبودند . پل در تسلط کانمل عراقی ها بود . شب مقاومت هافرو کش کرد و دشمن بر شهر مسلط شده بود .عده ای از  بچها  که در شهر باقی مانده بودند به گشت و گذار و جمع آوری افرادی که در شهر مانده بودند پرداختن . آخرین بار به مسجد شهرشان سرزدند و بوسه بر در و دیوار با آن وداع کردند .

تمام شهر در محاصره دشمن و تنها راه باریک زیر پل محلی است برای خروج از شهر یکی از بچهای خرمشهر با تیربارمواضع دشمن را هدف قرار داد تا باقی دوستانش از زیر پل عبو ر کنند و آنقدر مقاومت کرد تا همه از زیر پل عبور کنند و  دست آخر خود به شهادت رسید . در آن سوی کارون بغض یکی از بچه ها ترکید و بر لب رودخانه ایستاد و رو به شهر ش فریاد کشید :

ــ خرمشهر صدای مرا می شنوی ؟ خرمشهر به بعثی ها بگو ما بر می گردیم ! آزادت خواهیم کرد .

در آن ساعتی که « ارتشبد ص د ا م حسین ! » مست و دیوانه فرماندهان ارتش از هم گسیخته اش را در صبح روز سوم خرداد سال 1361 ــ درست 575 روز پس از تصرف خرمشهر ــ زیر شلاق ناسزا و فحش گرفته بود ، صدای بی سیم در قرار گاه کربلا بر خواست جوانی بود با لهجه اصفهانی که علی صیاد شیرازی را کار داشت . او با کد و رمز به فرماندهی قرار گاه کربلا گفت که می تواند با نیروهایش که هفتاد نفر بیشتر نبودند خط عراق را بشکند و وارد خرمشهر شود . . این جوان ، حسین خرازی فرمانده 25 ساله تیپ 14 امام حسین ( ع ) بود .

تا چشم کار می کند توی خیابانها و کوچه های خرمشهر ،عراقی ها صف بسته اند و دست ها بر سر منتظر اسارتند !

 ساعتی از ظهر نگذسته ، موعد پیروزی فرارسید . درست 575 روز خرمشهر در چنگال دشمن اسیر بود و حالا دیگر وقت آزادی است . نیروهای ایرانی ساعت 13 وارد شهر شدند. و ساعت 14 خبر آزادی خرمشهر مردم تمام ایران را به خیابانها کشاند . اما در خرمشهر رزمندگان خود را به مسجد جامع رساندن و نماز شکر بر جای آوردند .

در گوشه ای از شهر بهروز مرادی ( خرمشهری سبزه روی که در آن 34 روز مقاومت در کنار یارانش از شهر دفاع کرده بود ، بروی تابلوی نوشت :

خرمشهر جمعیت 36 میلیون نفر . )

و این مارش را خیلی ها هنوز هم در خاطر دارند

 


سلام دوستان سالگرد آزاد سازی خونین شهر را تبریک میگم امیدوارم که شرمنده خون شهدا که در این شهر جان خود را نثار آرمانهای والی مذهبی ملی کردن نشویم .  یا خواهش داشتم لطفا  مشکلات این قالب را با بنده در میان بزاریند و در کل نظرتون را در مورد این قالب بگید . خیلی تلاش کردم که چند تا قالب برای این روز تهیه کنم و در اختیار بچهای خوب و صمیمی پارس بلاگ بزارم ـ البته شما همتون استادید توی طراحی قالب ـ ولی این حاج علی ما نمی زاره که !! انشاالله در اولین فرصت اقدام می کنم اگر که او بخواهد . فی الحال دوستانی که مایل به استفاده از این قالب هستند اعلام کنند بنده در خدمت گذاری حاضرم .

 

و من الله التوفیق                    

عبد الحسین کربلائی مهدی           

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :