حكايت سال هاي باراني ( قسمت ۴۲ )

بسم رب الشهدا

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

دوباره شروع كرديم به شناسايي منطقه. برنامه مان اين بود كه اگر خواستيم به قصرشيرين حمله كنيم، از روبه رو وارد عمل نشويم. براي همين، در شناسايي سعي كرديم تا نزديكي دشمن را بررسي كنيم. در اين شناسايي، حاج بابا هم آمد. با آقاي «حسين چنگيزي» و «حسين جعفرزاده» كه از اعضاي توپخانه بود، هماهنگ كرديم و راه افتاديم.
حاج بابا به حسين جعفرزاده مي گفت «حسين مظلوم» و به حسين چنگيزي كه مسؤول طرح و عمليات بود، مي گفت: «حسين ظالم!»
به طور فشرده داخل تويوتا نشستيم و مي خواستيم ببينيم مي شود سكوي تانك زد يا نه. منطقه زير ديد مستقيم دشمن بود. زمان رفتن ، مشكل چنداني پيش نيامد. اما در برگشت، آنها ديدند و ما را گرفتند زير آتش خمپاره . چپ و راست ماشين خمپاره مي خورد. رسيديم به جايي كه صخره و سنگ بود. حاج بابا فرمان را چرخاند؛ اما ماشين خوب نچرخيد و پهلو داد و چپ شد. از پنجرة ماشين بيرون آمديم. زير ديد دشمن بوديم و يكسره خمپاره مي ريخت روي سرمان. اول سعي كرديم از ماشين دور شويم. چند متري بيشتر نرفته بوديم كه زوزة توپ شنيدم. سريع شيرجه رفتم. موجش كه تمام شد، بقيه را صدا زدم. صداي حسين مظلوم خيلي ضعيف بود. رفتم طرفش. ديدم تركش خورده. حاج بابا مدام سر به سر آنها مي گذاشت و مي گفت: «همش تقصير اين حسين ظالمه كه حسين مظلوم زخمي شده!»
حسين مظلوم را آورديم عقب و شب ماشين را برگردانديم. اين شناسايي، اولين حركت براي عمليات بعدي، يعني «عمليات قصرشيرين» بود.

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :