غدير، خاكى سوخته، ملتهب، در عمق صحراى جُحفه

 

بسم رب الشهدا والصديقين

 

سپاس خداوندي را كه سخنوران از ستودن او عاجزند و حسابگران از شمارش نعمتهاي او ناتوان و تلاش گران از اداي حق او در مانده اند . خدايي كه افكار ژرف انديش . ذات او را درك نـــمي كنند و دست غو اصان درياي علوم به او نخواهد رسيد . پروردگاري كه براي صفات او حد و مرزي وجود ندارد و تعريف كاملي نمي توان يافت و برای خدا وقت معین و سر آمدی مشخص نمی توان تعین کرد  مخلوقات را با قدرت خود آفرید ، و با رحمت خود بادهارا به حرکت در آورد و به وسیله کوه ها اضطراب و لرزش زمین را به آرامش تبدیل کرد .

با عرض تبریک به مناسبت فرارسیدن عید ولایت ؛  غدير، خاكى سوخته، ملتهب، در عمق صحراى «جُحفه» نيست تا از چهار سوى تا هر جا كه چشم كار مى كند گسترده و ناپيدا باشد. غدير درخشان چون گوهرى در تابش آفتاب است، وسيع به وسعت ابديت است و جارى در لحظه لحظه كائنات است، صبور چون ايمان و لطيف چون عشق است، برنده چون شمشير، كوبنده چون طوفان است، خاشع چون واژه صداقت و سرافراز چون افلاك است. هيچ دست سياه كارى در طول تاريخ نتوانسته است نامش را از لوح دلها و صفحه خاطره ها بزدايد. هر چند كه هزاران بار نامش را از كتابها حذف كردند ولی هر بار استوار تر و پا برجا تر ماند.

كتابى را به خاطر اين نام به آتش كشيدند و زبان هايى را كه در دفاع از اين واقعه باز مى شد بريدند. لكن نتوانستند ياد آن بركه زلال تنهاى در دامن دشت خفته را از خاطر خداجويان محو كنند. هر روز نامش بلند آوازه تر و هر سال خاطره اش شكفته تر و هر زمان روشنى و جذابيتش مضاعف گشت. تا اكنون كه 1400 سال از آن شيرين خاطره صدر اسلام مى گذرد و شيعيان به يادش شادان و از ايمان به آن مفتخرند. تاريخ شيعه و گراميداشت «عيد غدير» در هر سال گواه اين مدعاست. آرى، خورشيد را نمى توان با گِل اندود.

غدير صراط است، با ايمان به آن مى توان از آن گذشت، وگرنه لبه شمشيرى است كه هر منافق و ملحدى را به دو نيمه خواهد ساخت. غدير نه فراموش شدنى است و نه كهنه شدنى، ماندگار است و پويا و زندگى ساز. غدير تجلّى ولايت است كه ركن حيات معنوى انسان است. هان! به خود آييد و راه تحقيق پيماييد و پرده تعصب و تكيه به سنت اجدادى را بردريد، خطبه رسول (ص) را در روز غدير باز خوانيد و حقايقش را دريابيد، چشم دل بگشاييد تا ببينيد روز غدير هنگام جدا شدن حق از باطل است، هنگام تمييز خبيث از طيب است، وقت انتخاب راه است.

و حماسه غدیر چه بود :اينجا غدير خم است ـ كاروان در بازگشت از حج بجائى رسيده است، كه جمعيت پراكنده شده و هر كس بسوئى ميرود، آخرين پيامبر خدا، محمد (صلى الله عليه وآله) كه همان نفس على و على نفس اوست (بحكم آيه وانفسنا وانفسكم) مأمور ميشود كه آخرين پيام را بمردم برساندكه بدون رساندن آن اصلاً تبليغ دين نشده، و دين خدا هم ناقص خواهد ماند، «يا اَيُّها الرَّسولُ بَلِّغْ ما اُنزِلَ اِلَيكَ مِن رَبِّكَ فَاِنْ لَم تفعل فما بَلَّغتَ رِسالَتَه واللهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاس» اى رسول و فرستاده آنچه پروردگارت بر تو فرستاده است ابلاغ كن، و اگر ابلاغ نكنى پس رسالت او را نرسانده اى و خداست كه تو را (از شر مردم) نگه مى دارد و پس از ابلاغ اين رسالت بود كه اين آيه نازل شد «اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتى و رضيت لكم الاسلام ديناً».امروز دينتان را كامل كردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم، و اسلام را برايتان برگزيدم.

پیامبر در برابر جمعیتی که راویان گفته اند که بیش از صد هزار نفر بوده اند . لب به سخن گشود : « و از آنان اقرار گرفت، اقرار به وحدانيت خدا و نبوت محمد (صلى الله عليه وآله)و بدرستى ثابت بودن بهشت و جهنم، و مرگ و قيامت و زنده شدن مردگان، پس از آنكه اقرار و اعتراف نمودند فرمود آيا مى شنويد، گفتند آرى، سپس فرمود من پيش از شما بر حوض وارد مى شوم، و شما پس از من وارد خواهيد شد، پس بنگريد كه با اين دو چيز پر ارزش چگونه عمل خواهيد كرد، پرسيدند اين دو چيز پرارزش چيست، فرمود يكى اكبر و ديگرى اصغر، اما اكبر كتاب خداست، و اما اصغر عترت من است و اين دو با يكديگر خواهند بود، تا زمانى كه لب حوض بر من وارد شوند، پس از اين مقدمات بود كه دست على (عليه السلام)را گرفت و چنان بلند فرمود كه سپيدى زير بغل هر يك نمودار شد سپس فرمود اى مردم كيست؟ كه از خود مردم بمردم اولى باشد، گفتند خدا و رسول دانا است. بعد فرمود: «انَّ الله مولاى، و انا مولى المؤمنين، و انا اولى بهم، من انفسهم، فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه يقولها ثلاث مرّات و فى لفظ احمد امام الحنابلة أربع مرّات» همانا خدا مولاى من است و من مولاى مؤمنين هستم، و من به مؤمنين از خودشان اولى هستم، جمله ياد شده را سه مرتبه و بقول احمد پيشواى حنابله چهار مرتبه فرمود

اهمیت روز غدیر از دیدگاه اهل بیت (عليه السلام):

حضرت محمد (صلى الله عليه وآله)فرمودند :روز غدير خم، برترين اعياد امت من است، و آن روزى است كه خداى تعالى مرا فرمان داد تا برادرم على بن ابيطالب (عليه السلام) را رهبر امت خود قرار دهم، تا پس از من به او اقتداء كنند و غدير، روزى است كه خداوند در آن روز دين را كامل كرد.

امام صادق (عليه السلام):  سنگهاى اساسى (پايه هاى اسلام) سه چيز است نماز خواندن، زكاة دادن، و ولايت (پذيرفتن امارت و حكومت على (عليه السلام) و آل او) داشتن هيچيك از نماز و زكاة و ولايت صحيح نيست مگر با ضميمه ديگرى.

و روایات بسیار دیگری که در حوصله این بحث نمی گنجد و خود بهتر از من حقیر می دانید .

 

در این قسمت به چندی از ویژگیهای اهل بیت از دیگاه حضرت امیر می پردازم که در کتاب مقدس خود  نهج البلاغه فرمو ده اند : ( « خطبه چهار »  شما مردم به وسیله ما ، از تاریکی های جهالت نجات یافته و هدایت شدید ، و به کمک ما ، به اوج ترقی رسیدید . صبح سعادت شما با نور ما درخشید . کَر است گوشی که بانگ بلند پندارها را نشنود ، و آن را کس که فریاد بلند ،کرکند ،آوای نرم حقیقت چگونه در او اثر خواهد کرد ؟ قلبی که از ترس خدا لرزان است ، همواره پایدار و با اطمینان باد .!

و امیر به گفته خودش برای واداشتن ما به راه های حق ، که در میان جاده های گمراه کننده بودیم به پا خاست در حالی که سر گردان بودیم و راهنمایی نداشتیم . تشنه کام هرچه زمین را می کندیم قطره آبی نمی یافتیم ؛ و تلاش بیهوده می کردیم  .

و چه زیبا سخن گفتی که « دو ر باد رأی کسی که با من مخالفت کند ! از روزی که حق به من نشان داده شد ، هر گز در آن شک و تردید نکردم  ! کناره گیری من چون حضرت موسی (عليه السلام) برابر ساحران است که بر خویش بیمناک نبود  ترس او برای این بود که مبادا جاهلان پیروز شده و دولت گمراهان حاکم گردد . امروز ما و شما بر سر دوراهی حق و باطل قرارداریم ، و آن کس که به و جود آب اطمینان دارد تشنه نمیماند .

و ما تشنه نماندیم و از دریای کرامت شما به اندازه کمال خود سیر می نوشیم .!

آری اولين شراره هاى آتش كين دشمن در كناره غدير تولد يافت. آن زمان كه على (عليه السلام) بر ساقه بازوان پيامبر شكفت، دانه هاى خشم خاك دل دشمن، سر باز كرد. پيامبر، شايد سخن تازه اى نگفت، سرّ مكنونى را فاش نكرد و راز سر به مهرى را نگشود. آنچه را كه به رمز و كنايه در اينجا و آنجا فرموده بود با جامهاى شفاف صراحت به گوش تك تك مردمان ريخت، همه مردمان. و اين براى دشمن سنگين بود و شكننده. لوح محفوظ، كتاب مبين، قرآن ناطق، امام مبين، رحمت واسعه و... كه همه را پيامبر به على تعبير كرده بود، مى شد آنچنان در پرده تحريف پيچيد، كه نافذترين دقتها هم حتى دريافتشان را نتواند.

 آنچه من بر شما بوده ام، از اين پس على بر شماست. هر كه به كشتى نبوت من درآمده است، اينك در ساحل امامت على پياده شود وگرنه بى ترديد غرقه مى گردد. آمده بودم كه از ظلمت وارهانمتان و اينك خورشيد در دستهاى على است. آمده بودم كه از عذاب الهى بترسانمتان، بترسيد از خيانت به على. آمده بودم كه راه بهشت را بنمايمتان، پا جاى پاى على بگذاريد. آمده بودم كه دين را بياورم، صراط مستقيم، صراط على است. دين، على است به تمامه. على مظهر اَتَم و اَكْمَل دين است. راه، با على هدايت است و بى على ضلالت.

سخن تمام و... نيز رسالت من.

«اليوم اكملت لكم دينكم...»

و اين براى دشمن سنگين بود و شكننده ؛ و سنگین هست و شکننده .! حال كه وجود خورشيد حجت ناگزير است و لامحاله، و در روز روشن ولايت، از ديوار آگاهى مردم بالا نمى توان رفت و همت به سرقت گنج ايمانشان نمى توان گماشت، تنها دو كار مى توان كرد.

يا خورشيد را زندانى سكوت بايد ساخت يا چشم و دل مردم را از نور فرو بايد بست. مردم را كور بايد كرد... و اگر اين هر دو شد كه غايت مطلوب است و نهايت مأمول.

و اين هر دو شد، هم على خانه نشين شد، هم پرده هاى سياه جهل و كفر و نفاق، چشمِ دل مردم را پوشاند. كه اين هر دو بى ديگرى نمى شد. اما با اين دو مصيبت عُظمى ـ خانه نشينى خورشيد و سياه دلى مردم ـ اسلام غريب شد و آرام آرام آن دشنه ها كه در كارگاه انكار غدير، ساخته و پرداخته شده بود، از نيام خباثت درآمد و مهياى قتل آل الله شد. با اولين ضربه، عرش و فرش به لرزه درآمد، فرق اميد شكافته گشت و خون يأس، محراب مظلوميت را پوشاند. با دومين ضربه، امام حسن و با سومين و چهارمين... امام حسين عصاره مظلوميت تاريخ به خون نشست و منكران غدير و خفاشان ولايت گريز، حضور ممتد و مستمر شب را جشن گرفتند.

حرف در باره غدیر و اصل غدیر بسیار می توان گفت که کار من ناقص نیست . ولی ای برادر و ای خواهر از منه کمترین بنده خدا بشنو که نگزاریم کینه و دشمنی به ولایت علی علیه السلام بیش از این ریشه بدواند و ما را در زندان جهل خویش فرو برد .!

( الحمد الله الذی جعلنا من المتمسکین بولایة امیر المو منین و اولاده المعصو مین علیهم السلام )                                                                                         

                                                                                            و من الله التوفیق

                                                                                               التماس دعا

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۵ )

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

صبح فردا، تانك ها تا آن جايي كه مي توانستند، جلو آمدند. طوري كه لوله هايشان را گرفتند رو به ارتفاع 1150 و از پشت شروع كردند به زدن بچه هاي ما. مين هايي كه ديشب كاشته بوديم، چهار تا از تانك ها را منهدم كرد. يك اكيپ از بچه ها هم رفتند جلو و درگير شدند. توانستيم سه دستگاه ديگر از تانك هاي دشمن را از كار بيندازيم. بيشتر از پنج شش تا تانك باقي مانده بود؛ ولي آنها خيلي سريع بودند و ايستادگي مي كردند.
روي قلة 1100 صخره اي، حاج بابا هم سخت درگير بود. آتش سختي روي بچه ها ريخته مي شد. بچه ها توانستند بعضي نقاط را تصرف كنند.
در جبهة بالاتر، فرماندة پيچك و «وزوايي» روي قلة 1150 بودند. اين قله سه بار بين ما و دشمن دست به دست شد. بار سوم، دشمن براي گرفتنش بيست و يك بار پاتك كرد. چهار ساعت با هليكوپتر و ميني بوس نيرو مي آوردند و پياده مي كردند . توي قصرشيرين و روي ارتفاعات هم با هلي برد، تكاور پياده مي كردند . ما از روي ارتفاع اينها را مي ديديم و از طرف ديگر مي دانستيم كه مهماتمان رو به پايان است.
آخرين باري كه عراقي ها پاتك كردند. بچه ها طرفشان سنگ پرتاب مي كردند. آن قدر توانايي نداشتيم كه بتوانيم مهمات برسانيم. اگر مهمات هم مي رسيد، نمي توانستيم به بالا منتقل كنمي. وقتي پيچك ديد نيروي زيادي ندارد و بچه ها دارند شهيد مي شوند ، تصميم گرفت پايين بيايد. با اين حركت پيچك، آن قسمت از جبهه كمي آرام شد. ولي ما هنوز درگير بوديم.
در سركشي به سنگرها، يكي از بچه هاي تبريزي را ديدم. رفتم پشتش تا چند دقيقه اي استراحت كنم. بچه تبريز بود. عينك مي زد و هميشه يك چفية چهارخانة مشكي دور گردنش مي انداخت. جلو در سنگر نشسته بود و تيراندازي مي كرد. كمي كه گذشت، بهش گفتم: «برو پايين آب بيار!»
گفت: «بذار يه ذره ديگه هم تيراندازي كنم ، بعد.»
گفتم: «تو برو، من هستم.»
گفت: «مي خوام پيش شما باشم. يك دقيقة ديگ بمانم، بعد برم.»
به اين بهانه، همه اش معطل مي كرد. در حال بحث بوديم كه يك لحظه حس كردم تمام مويرگ هاي صورت و گردنم مي خواهد پاره شود. حس غريبي بود. فشار كه برطرف شد، ديدم سنگر پر از دود و غبار شد. دستم را تكان دادم تا شايد بتوانم جلو رويم را ببينم. فايده اي نداشت. آن برادر تبريزي را صدا زدم. جواب نداد. دو نفر ديگر هم تو سنگر بودند. آنها هم چيزي نمي گفتند. يك لحظه صداي ناله شنيدم. كم كم دود از بين رفت؛ اما جايي كه آنها نشسته بودند، چيزي ديده نمي شد. دود و گرد و غبار كه تمام شد، ديدم همه شان افتادند كف سنگر. يك تركش بزرگ خورده بود به كمر آن برادر تبريزي. غرق خون بود. نفر بدي، دستش از مچ قطع شده بود. ناله مي كرد. سومي هم كه سمت راست من نشسته بود، تركش به سرش گرفته بود. از در سنگر هيچي نمانده بود. خمپاره همان جلو منفجر شده بود. از توي سنگر فقط من سالم آمدم بيرون. انگار آن برادر تبريزي شده بود سپر بلاي من. اين خمپاره، آخرين خمپاره اي بود كه آن روز دشمن به اين سمت شليك كرد. انگار قسمت آن عزيزان بود كه در آن جا شهيد شوند.(پاورقي1)
مدتي گذشت، مجروحان و زخمي ها را جابه جا كرديم. بچه ها خسته بودند. از عقبه خواستيم تا برايمان نيروي كمكي بفرستند. يك گروهان ژاندارمري به ما دادند. وقتي رسيدند، پرسيدند: «كجا مستقر بشيم؟»
آنها را همراه با يك عده از بچه هاي قديمي مستقر كردم وآمدم عقب براي سازماندهي و بازسازي.
در آن دو روز، روي هم توانستيم حدود شش كيلومتر مربع را آزاد كنيم. مساحت كمي بود؛ اما نقاط استراتژيك و مهمي بودند. ارتفاعات 1150 و 1100 صخره اي را گرفتيم. در منطقة ديگر ، دشت داربلوط را كامل گرفتيم و رسيديم به منطقه اي به نام كلانتر كه با قصرشيرين فاصله كمي دارد و بچه هاي همدان هم بخشي از منطقة «جگرلو» را تصرف كردند.
پيشروي ما خيلي بيشتر بود. به دليل نداشتن امكانات و مهمات، نتوانستيم آنها را حفظ كنيم. بزرگترين مشكل، زرهي دشمن بود. ما هيچ وقت منتظر نمي شديم تا امكانات و تداركات كامل دستمان برسد. به محض اين كه نيروها به صد و پنجاه نفر مي رسيد و كمي هم مهمات فراهم مي شد، حمله مي كرديم و علت اين امر هم فعال نگه داشتن تنور جنگ بود.

پاورقي:
1- نقشه شماره 1- محل 10

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت۳۴)

بسم رب الشهدا  

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

يازده شهريور ماه سال 60 از دو طرف، يكي ارتفاعات 1100 صخره اي و ديگري دشت داربلوط، حمله را آغاز كرديم. پيچك و علي موحد(پاورقي1) با گردان هشت (پاورقي2) و نه(پاورقي3) به ارتفاعات 1150 و 1100 گچي حمله كردند. نيروهاي جبهه ما هم با تعدادي از بچه هاي گردان هشت و نه و تعدادي از گردان دو از پادگان ولي عصر (عج) ، و گردان بسيجي(پاورقي4) اعزامي از نجف آباد، از طريق دشت داربلوط به طرف قصرشيرين حركت كرديم.
دشمن ظاهراُ اطلاعات خوبي جمع آوري كرده بود. بلافاصله بعد از حركت ما، او هم نيروي زرهي اش را تو دشت راه انداخت و با آرايش منظم به طرف ما هجوم آورد.
همان اول ديديم كه امكانات ما در حد برخورد با اين زرهي سنگين نيست. سريع با ارتش تماس گرفتم و تقاضاي نيروي زرهي كردم. سه دستگاه تانك از گردان 215 تيپ 3 لشكر 81 زرهي را به كمك ما فرستادند. فايده اي نداشت. يكي از تانك ها پس از دو يا سه شليك آسيب ديد. تانك بعدي، چند دقيقه بعد از شروع مانور، شني اش پاره شد و تانك سوم هم بعد از اين كه چند گلوله به اطرافش خورد، راننده اش ترسيد و فرار كرد!
يادم نمي رود؛ يكي از نيروهاي جهادگر همدان كه شب قبل از عمليات با بولدوزرش براي درست كردن جاده و خاكريزها كمك مي كرد، وقتي ديد تانك آن وسط بي استفاده افتاده، پرسيد پشت تانك و شروع كرد به جابه جا كردن آن. آن را آورد روي سكو، با اين كه وارد نبود، شروع كرد به زدن عراقي ها. تانك هاي دشمن او را گرفتند زير آتش، پريسكوپ تانك تير خورد. او مي آمد بالا، با دوربين نگاه مي كرد و مي رفت پايين و شليك مي كرد. آنها هم آتشبارهايشان را قفل كرده بودند روي اين تانك. تا اين كه يك بار در زمان نگاه كردن، يك گلوله خورد بغل تانك و تركشش گرفت به سرش و همان جا شهيد شد.
وقتي رسيدم بالاي سرش، فهميدم چند دقيقه اي مي شود كه شهيد شده است. نيمي از سرش رفته بود و تمام صورتش غرق خون بود. لب هايش مي خنديد. جنازه اش را گذاشتيم داخل تويوتا و فرستاديم عقب.
به كمك بچه ها رفتم. كار به جايي رسيده بود كه بچه ها با نارنجك تفنگي مي زدند روي بدنة تانك ها و آنها را منهدم مي كردند. فشار كه بيشتر شد، بچه ها مجبور به عقب نشيني شدند. امكانات ما در حد مبارزه با توان زرهي دشمن نبود. براي كل عمليات، دو قبضه تفنگ پنجاه و هفت داشتيم كه يكي از آنها هم نمي چكاند. دومي به سر لوله اش تركش خورده بود و كار نمي كرد. آرپي جي ها هم بعد از پانصدمتر منفجر مي شدند و به تانك ها نمي رسيدند.
مانده بوديم چه كار كنيم. من با قناسه، نفرات دشمن را مي زدم؛ اما كاري از پيش نمي رفت. تانك ها همچنان جلو مي آمدند.
برادر «رضا صادقي»(پاورقي) يك ديده بان فرستاد جلو و دو قبضة توپ 203 را هم به ما مامور كرد. اين توپ ها خيلي قدرتمند بودند. وقتي گلوله هايشان به زمين مي خوردند، صداي وحشتناكي داشتند؛ اما باز هم زرهي دشمن جلو مي آمد. دو دستگاه از تانك ها را با توپ 203 منهدم كرديم.
شب شد. هر دو جبهه آرام شدند. يك قسمت از جبهه را سپرديم به آقاي «سعيد امين»(پاورقي5). او به عنوان كمك پزشكيار آمده بود جبهه . بعد هم وسايل را گذاشته بود كنار و گفته بود: «من پزشكيار نيستم. مرد جنگم.»قد بلندي داشت. سقا بود و به بچه ها آب مي داد تا اين كه آموزش ديد و آمد تو خط مقدم.
بعدها فهميدم كه او آن شب بچه ها را مرتب مي كند و چند نفر را مي گذارد براي ديده باني. خودش توي سنگر به كارهاي ديگر سرگرم مي شود. يكي از بچه ها سريع مي آيد طرفش و مي گويد: «برادر سعيد! برادر سعيد…!»
سعيد مشغول صحبت با بي سيم بوده است. مي پرسد: «چيه؟»
طرف جواب مي دهد: «صداي تانك مي آد.»
سعيد مي گويد: «صبر كن، اومدم.»
بي سيم را قطع مي كند و مي رود بيرون. هرچه گوش مي دهد، مي بيند خبري نيست. برمي گردد و دوباره مشغول صحبت با بي سيم مي شود.
چند دقيقه بعد، همان جوان دوباره مي آيد. سراغ سعيد و مي گويد: «تانك ها دارن مي آن.»
سعيد دوباره مي رود و گشت مي زند. مي بيند بولدوزر دارد كار مي كند و سنگر دست مي كند. مي فهمد وقتي بولدوزر گاز مي داده، آن جوان خيال مي كرده كه صداي حركت تانك است. برمي گردد توي سنگر!
نيم ساعت بعد، دوباره همان جوان با هيجان مي آيد: «برادر سعيد، تانك ها واقعاً دارن مي آن. چيكار كنيم؟»
سعيد مي گويد: «هيچي، لطف كن شماره شون رو بردار تا بدم به شهرباني جريمه شون كنه!»
جوان اول تعجب مي كند و بعد مي خندد و مي رود سر پستش.
يك ساعت بعد، دوباره برمي گردد: «برادر سعيد! برادر سعيد! يك كاري كن، دارن سنگر مي كنن.» او هم جواب مي دهد: «شما توي سنگر نشستيد، اونها هم هوس كردن سنگر درست كنن. چه عيبي داره؟!»
در همان لحظه با من تماس گرفت و ماجرا را برايم تعريف كرد. پرسيد: «نظرت چيه؟»
گفتم: «چند تا از بچه ها رو آماده كن. من هم يك راهنما مي فرستم با مين ضدتانك كه توي چند تا از مواضع مين كار بگذارن.»
آن شب، بچه ها در حين مين گذاري درگير شدند. همان جواني كه قرار بود شمارة تانك ها را بردارد، توي درگيري شهيد شد. كار مين گذاري خوب انجام شد. آنها تمام موضع هاي خالي دشمن را كه روزها در آن فعاليت مي كردند و شب ها خالي بود، مين گذاري كردند.
ساعت حدود دو صبح، از محور برادر حاج بابا آمدم پيش برادر سعيد . با پاي پياده، حدود بيست دقيقه راه بود. وقتي رسيدم، ديدم توي خط سر و صداست. رفتم جلو. بچه هاي بسيجي نگران بودند. مسالة خاصي نبود. برگشتم عقب تا قبضه ها را براي نبرد فردا آرايش بدهم. صداي انفجار نارنجك شنيدم! خودم را به خط رساندم. ديدم هر كدام از بچه ها يك طرف افتاده اند. دو نفر مجروح شده اند و سه نفر هم شهيد. پرسيدم: «چي شده؟ انفجار نارنجك كار كي بود؟»
يكي از بچه ها گفت: «از پايين سنگر سر و صدا مي آمد . خيال كرديم عراقي ها دارن مي آن. پيم دو تا نارنجك را كشيديم كه وقتي رسيدن، آمادة پرتاب باشد. اما صدا قطع شد. تا مي خواستيم پيم را جا بزنيم، منفجر شده.» (پاورقي6)
ديگر نمي شد كاري كرد. گفتم آنها را به عقب منتقل كنند. با برادر سعيد مانديم تا ببينيم جريان از چه قرار است. چند دقيقه بعد، دوباره سر و صدا بلند شد. سعيد آرام رفت پايين. ده دقيقه طول كشيد تا برگردد. پرسيدم: «چي بود؟»
گفت: «موش!»
پرسيدم: «موش؟!»
گفت: «آره، دارن ته ماندة غذاهاي داخل چند تا قوطي كنسرو را مي خورند. صدا مال موش هاست!»

پاورقي:
1- شهيد علي موحد دانش، علمدار گردان نه سپاه و از ناحية دست در عمليات بازي دراز جانباز شد، مدتي بعد فرماندة تيپ سيدالشهدا شد.
2فرماندة گردان هشت سپاه شهيد علي محمدي . انساني شجاع و چابك، بعدها به شهادت رسيد.
3- فرماندة گردان نه سپاه شهيد محسن وزوايي، از دانشجويان پيرو خط امام بود او در تاريخ 10/2/61 در عمليات بيت المقدس به شهادت رسيد.
4- شهيد غلامرضا صالحي، فرماندة گردان بسيجي اعزامي از نجف آباد ، كه به جبهة سرپل آمد، بعدها در سمت قائم مقام لشكر حضرت رسول (ص) در تاريخ 23/4/67 به شهادت رسيد.
5- در سال 59 و 60 به عنوان فرماندة جبهه چپ بازي دراز ، طي سال هاي 61 و 62 ديده بان توپخانه و از آن سال تا پايان جنگ، رئيس ستاد توپخانه 63 خاتم الانبياء(ص) بود.
6- نقشه شماره 1 – محل 9

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

تبريک عيد

 

" کوي رضا(ع)

به کوي رضا، جان صـــفا مي پذيرد در اينجا ، فروغ خدا مي پذيرد

تو اي بينوا، رو به سوي رضا کــــن که اين پادشه، خوش گدا مي پذيرد

به پابوس او رو کــــه زوار خود را سرخوان جود و عطا ، مي پذيرد

بود رحمتش بيــــــکران همچو دريا هم آلوده، هم پارسـا مي پذيـــــرد

اگر دردمــــــــــــــــندي بيـا بردراو که هر درد اينجا، شفا مي پذيـــرد

خدا را به اوخوان و خواه آنچه خواهي که ايزد به پاسش دعا مي پذيـــرد

اميد دل من، به من کـــــــــن نگاهـي که جان از نگاهت صفا مي پذيرد

بخواه از خدا تا ببخشـــــــــد گناهم که تو آنچه خواهي، خدا مي پذيرد

در آتش بسوزان«شفق» هر هوي را که جانان، دل بي هوي مي پذيرد

"محمدحسين بهجتي "

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت۳۱)

  بسم رب الشهدا

در ابتدا ولادت خواهر بزرگوار امام هشتم علی ابن موسی الرضا علیه السلام را خدمت تمای دوست داران آن حضرت تبریک و تهنیت عرض می نمایم .

دلیل اینکه هفته گذشته داستان سالهای بارانی رو ننوشتم این بود که خدا قسمت مان  کرد و به پابوس امام رضا علیه السلام مشرف شدیم. زیارتی تقریبا مثل دفعات پیش کور کورانه و از روی بی معرفتی و عدم شناخت !

و تنها تفاوتش با دفعات قبل آشنا شدن با بزرگواری بنام احمد .

و این احمد عجب آدمی  بود . ( خداکند که بخواهد )


 

 

تا حالا از شب اول قبر خیلی چیزا شنیدم ولی فقط شنیدم و گذشتم ولحظه ای بوده ، توی این هفته ای که گذشت یه  جلسه ای رفتم که خیلی برام مفید بود و مجبورم کرد که در مورد شب اول قبر بیشتر از قبل فکر کنم و چاره ای  پیداکنم !

موندم  چطور وقتی مقابل یه انسان خاکی مثل خودم  به پته پته  می افتم چطور می خوام  در آن شب تنهای اگرآقام نیاد جواب گوی نکیرو منکرو خدا ی متعال باشم « ارباب با وفا کمکم کن » .

آره درسته ! اگر مطلبی رو فقط حفظ کنی و بهش عمل نکنی سریع از خاطرت میره  سریع تر از انکه فکرش کنی

 

راه میانبر برای جوابگو بودن شب اول قبر


حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

بي سيم و وسايل را برداشتيم. با چهار تا از بچه ها رفتيم دنبال عباس و بقيه. يكسره با عقب تماس داشتيم تا اگر كمك خواستيم، آنها خودشان را برسانند. ده دقيقه اي راه رفتيم كه ديده بان گفت: «دو نفر دارند مي آيند.»
همان جا مانديم تا تكليف آن دو نفر روشن شود. يك ربع طول كشيد تا به ما رسيدند. ديدم خودشان هستند. همه شان سالم بودند. از آن پانزده كماندوي عراقي، هيچ كدام زنده نمانده بودند.
بي سيم زديم، ماشين آمد دنبالمان. رفتيم عقب. توي بيمارستان «ابوذر»، چشم من را پانسمان كردند. رفتم سراغ پيچك و از باي بسم الله شروع كردم: «به دليل نداشتن شناسايي صحيح از وضعيت آرايش دشمن، نتوانستيم كاري انجام بدهيم. دوربين، بي سيم و امكاناتمان هم جا ماند.»
خيلي ناراحت شد. قرار بود اطلاعات كليدي از وضعيت دشمن برايشان بياوريم. نشد. خودش هم مي دانست تقصير ما نبوده. لباسي را كه قبلاً به من داده بود، در آوردم و بهش برگرداندم؛ اما نه تميز مثل قبل. خوني شده بود. بعد لباس خودم را تحويل گرفتم و برگشتم به مقر خودمان.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت۳۰)

بسم رب الشهدا

با سلام !

مدرس !

مدرس ، خودرا پاسدار دیانت می شمرد و عدول از قوانین شرعی را رضایت نمی داد ، آنگاه که به مجلس آمد خود را در مقابل حفاظت از مکتب می یافت و در دوره های بعدی که این اختیار از او سلب شد ، مسئولیت را تمام شده نیانگاشت بلکه سیاست را با دیانت قرین می دانست و از در یچه دین به آن می نگریست . در تدوین قانون عدلیه مشیرالدوله وزیر عدلیه می کوشید تا آن قانون را مطابق باشیوه ی رایج در مغرب زمین بیافریند و به ادغام محاکم شرع در عدلیه دست ببازد . مدرس که ریاست کمیسیون عدلیه را بر عهده داشت ، محکمه شرعی را قربانی نظم جدید می یافت و با همه ی اشکالات محاکم ، اودر یافته بود که مسیر او در حذف قوانین شرع است و حذف محاکم شرع ، سنگ اولین است ، از این رو با شهامت در مقابل این آن طرح ایستاد . بعد از بدار آویختن شیخ فضل الله نوری  وشکست خوردن مشروطیت مشروعه ، عملا بسیاری از طرفداران آن یا کناره گرفتند یا در حد یک رجال سیاسی باقی ماندند !!

 

مدرس حالا هم زنده است . مردان تاریخ تا آخر زنده هستند _ امام حمینی «ره»حكايت سال هاي باراني
مهدي مرندي
ـ ايست! … ايست!
دست هايم را بردم بالا و گفتم: «منم، مرندي…!»
از پشت سر نيروهاي خودمان، سر در آورده بودم. رفتم جلو. دوباره پرسيدند: «كي هستي؟»گفتم: «من از همان گروهي ام كه ديشب رفتن پايين… مسؤولتون كجاس؟»
من را بردند پيش مسؤولشان . همين كه من را ديد، شروع كرد به حال و احوال: «كجا بودين؟ بقيه كجان؟»
گفتم: «با عباس هستن.»
گفت: «مگه عباس جلو هس؟»
گفتم: «آره، دو نفرن. آدس مي دم… دو نفر رو هم بفرست حسن رو بيارن.
يك بي سيم و چند تا نيرو هم به من بده تا برم دنبال عباس و بقيه.»
فرماندة آنها كارها را رو به راه كرده و پرسيد: «راستي، زير چشمت چي شده؟»
گفتم: هيچي، پزشكيارتون هس؟»
گفت: «اون پايين يك قاطر تركش خورده، رفته پانسمانش كنه!»
گفتم: «پس بهش بگين، بعد از قاطر يك نوبت هم براي من بگذاره!»
تا بي سيم فراهم شد، چشمم را پانسمان كردند. حسن را هم آوردند . بهش شربت آبليموي خنك دادند. كمي سرحال آمد. بعد ديدم شاد و شنگول آمد و توي دستش هم هندوانة قرمز خنك بود. گفتم: «خب الحمدلله، دو تا از آرزوهات برآورده شد. سوميش هم ان شاء الله تهران. اون جا دلي از عزا در مي آري.»
خنديد.
 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت۲۹)

 

بسم رب الشهدا

خدا یا ! بندگان تودر دردها و دواها ، عیشها و نوشها و نیشها مشغول توهستند . دسته ای آگاهانه و دسته ای غافل ولکن تو از هیچکس بی خبر نییستی ، که خود خبر هستی و ما اخباریم .

خدایا ! دلهای ما مضطرب است و جگرهای ما افروخته . دردام تجلیات جمال تو آه کشانیم و در کمند گیسوی زر افشان تو به زانو در آمدگان ، خنجر چشمان تو آخرین رهای ماست ، دریغ مدار .

الهی ! سرزمینهای قلبمان را بازور و اکراه از ما بگیر که ما غفلت زده گانیم و نمی دانیم صلاح کاردر کجاست ، بگیر و بر آن حکومت کن و ما رعیت های سربزیری هستیم .

خدایا ! کشتگان مالیم و نان خوران قیل و قال ، نه بهرمان در داست از کمال و نه بر سیرتمان حسنی است از جمال ، افسوس ، افسوس چنان آدمیان رو روز وصال .

الهی ! مارا دشنه های تیز از ایمان نیست تا پرده های ضخیم غفلت را بردریم و چهره هیولایی دنیارا با تمام زشتی اش ببینیم و یقین کنیم دنیا سرای زندگی نیست . کرشمه های لطف و فضیلت را بر پرده های غفلت ما انداز .

خدایا ! ما را از کسانی قرار مده که گفتاری زیبا و کرداری زشت دارند .


حكايت 29
حكايت سال هاي باراني
مهدي مرندي
آتش قطع شده بود و همه جا ساكت. به عباس گفتم من دوباره مي خوابم و ماسك را كشيدم روي سرم. نفهميدم چه قدر گذشت كه از پشت هولم دادند به طرف جلو. سريع ماسك را برداشتم . كلاس مسلح تو دستم بود. پشت سرم را نگاه كردم. كارگر به جلو اشاره كرد. ديدم يك سرباز عراقي در فاصلة دومتري ايستاده است. پشتش به ما و خم شده بود و يك چتر منور توپ را كه بزرگ و سفيد بود، برداشت . با سرنيزه كابل هايش را قيچي كرد و چتر را جمع كرد. حالا ديگر رويش طرف ما بود. هنوز ما را نديده بود. كمي بالا را نگاه كرد و بعد يكدفعه چشمش به شيار افتاد. آمد جلو. همين طور كه داشت داخل شيار مي شد، خيال كرد نيروهاي خودشان است و گفت: «السلام. هل… هل…»
حرف توي دهانش خشكيد. دست به كلاشينكفش برد كه زدم به كتفش و او پرت شد آن طرف.
ديگر نمي شد آن جا ماند. بلند شديم و شروع كرديم به دويدن. از شيار كه بيرون آمديم، از روي ارتفاع، ما را به رگبار بستند. به شيار بعدي رسيديم. توانستم سرم را بلند كنم و آنها را ببينم. پانزده كماندو بودند كه دنبال ما مي گشتند. فرمانده شان هم داشت داد مي زد. بدجوري هول شده بودند. انتظار درگيري به اين شكل را نداشتند. يكي از سربازان عراقي مي دويد و يك بي سيم «راكال» هم روي كولش بود، گفتم: «اين نامرد بي سيم ما را برداشته.» يك رگبار گرفتم رويش. نمي توانستم با يك چشم هدف بگيرم. تير به پايش خورد و با سر افتاد زمين.
فرماندة كماندوها رو به رويمان بود. هنوز داشت فرياد مي زد. عباس جلوتر از من مي دويد. كلاش را گرفت روي صورت فرمانده و خشاب را خالي كرد. ديدم كه صورت فرمانده باز شد و از هم پاشيد. افتاد زمين. بقيه يك لحظه ايستادند و بعد شروع كردن به دويدن. نفر بعدي را من زدم. رگبار گرفتم توي شكمش.
توي شيار به دو راهي رسيديم. به عباس گفتم: «تقسيم بشيم كه همه را نگيرند.»
عباس و كارگر با هم رفتند. من و حسن هم آمديم طرف نيزارها و رودخانه، خيلي عطش داشتم. خوابيدم روي زمين و آب خوردم. آب زرد رنگي بود. بو مي داد . خوردم و بلند شدم. دوباره تشنه ام شد. خوابيدم. هنوز لب هايم به آب نرسيده بود كه دو، سه تير خورد كنار سرم. خودمان را كشيديم توي سينه كش شيار و شروع كرديم به تيراندازي . تيربار، بالاي شيار مستقر بود. حسن يك رگبار گرفت طرفش، سرباز عراقي با سر پايين آمد و صداي تيراندازي قطع شد.
از بقية بچه ها خبر نداشتم. فقط مي شنيدم كه صداي تيراندازي قطع شده است. نگران شدم. گفتم:«نكنه بلايي سر بچه ها آمده. حسن! بيا بريم پيداشون كنيم.»
حسن گفت: «من نمي آم. تو هم نبايد بري. من منطقه رو بلد نيستم.»
شروع كرد به بهانه آوردن كه من نيروي اطلاعاتم و حتمالً بايد برگردم به منطقة خودمان. نگذاشت من برگردم. دلم راضي نمي شد آنها را تنها بگذارم. هرچه باشد، پيچك آنها را به من سپرده بود.
رسيديم به ميدان مين. حسن بيرون ميدان ماند و من رفتم راه باز كنم. از همان جا كه نشسته بود، صدايش مي آمد. ناله مي كرد و مي گفت: «تشنه ام، آب! … آب!»
توي ميدان، يك گودال پيدا كردم. تويش آب زيادي جمع شده بود. چند تا كيسة پلاستيكي عراقي كه آن اطراف بود، پر از آب كردم و آوردم براي او. كمي آب خورد و بقيه را با كيسه گذاشت روي سرش تا خنك شود. آفتاب لب هايش را خشك و كبود كرده بود. كمكش كردم تا از ميدان مين رد بشود. خورشيد روي سرمان بود. گرما، خستگي و تشنگي داشت از پا مي انداختمان. توي سوراخ وسط يك سنگ، چشمم به آب افتاد. دستم را بردم توي آن، تا مشتم را پر آب كنم. نگاه كردم، پر از كرم بود! كرم ها را ريختم بيرون وآب را خوردم! دلچسب ترين آبي بود كه تا آن روز خورده بودم. حسن هم همين را مي گفت.
رسيديم به دو تا چاه نفت مهر و موم شده. اطرافش پر بود از كاليبرهاي هليكوپتر كبري. ده، دوازده تا هم تانك تو همان محوطه افتاده بود. با چشم خودم، نتيجة كارهاي شهيد شيرودي را مي ديدم. او هميشه توي عمق مواضع دشمن كار مي كرد. كارهاي زيربنايي كه آمار و ارقام، آنها را نشان نمي دهد. داشتم تانك ها را مي شمردم. حسن گفت: «آقا مهدي!»
گفتم: «چيه؟»
گفت: «اگر الان اين جا يك هندوانه قرمز خنك بود، چه قدر خوب بود، ها!»
خشكم زد. برگشتم نگاهش كردم. چشم هايش بسته بود. از شدت گرما داشت هذيان مي گفت. شانه ام را دادم زير بغلش و گفتم: «سعي كن تندتر راه بياي.»
جواب نداد. چندبار صداي ناله اش را شنيدم . مي گفت: «نمي تونم. ديگه نمي تونم… آقا مهدي!»
گفتم: «چي شده؟»
گفت: «اگه الان يك ليوان شربت خنك بود، چه قدر خوب بود.»
گفتم:«آره، خوب بود.»
هذيان مي گفت. شايد در آن جا من حق بيشتري براي هذيان گفتن داشتم. خون بيشتري ازم رفته بود.
فاصله اي تا نيروهاي خودي نداشتيم. گفتم: «حسن تندتر بيا! رسيديم.»
خواستم شانه ام را از زير بغلش بيرون بكشم، ببينم مي تواند راه برود يا نه. افتاد. او را كشاندم زير سايه درخت. گفتم: «تو همين جا بنشين تا من برم و برگردم.»
دستم را گرفت، گفت: «نه، نرو. من رو تنها نگذار.»
گفتم: «مي رم تا بچه ها رو بيارم، كمك كنند بريم بالا. زود برمي گردم.»
دستم را رها كرد . گفت: «آقا مهدي!»
گفتم: «چيه؟»
گفت: «يك ليوان بزرگ هويج بستني!»
 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :

حکايت سالهای بارانی ( قسمت۲۸)

بسم رب الشهدا

با تبریک هفته بسیج به بسیجی واقعی مقام عظمای ولایت .

با آنان که بسیج را نه برای کم شدن دوران مقس سربازی ، نه برای سهمیه کنکور ، نه برای تسهیلات و امکانات دوست دارند .

 

 

توچه می دانی ...؟

آی بی جان ها دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

عده ای حسن القضا را دیده اند

عده ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجی ها بسیجی تر شدند

تو چه می دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش رقص مرگ را

تو چه می دانی که رمل و ماسه چیست ؟

بین ابروها رد  قناسه چیست ؟

تو چه می دانی سقوط پاوه را

باکری را باقری را کاوه را

 

 

هیچ می دانی که همت کیست هان

هیچ می دانی که حاج احمد کجاست

هیچ می دانی دوعیجی در کجاست

هیچ می دانی بسیجی سر جداست

هیچ می دانی که چمران کیست هان

هیچ می دانی مریوان چیست هان

این صدای بوستانی پر پر است

این زبان سرخ نیلی بی سر است

تو چه می دانی چه می دانی چه می

چون از این دریا نبودی شبنمی

با همان هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند .

 

 

**در هفته ای که گذشت مهمترین اتفاق توافق نامه جمهوری اسلامی ایران و کشورهای اروپای درراستای توقف موقت  غنی سازی اورانیم و انرژی اتمی بود . در این مجال قصد پرداختن به آن را نداریم ولی کن این نکته را برای چندمین بار یاداور می شویم که ما بیداریم و در این مورد خواص به هیچ وجه کوتاه نخواهیم آمد . ( قابل توجه مسئولین داخلی و دوستان گرگ نمای خارجی )

 

**این جا فلوجه است نیروهای آمریکائی برای منحرف کردن اذهان عمومی دست به خیمه شبازی از نوع خاصه آمریکائی و صهیونیستی زده اند .تیر خلاص بر پیکر نیمه جان مردمی بی دفاع .  که از افکار صهیونیست غیر  از این انتظار نمی توان داشت .

همان تور که خود در پرو تکلهای دانشوران صهیونیست بیان می کنند . __در پروتکل اول در اولین نکته از آن و سرآغاز سخن این چنین می گویند .(( حق با زور است - آزادی ایده ای بیش نیست- لیبرالیسم- طلا - ایمان - خودمختاری - سرمایه و حاکمیت مطلق آن - دشمن داخلی - توده مردم - هرج و مرج - ناسازگاری سیاست و اخلاق - ... )) بر گرفته از کتاب پروتکولهای  دانشوران صهیون نشر آستان قدس رضوی  « ص 249»  __  این پروتکلها را  می توانید در وبلاگ آقا سید و در بخش روز قدس مطالعه نماید .

و ما ملتهای مسلمان همچنان این گونه اعمال را محکوم می کنیم و حال اینکه این محکوم کردن چه منفعتی می تواند داشته باشد.

 

حكايت 28

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

پس از عمليات بازي دراز، يك روز بعد از ظهر توي مقر داشتم لباس هايم را مي شستم كه حاج بابا مرا صدا زد. ديدم پيچك آمده است به مقر. پيچك، بعد از سلام و احوالپرسي، به حاج بابا گفت: «ما مي خواهيم اين آقاي مرندي تون رو ببريم.»
حاج بابا گفت: «اين رو ديگه چيكار داريم؟»
گفت: «موضوع يك شناسايي است . از قرار معلوم ، ايشان تو اون منطقه بوده.»
بعد رو به من گفت: «شب بياييد وسايل رو تحويل بگيرين و حركت كنين.»
من ساكت ايستاده بودم و گوش مي كردم . توي اين فكر بودم كه چه طور با لباس هاي خيس مي توانم به شناسايي بروم! برادر پيچك كه رفت، حاج بابا گفت: «خيلي خب، قيافه نگير. بيا لباس هاي من رو بپوش!»
از توي ساكش يك دست لباس پلنگي سبز رنگ داد به من و ديگر مشكلي نداشتم. كارهايم را سر و سامان دادم و راه افتادم به طرف ستاد سرپل ذهاب.
اين اولين باري بود كه در يك عمليات شناسايي شركت مي كردم و نمي دانستم در كدام منطقه است و چه كار بايد بكنم. اما اين را مي دانستم كه پيچك بي دليل كار نمي كند.
در مقر سرپل ذهاب، پيچك من را به مسؤول اطلاعاتشان معرفي كرد و بعد هم با بقية تيم شناسايي آشنا شدم. مسوول اطلاعات، كاري به اطلاعات ـ عمليات نداشت و كارهاي امنيتي مي كرد. بچه هاي تيم، دو نفر عرب بودند و سه نفر سپاهي. يكي شان از بچه هاي اطلاعات سپاه تهران بود و يكي هم از بچه هاي منطقه به نام عباس كاظمي(پاورقي1)، چهرة جوان عباس توجه ام را جلب كرد. او معاون برادر شفيعي(پاورقي2) در محور «دشت ديره» و به عنوان نمايندة جبهة خودشان با ما همراه بود.
فهميدم شناسايي مربوط به همان تنگه اي است كه ما در عمليات قبلي، در آن كمين زده بوديم و درگيري داشتيم. خيالم راحت شد. كاملاً به منطقه آشنا بودم. بايد توپخانة سنگين دشمن را كه آتش سنگيني روي منطقه مي ريخت، شناسايي مي كرديم. پيچك قصد داشت «ضد آتشبار» روي قبضه هاي دشمن اجرا كند.
براي شناسايي ، بايد از خط رد مي شديم و پشت خ دشمن را شناسايي مي كرديم. خط دشمن، طوري بود كه براي شناسايي اش به بلدچي نياز داشتيم. پيچك هم عباس را كه مدتي در آن جا بود، انتخاب كرده بود. چون كار خيلي مهم بود، خواسته بود تا من هم با گروه شناسايي باشم.
برنامه ريزي انجام شد. قرار شد با يك ماشين آهوي آبي رنگ راه بيفتيم و بياييم به ارتفاعات بازي دراز. قبل از اين كه حركت كنيم، پيچك من را صدا كرد و گفت: «بيا لباس هات رو عوض كن.»
پرسيدم: «چي بپوشم؟»
گفت: «خودم بهت لباس مي دم.»
بعد از پوشيدن لباس هاي او، قيافه ام خيلي جالب شده بود. پيجك قدبلند و چهارشانه بود و لباسهايش براي من گشاد! آرم سپاه هم داشت. گفتم: «اين كه بدتر شد.»
گفت: «راه بيفت. ان شاء الله چيزي نيست. اگر به خطربرخوردي، لباس رو در بياور و پرت كن. فعلاً غير از اين لباسي نداريم.»
حركت كرديم . بايد ساعت سه نيمه شب راه مي افتاديم طرف خط. وقتي رسيديم به مقر ، هنوز ساعت ده شب بود. همان جا خوابيديم.
ساعت دو نشده بود كه بيدار شدم و عباس را بيدار كردم. گفت: «به نظر شما بهتر نيست عرب ها رو نبريم؟!»
پرسيدم: «چرا؟!»
گفت: «آخه به جاي اين كه كمك كنند، بيشتر مشكل درست مي كنند.»
وقتي به بقيه گفتم، نظر آنها هم همين بود.
دوربين عكاسي را توي كيسه ماسك ضدگاز جاسازي كردم و كمي آب و غذا برداشتيم و پنج نفري راه افتاديم به طرف چم امام حسن(ع).
در بين راه متوجه شدم كه حسن لباس پوشيده است. لباس ديگري همراهش نبود. پيراهن و مداركش را پهلوي يك سنگ بزرگ چال كرديم. عباس مي گفت منطقه را مي شناسد و دارد ما را به سمتي مي برد كه راحت تر نفوذ كنيم. رسيديم به ميدان مين. ميدان خيلي عميق بود و پر بود از مين هاي مخلوط. ساعت چهار بود و ما فقط دو ساعت فرصت داشتيم.
راحت مي شد مين ها را خنثي كرد. سعي كردم يك معبر باريك باز كنم. مين ها را برنداشتم. اگر از دور نگاه مي كردي، به نظر دست نخورده مي آمد؛ اما هيچ كدام عمل نمي كرد.
من جلو مي رفتم و بچه ها پشت سرم مي آمدند . اگر يك قدم اضافي برمي داشتم، كار همه تمام بود. ميدان كار تمام شد، خيس عرق شده بودم. بقية راه را دويديم تا رسيديمبه سيم هاي خاردار . به نيم متري سيم خاردار كه رسيديم، صداي ويزويز شنيدم. به بچه ها اشاره كردم كه نزديك نشوند. سيم ها برق داشتند. شروع كرديم به گشتن براي جايي كه بشود راحت تر رد شد. ديدم حسن دارد اشاره مي كند. رفتيم آن جا. سيم ها كمي از هم فاصله داشتند. دست به كار شديم و راهي براي عبور باز كرديم.
ساعت پنج و ربع بود كه وارد مواضع دشمن شديم و آرام جلو رفتيم. بعد از بيست، سي قدم، ديدم پهلويمان يك شيار است. رفتم جلوتر. يك قبضه خمپاره بود و پنج، شش عراقي هم خوابيده بودند. مسؤول اطلاعات هم خبرآورد كه در آن طرف يك تيربار كاليبر 5/14 م م است. به عباس نگاه كردم. شانه هايش را بالا انداخت. انگار قرار نبود آنها آن جا باشند! جاي بحث كردن نبود. چند قدم جلوتر، يك خاكريز كوچك بود. از آن بالا رفتم. پشت خاكريز، مركز تجمع نيرو و تانك دشمن بود. در آن مهتاب ضعيف، فقط برق تانك ها و سوسوي چراغ سنگرها ديده مي شدند. راه باز بود؛ اما معلوم نبود بتوانيم برويم و سالم برگرديم. ديدم نمي شود رد شد. برگشتيم عقب و با هزار معيبت، دوباره از سيم خاردار رد شديم. اين بار گذاشتم تا بچه ها جلوتر از من حركت كنند تا بتوانم همه شان را ببينم. وارد ميدان مين شديم. از همان معبر قبلي داشتم برمي گشتم. يك لحظه به نوك تپه اي كه ازش عبور كرده بوديم، نگاه كردم. ديدم خدمة كاليبر 5/14 بيدار شده اند. هوا داشت روشن مي شد. گفتم: «بچه ها، تير اومد، فرار كنيد!»
يك تير خورد كنار پايم. خدمة تيربار ما را ديده بودند و يكسره شليك مي كردند. خدمة بقية تيربارهاي دشمن هم بيدار شدند و شروع كردند به تيراندازي. با آرپي جي و قناسه ما را مي زدند . فاصله مان صدمتر هم نبود. خمپارة 60 هم شروع به كار كرد.
در يك لحظه احساس كردم كه بين زمين و آسمان هستم و دارم مي آيم پايين. قبل از اين كه زمين بخورم، صداي شكستن دوربين را شنيدم. اسلحه ام كلاش تاشو بود. به زمين كه رسيدم، ته كلاش خورد توي شكمم و سرش فرو رفت نزديك چشمم. اول نفهميدم كه چه شده است . فقط به اين فكر مي كردم كه اگر با اين لباس آرم دار و دوربين و اين همه ريش، گير آنها بيفتم، كارم تمام است. مسؤول اطلاعات ـ عمليات منطقه بودم و اطلاعات كامل از تمام عمليات ها و منطقه داشتم. اسلحه ام را به خودم چسباندم و سعي كردم ببينم بچه ها كجا هستند . زير آتشي كه روي سرمان ريخته مي شد، امكان يك لحظه تامل نبود.
خون تمام صورت و گردنم را پوشانيده بود. چشم راستم جايي را نمي ديد. كلاش را محكم توي دستم گرفتم و شروع كردم به سينه خيز رفتن. تازه آن جا بود كه معناي سينه خيزهاي پادگان امام حسين(ع) را فهميدم. در سرازيري پر از سنگ و زير آتش كاليبري كه از بالاي سرم رد مي شد، با يك چشم حركت مي كردم!
همان طور كه سينه خيز مي رفتم، بي سيم خودم را ديدم. بي سيم سبك و جالبي بود. توي عمليات قبلي غنيمت گرفته بودم. حالا نمي توانستم آن را با خودم ببرم. كمي جلوتر، دفترچة كارگر(پاورقي3) را ديدم. در آن تمام كد و رمزهاي توپخانه مان نوشته شده بود. حدس زدم زمان برگشت از جيبش افتاده است. برداشتمش. مي خواستم بگذارمش توي كيسة دوربين ، ديدم كيسة دوربين خالي است. دوربين افتاده بود. به سختي آن را خريده بودم. برايم خيلي عزيز بود. با خودم گفتم: «دوربين دست آنها بيفتد، بهتر است تا خودم.»
به يك سه راهي رسيدم. سمت راست، يك شيار بود كه خودم را به آن طرف كشيدم. پيچيدم توي شيار. بچه ها نشسته بودند. هوا روشن شده بود همان جا، مانديم. بچه ها نگران بودند. گفتم: «اگر الان راه بيفتيد، حداقل بايد چهار، پنج كيلومتر زير اين آتش بدويد. اگر هم زخمي شويد، توي اين بيابان كسي نيست كه به دادتان برسد.»
گفتند: «رفتن بهتر از ماندن است.»
گفتم: «خوب بريد؛ اما من با شما نمي آم.»
حسن گفت: «اين طوري كه نمي شه. اگر شما را بگيرن چي؟»
گفتم: «شماها بريد و به من كاري نداشته باشين. اما من توصيه نمي كنم كه بريد!»
كلاش را تو دستم گرفتم و صاف نشستم. با دست به آنها اشاره كردم كه بروند. بلند شدند و دولا شروع به حركت كردند. هنوز به شيار نرسيده بودند كه نظرشان عوض شد و تصميم گرفتند بمانند. برگشتند و پهلوي من نشستند. وقتي ديدم رفتني نيستند، گفتم: «پس حالا كه مانده ايد، حداقل آرايش بگيريد.»
دو نفر از بچه ها رفتند ته شيار ، دو تا هم وسط شيار و من جلو شيار ، آماده نشستيم. اگر بي سيم وسط راه نشكسته بود و دستمان بهش مي رسيد، مي توانستيم با پشتيباني توپخانة 203، عراقي ها را داغان كنيم. ولي حالا ، جز انتظار براي تاريك شدن هوا، كار ديگري نمي توانستيم انجام بدهيم.
توي شيار، زير آفتاب نشسته بودم. چشم راستم بسته بود و خون زيادي ازم رفته بود. خسابي ضعف كرده بودم. گفتم: «بچه ها من مي خوابم. شماها حواستون جمع باشه.»
كيسة ماسك را كه خالي بود، روي سرم كشيدم تا آفتاب به من نخورد و از حال رفتم.
از صداي ناله هاي خودم بيدا شدم. تشنه بودم و توي خواب آب مي خواستم. عباس برايم قمقمه آورد.آب، آفتاب خورده بود و به جوش آمده بود. كمي خوردم. ديدم آب قمقمه، دست نخورده است. به عباس گفتم: «شماها مگه تشنه نيستيد؟»
گفت: «نه! آب را براي شما نگه داشتيم.»
پرسيدم: «ساعت چنده؟»
گفت: «يك ربع به دوازده.»
پرسيدم: «چه خبر؟»
گفت: «هيچي.»
بايد همچنان منتظر مي مانديم.

پاورقي ها:
1- شهيد عباس كاظمي، از رزمندگان جبهه كردستان بود كه به سرپل ذهاب آمده و در محور دشت ديره معاون محور شده و با تلاش عاشقانه، تنور جنگ را در محور خود گرم نگه داشته بود. او در تاريخ 11/6/60 در بلندترين قلة بازي دراز به آسمان پر كشيد.
2- برادر بسيجي، ابراهيم شفيعي، كه در طول حضور در جبهه هاي سرپل ذهاب، صادقانه در سمت فرماندة محور و مدتي هم جانشين شهيد پيچك، انجام وظيفه نمود و امروز در سنگر وزارت نفت به نظام مقدس اسلامي خدمت مي كند.
3- از ديده بان هايي بود كه با توپخانة ارتش هماهنگ مي كرد. ماموريت او در اين شناسايي، همراهي ما بود.

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :

سلام بر قدس

 

بسم ر ب الشهدا

تنهایی ...

سلام برتهایی

سلام بر خدا که تنهاست .

سلام بر محمد (ص) که در حرا تنها بود . بر فاطمه که در آخرین روزهای زندگی اش تنها بود .

 بر علی که تنها تر شد ، بر حسن که تنها شد و صلح کرد برحسین که در کربلا تنهاوبی یاور ماند؛ بر زینب ...

سلام براردوگاه جنین !

سلام بر استخوانهای خوردشده زیر پوتین!

سلام بر قلوه سنگهای دست کودک !

سلام بر گریه های کودک مضطر !

سلام بر زجهای مادر !

سلام بر قدس


حكايت 27

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

يكي ديگر از خاطرات جالبي كه دارم، برمي گردد. به قبل از عمليات بازي دراز. آن وقت ها، خيلي مواظب بوديم تا پاي جاسوسان توي خط باز نشود. منطقه، نيروي بومي زيادي داشت و تشخيص بومي از غيربومي چندان آسان نبود. از طرف ديگر، بايد سعي مي كرديم تا عمليات ها و اطلاعاتمان تا آخرين لحظه لو نرود.
يك شب با بچه ها نشسته بوديم و براي عمليات بازي دراز برنامه ريزي مي كرديم. ديدم برادري به نام «ودود»(پاورقي1) ـ كه كارهاي مهندسي پشتيباني را انجام مي داد و مثل آچار فرانسه هرجا كه گير مي كرديم ـ كارمان را راه مي انداخت، آمد توي مقر و گفت: «يك نفررو پيدا كردم كه خودش هم نمي دونه از كجا اومده!»
گفتم: «بيارش تو.»
رفت و بعد از چند دقيقه با يك فرد بلند قد كه لباس شخصي بر تن داشت، برگشت. مرد، صورت كشيده اي داشت و چهره اش طوري بود كه در لحظة اول فكر مي كردي عقب افتاده ذهني است. به نظر بيست و شش يا بيست و هفت ساله مي آمد. بلوز آبي و شلوار قهوه اي پوشيده بود. شلوارش كردي مايل به لكي(پاورقي2). ازش خواستم بنشيند و برايش چاي آوردند. پرسيدم: «توي منطقه با لباس شخصي چه كار مي كني؟»
گفت: «آمدم تفريح، مي خوام برگردم.»از اين كه به اين راحتي مي توانست پرت و پلا بگويد، تعجب كردم. همين طور كه داشتم از گوشه و كنار صحبت مي كردم تا او به حرف بيايد حاج بابا هم از سركشي منطقه برگشت. آمد نشست و طرف را تحويل گرفت. او هم وقتي ديد جو چه قدر صميمي و راحت است، اعتمادش جلب شد و شروع كرد به حرف زدن. تعريف كرد كه اسمش «قدرت كله پايي» است و با خانواده اش دعوا كرده، اصلاً اين زندگي را نمي خواهد و زده به كوه. خانواده اش در استان لرستان زندگي مي كردند و او از آن جا تا سرپل ذهاب با پاي پياده آمده بود!
به نظر نمي آمد دروغ بگويد ؛ ولي باز هم گفتيم تا چند روزي ازش مراقبت كنند. كم كم مطمئن شديم كه در فكر جمع آوري اطلاعات نيست. با بچه ها رفيق شده بود. بيشتر از همه، شيفتة روحيات عرفاني برادر حاج بابا شده بود. سعي مي كرد تا هميشه با او باشد و هركاري او مي خواهد، برايش انجام دهد.
در عين حال، تا آغاز عمليات بازي دراز هم به ما كمك زيادي مي كرد.
در يكي از گشتي هاي شناسايي براي عمليات، برادر حاج بابا از او مي خواهد برود از يك تپه كه توي محور عمليات بوده، اطلاعات بياورد.
او به تنهايي راه مي افتد. شب بوده كه از قرار معلوم پايش روي مين مي رود و قطع مي شود. فرداي آن روز ، زمان عمليات بود. بچه هايي كه اطراف آن محل مستقر بودند، مي گويند: «تا صبح صداي ناله مي شنيديم!»
يكي شان جلو مي رود و مي شنود انگار يك نفر دارد حاج بابا را صدا مي زند. اما نتوانسته بود تشخيص بدهد صدا از كدام طرف مي آيد. منطقه الوده بود و نمي شد در شب حركت كرد.
همان روز مي فرستند تا جنازه اش را به عقب بياورند. شرايط طوري بود كه نمي توانستيم برويم و خانواده اش را پيدا كنيم. قدرت كله پايي هم جزو افراد گمنامي است كه بدون پروندة بسيجي آمد، خدمت كرد و شهيد شد.

پاورقي ها:
1- از بسيجيان خوب اهل كرمانشاه كه توان مالي، جسمي و جاني خود را صرف جنگ كرده بود و آرامش رزمندگان جبهه ها را تامين مي كرد. ايشان تا پايان جنگ در جبهه ها فعاليت مي كرد
2- شلوار لكي، تنگتر و كوچكتر از شلوار كردي است.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :

"انا انزلناه في ليلة القدر..."

 

سم رب الشهدا

"انا انزلناه في ليلة القدر..."

بگذار تا بميرم در اين شب الهي

ورنه دوباره آرم رو روي روسياهي

 چون رو كنم به توبه، سازم نوا و ندبه

چندان كه باز گردم گيرم ره تباهي

 چون رو كنم به احياء، دل زنده گردم اما

دل مرده مي‏شوم باز با غمزه گناهي

 گرچه به ماه غفران بسته است دست شيطان

بدتر بود ز ابليس اين نفس گاه گاهي

 اي كاش تا توانم بر عهد خود بمانم

شرمنده‏ام ز مهدي وز درگهت الهي

 تا در كفت اسيرم قرآن به سر بگيرم

چون بگذرم ز قرآن اُفتم به كوره راهي

 من بندگي نكردم با خويش خدعه كردم

ترسم كه عاقبت هم اُفتم به قعر چاهي

 با اينكه بد سرشتم با توست سرنوشتم

دانم كه در به رويم وا مي‏كني به آهي

 اي نازنين نگارا تغيير ده قضا را

گر تو نمي‏پسندي تقدير كن نگاهي

 دل را تو مي‏كشاني بر عرش مي‏كشاني

بال ملك كني پهن از مهر روسياهي

 دل را بخر چنان حُر تا آيم از ميان بُر

بي عجب و بي تكبّر از راه خيمه گاهي

 امشب به عشق حيدر ما را ببخش يكسر

جان حسين و زينب بر ما بده پناهي

 آخر به بيت زينب بيمار دارم امشب

از ما مگير او را جان حسن الهي

 در اين شب جدايي در كوي آشنايي  


 

ساعت 9:30 شب وصدای تلفن آن طرف رفیقی شفیق  (سید ) : آقا ساعت چند بریم ؟

من : هروقت دوست داری من حاضرم (وای خدا  واقعا حاظرم ؟! )

سید : ساعت 10 سر قرار

من : چشم . خدا حافظ

ساعت ده است من سر قرار ، قرار ایستگاه اتوبوس ؛ به همراه دختر و پسری جوان _ حدودا 18- 19 سال . شاید شرکت واحد به مناسبت شب قدر سرویس ویژه گذاشته باشد . !

می نشینم و ای کاش که هر گز از خانه خارج نمی شدم . در حال انتظار برای رسیدن سید چیزهای می بینم و می شنوم که ... قطره ای اشک تسکین جگر سوخته ام می شود .

در عظمت شب قدر خود بهتر از من آگاهید . حال چرا فراموش می کنیم یا خود را به فراموشی می زنیم نمی دانم !

( حم و الکتاب المبين * انّا انزلناه في ليلة مبارکة * انّا کنا منذرين * فيها يفرق کلّ امر حکيم * امراً من عندنا* انّا کنّا مرسلين * رحمة من ربّک * انّه هو السّميع العليم *(دخان 1-8)

قسم به کتاب روشنگر * ما اين – قرآن – را در شبي مبارک نازل کرديم * زيرا ما هشدار دهنده ايم * در اين شب همه ي امور حکيمانه – جدا جدا – بررسي و تقدير و تصويب مي شوند * امري که از ناحيه ي ما بوده باشد...* ما ارسال کننده هستيم. اين رحمتي از ناحيه پروردگار تو است. * البته که او شنوا- ي دعا و درخواست بندگان – دانا –ي به همه ي امور آنها – است. )

در افعال و كرداراختيارى بين عمل و نتيجه كه همان تقديرالهي است، رابطه مستقيم وجود دارد . انسان تا زنده است، جاده‏اى دو طرفه در برابرش قراردارد: يا با حسن اختيار،كميل بن زياد نخعى، كه صاحب اسرارامير مؤمنان عليه السلام می‏گردد و يا با سوء اختيار،حارث بن زياد نخعى، قاتل فرزندان مسلم می ‏شود. که البته انتخاب جاه و مسیر درست در دست فرد می باشد .

چه زمان و چگونه از این کاوس بیدار خواهیم شد خدا می داند .

در آخر از دوستان در خواست می کنم که در این شبهای عزیز بعد از دعا برای خود برای هدایت گمراهان نیز دعا بفرمایند .


  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →