جعبه جادوئی و ...!

 

بسم رب الشهدا

 

گيرم که پرده برکشي از رُخ چو آفتاب                  آن ديده کو که در تو تماشا کند کسي؟

 

پروردگارا تو برای دوستانت مانوس ترين مونس هائی و برای توکل کنندگانت بهترين برطرف کننده، مشکلات درون دل آنان را مي دانی و از اسرار ضميرشان آگاهی و از اندازه ديد چشمانشان باخبری اسرار آنها برايت مکشوف و قلوبشان به تو متوجه است و اگر غربت آنان را به وحشت اندازد ياد تو مونس تنهائی آنهاست و اگر مصائب و مشکلات بر آنان فروبارد به تو پناه مي آورند. چه اينکه مي دانند زمام امور به دست تو است و سرچشمه آنها به فرمان تو . پروردگارا اگر از بيان خواسته خود عاجز شوم و يا در پيداکردن راه و رسم درخواست خود نابينا گردم تو مرا بر مصالح خويش راهنمائی کن و قلبم را به سوی آنچه رشد و صلاح من است رهبری فرما که اين کار از هدايتهای تو به دور نيست و برآوردن چنين خواسته هائی برای تو تازگی ندارد . پروردگارا با عفو و بخشش خود با من رفتار کن نه با عدل و دادگريت. « نهج البلاغه »

 

هرسال ماه رمضان که رخ می نمود در زندگی روزانه خیل وسیعی از افراد جامعه تعقیراتی پدیدار می شد . دوسال پیش معمولا تمام شبکه های رسمی کشور روزی یک جزء قرآن بصورت ترتیل پخش می کردند ؛ معمولا یک ساعت چهل پنج دقیقه به افطار  صدای دل نشین یکی از قاریان مشهور وطنی از هر خانه ای طنین انداز بود . ولی امسال مسئله جوری دیگری است ، این تفاوت را براحتی از برنامه های - سریالهای در حال پخش کانالهای مختلف - در حال اکران جعبه جادوئی می توان احساس کرد .

دوران مدرنیست و اصلاحات کم کم به درون چهار چوب مذهبی ما نیز رخنه کرده   بله آقایان اعمال سليقه شخصي را در محدوده دين الهي پيش نکشید،بترسید از آن روزی که  تأييدات و الطاف الهي از مردم و مملکت ما روی برگرداند . آقایان اصلاح طلب پیرو تسامح و تساهل و ای علمداران مخالف دوستی و احترام به مخالفان! دست از سر مذهب این مردم بکشید  . اهورا را علم کردید تا فحشا را ترویج دهید .

چرا سجده به باید ها و نباید ها چرا سجده به هست ها و نیست ها تا به کی در بنده شیطان و بندگی او بودن . اندک اندک آب می شویم تا کي بايد نشست و از مظلوميت رهبر يا بي يار و ياوري امام زمان صلوات الله عليه داستان ساخت وقلم فرسود .

 


 

حكايت 25

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

بعد از نماز، غذا خوردم و مشغول ديده باني شدم. سومين روز عمليات بود. مركز بي سيم از قول فرماندهي اعلام كرد كه در منطقة «كاسه كبود» دشمن تك زده است. رفتم روي ارتفاعات و نگاه كردم. توانستم آنها را ببينم. هرچه از عراقي ها غنيمت گرفته بوديم، به كار انداختم. حالا با ادوات خود دشمن به سراغش مي رفتيم! دو قبضة 82 و كلي مهمات ؛ همه را روانه كرديم.
خودم به سمت تنگه راه افتادم. پانصد متر راه كه مقداري از آن سربالايي بود و كمي هم سرپاييني. يك پل از جنس «آرميكو» بود كه عراقي ها آن را زده بودند تاآب از داخلش رد شود. گفتم جلو دهانة پل را با گوني شن و سنگ بالا ببرند تا اگر از آن طرف موشك يا توپي شليك شد، درهم نپاشد. بچه ها در اطراف پل، سنگرهاي زيادي آماده كرده بودند. دو قبضة خمپارة 60 راه انداختم. مهمات زيادي همراهش بود. خودم رفتم بالاي ارتفاع. دو تا از بچه هاي بسيجي اصفهان آن جا بودند. از آنها خواستم تا پاي قبضه ها بمانند. قرار شد من با تلفن صحرايي به آنها بگويم كجا را بزنند. از همان بالاي ارتفاع به بسيجيان فرمان اجراي آتش مي دادم. تا توانستيم منطقه را كوبيديم. نبايد مي گذاشتيم تانك هاي دشمن نزديك شوند. زمان براي ما خيلي مهم بود. بايد بچه ها عمليات را تثبيت مي كردند و جاده هاي لازم را مي زدند تا ارتباطمان با سرپل ذهاب و پادگان «ابوذر» برقرار شود . تا ساعت شش بعدازظهر روي ادوات دشمن آتش ريختيم. هوا داشت تاريك مي شد. چند تا از بچه ها كه آنها را روي پل و زير پل مستقر كرده بودم، آمدند پيش من. گفتند: «برادر مرندي! اگر مي شه، امشب بياين پيش ما.»
قبول كردم، قول دادم به محض تمام شدن كار اجراي آتش، بروم پيششان. نزديك ساعت هفت بود. دوباره آمدند سراغم. گفتم: «شما برين، خودم مي آم.»
هوا تاريك شده بود. نمي توانستم جايي را ببينم. راه افتادم طرف آنها. رسيدم. ديدم همة بچه ها جمع هستند. با اين وجود، فهميدم كه كسي جلو نيست. پرسيدم: «چرا همه تون اين جا جمع شدين؟»
گفتند:«منتظر شما بوديم!»
با تعجب پرسيدم: «يعني هيچ كس اون جلو نيست؟!»
همه با هم گفتند: «نه!»
ناراحت شدم، اسلحه ام را همراه يك «قناسه» برداشتم راه افتادم. قناسه ها را تازه از دشمن غنيمت گرفته بوديم. براي همگي تازگي داشت همان پانصد متر راه سربالايي و سرپاييني را برگشتم. به تنگه رسيدم كه يكهو متوجه چيزي شدم. ديدم يك دسته در حال حركت هستند. مثل اين كه بارشان زياد بود. همه شان نفس نفس مي زدند. قناسه را به كول انداختم و اسلحه ام را مسلح كردم. پريدم پشت يك خمپاره و آن را بردم سمت هشتاد و پنج درجه. چون شب بود ، كار ديگري نمي شد كرد. چند قبضه خمپارة ديگر هم گذاشتم كنارم تا با همة آنها بتوانم آتش كنم. اين خودش وحشت ايجاد مي كرد تو دل دشمن، بايد مي رفتم سراغ چند گلوله منور. همه را آماده كردم. دو نفر از بچه ها كه آن پايين با آنها حرفم شده بود، آمدند پيشم. يكي شان با آرپي جي بود. او را بردم پشت يك تيغة صخره اي كه نزديك تنگه بود و گفتم: «هر وقت بهت گفتم، شليك كن.»
نفر بعدي را هم با يك تيربار در جايي مستقر كردم كه روي جاده، نزديك تنگه، مشرف باشد. در همين فاصله، چند نفر ديگر هم آمدند. يكي شان را مامور كردم تا جعبه هاي خمپاره هاي 60 را باز كند و مهمات را به صورت دسته بندي شده كنارم بگذارد. نيروهاي عراقي، همان طور راه سر بالايي را مي آمدند. دور قبضه هاي خمپارة 60 جعبه هاي خالي مهمات را چيدم. هرچه خرت و پرت بود، مي آوردم كنار آنها؛ حتي چند كيسة پرتقال كه از عراقي ها به جا مانده بود. رفتم جلو. خيلي نزديك شده بودند. داد زدم: «قف، لاتتحرك!»
همه شان زمينگير شدند. شروع كردند به تيراندازي . تيرهايشان رسام بود. بچه ها كمي هول شدند. تيرهاي ما معمولي بود و معلوم نبود به طرف چه كسي شليك مي كنيم. يك گلولة منور خمپاره شليك كردم. خورد به زمين و جاي زيادي را روشن نكرد. دومي را زدم؛ اما با كمي تغيير درجه. درست آمد روي سر دشمن و روشن شد. حالا خوب مي توانستيم آنها را ببينيم. بچه ها نيروي تازه اي يافته بودند و شروع كردند به ريختن آتش روي دشمن. ساعت هشت شب بود. من هم يكسره خمپاره مي زدم؛ يكي منور براي روشنايي و يكي هم جنگي. درگيري بالا گرفت. آنها مي زدند، ما مي زديم.
سر و صدايشان را خوابانديم و رفتيم سر وقت جنازه هايشان . فهميدم چرا آن قدر نفس نفس مي زدند. بار مبناي هر كدامشان بيش از اندازه بود. هر كدام مجبور بودند همراه بارهاي زيادي كه داشتند، دو گلولة خمپاره را هم حمل كنند. به لطف خدا ما تلفات نداشتيم. تنها يكي از بچه ها زخم سطحي برداشت. ساعت دو صبح بود كه با بي سيم تماس گرفتم. به رمز گفتم: «نيرو كم داريم.»
گفتند: «نداريم. چيزي شده؟»
گفتم: «چيز مهمي نيست. درگير شده ايم! اگر ممكنه با توپخانه مواضع دشمن رو بكوبين.»
قول همكاري دادند. شهيد پيچك آن جا بود. تا صبح نخوابيده بود؛ چون فهميده بود دشمن به ما تك زده است. البته دشمن به جبهه هاي ديگر هم تك زده بود؛ ولي جاي ما خيلي مهم بود. اگر دشمن در جبهه ما موفق مي شد، مي توانست تمام نيروها را دور بزند.
خستگي امانم را بريده بود. چند شب بود كه نخوابيده بودم. در همين حالت، صدايي شنيدم. در سينه كش صخره پشت سرم، صداي ريزش سنگريزه از زير پاي كسي مي آمد . چيزي ديده نمي شد. تاريك بود و جاي بدي بود. فكر كردم اگر دشمن باشد، بهترين جا گيرش آمده تا ما را از پشت دور بزند. شك كردم. بهتر بود با عقب تماس مي گرفتم . گفتم: «شما براي ما نيرو فرستادين؟»
گفتند: «نه!»
مطمئن شدم كه نيروهاي دشمن هستند. فاصله شان با من سي متر بيشتر نبود. يكي از خمپاره هاي 60 را به طرفشان نشانه رفتم. فاصلة سي متري را معمولاً كسي با خمپاره نمي زند؛ اما چاره اي نداشتم . قناسه را هم حاضر كردم براي شليك. در همين فاصله، يكي از بچه هاي لرستان به نام «خدر» آمد.
بهش گفتم: «اون جارو مي بيني!؟»
از بس آرپي جي زده بود، گوش هايش سنگين شده بود. بايد باهاش بلند حرف مي زدي تا مي شنيد. نگاه كرد و گفت: «بله، مي بينم.»
گفتم: «پس دست به كار شو! با آرپي جي بزنشون.»
چند تا از بچه هاي قناسه چي هم كه تيرهايشان تمام شده بود، آمدند و از من تير گرفتند. خدر موشك آر پي جي به طرف دشمن شليك كرد و چند گلولة منور و چند گلولة جنگي ريختم و سرشان. دوباره درگيري شروع شد. چند لحظه بعد، از پشت سرمان هم روي ما آتش ريختند. عراقي ها دورمان زده بودند. توي تاريكي هوا، هيچ كاري نمي توانستيم بكنيم. فقط شليك مي كرديم.
هوا گرگ و ميش شد. آتش دشمن سبكتر از قبل بود. از پشت سر صداي شليك نمي آمد. همين كه هوا روشنتر شد، از جلو هم شليك دشمن قطع شد. به خود گفتم: «حواست را جمع كن و اطراف را مواظب باش!»
و ديگر از هوش رفتم.

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :