سلام بر قدس

 

بسم ر ب الشهدا

تنهایی ...

سلام برتهایی

سلام بر خدا که تنهاست .

سلام بر محمد (ص) که در حرا تنها بود . بر فاطمه که در آخرین روزهای زندگی اش تنها بود .

 بر علی که تنها تر شد ، بر حسن که تنها شد و صلح کرد برحسین که در کربلا تنهاوبی یاور ماند؛ بر زینب ...

سلام براردوگاه جنین !

سلام بر استخوانهای خوردشده زیر پوتین!

سلام بر قلوه سنگهای دست کودک !

سلام بر گریه های کودک مضطر !

سلام بر زجهای مادر !

سلام بر قدس


حكايت 27

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

يكي ديگر از خاطرات جالبي كه دارم، برمي گردد. به قبل از عمليات بازي دراز. آن وقت ها، خيلي مواظب بوديم تا پاي جاسوسان توي خط باز نشود. منطقه، نيروي بومي زيادي داشت و تشخيص بومي از غيربومي چندان آسان نبود. از طرف ديگر، بايد سعي مي كرديم تا عمليات ها و اطلاعاتمان تا آخرين لحظه لو نرود.
يك شب با بچه ها نشسته بوديم و براي عمليات بازي دراز برنامه ريزي مي كرديم. ديدم برادري به نام «ودود»(پاورقي1) ـ كه كارهاي مهندسي پشتيباني را انجام مي داد و مثل آچار فرانسه هرجا كه گير مي كرديم ـ كارمان را راه مي انداخت، آمد توي مقر و گفت: «يك نفررو پيدا كردم كه خودش هم نمي دونه از كجا اومده!»
گفتم: «بيارش تو.»
رفت و بعد از چند دقيقه با يك فرد بلند قد كه لباس شخصي بر تن داشت، برگشت. مرد، صورت كشيده اي داشت و چهره اش طوري بود كه در لحظة اول فكر مي كردي عقب افتاده ذهني است. به نظر بيست و شش يا بيست و هفت ساله مي آمد. بلوز آبي و شلوار قهوه اي پوشيده بود. شلوارش كردي مايل به لكي(پاورقي2). ازش خواستم بنشيند و برايش چاي آوردند. پرسيدم: «توي منطقه با لباس شخصي چه كار مي كني؟»
گفت: «آمدم تفريح، مي خوام برگردم.»از اين كه به اين راحتي مي توانست پرت و پلا بگويد، تعجب كردم. همين طور كه داشتم از گوشه و كنار صحبت مي كردم تا او به حرف بيايد حاج بابا هم از سركشي منطقه برگشت. آمد نشست و طرف را تحويل گرفت. او هم وقتي ديد جو چه قدر صميمي و راحت است، اعتمادش جلب شد و شروع كرد به حرف زدن. تعريف كرد كه اسمش «قدرت كله پايي» است و با خانواده اش دعوا كرده، اصلاً اين زندگي را نمي خواهد و زده به كوه. خانواده اش در استان لرستان زندگي مي كردند و او از آن جا تا سرپل ذهاب با پاي پياده آمده بود!
به نظر نمي آمد دروغ بگويد ؛ ولي باز هم گفتيم تا چند روزي ازش مراقبت كنند. كم كم مطمئن شديم كه در فكر جمع آوري اطلاعات نيست. با بچه ها رفيق شده بود. بيشتر از همه، شيفتة روحيات عرفاني برادر حاج بابا شده بود. سعي مي كرد تا هميشه با او باشد و هركاري او مي خواهد، برايش انجام دهد.
در عين حال، تا آغاز عمليات بازي دراز هم به ما كمك زيادي مي كرد.
در يكي از گشتي هاي شناسايي براي عمليات، برادر حاج بابا از او مي خواهد برود از يك تپه كه توي محور عمليات بوده، اطلاعات بياورد.
او به تنهايي راه مي افتد. شب بوده كه از قرار معلوم پايش روي مين مي رود و قطع مي شود. فرداي آن روز ، زمان عمليات بود. بچه هايي كه اطراف آن محل مستقر بودند، مي گويند: «تا صبح صداي ناله مي شنيديم!»
يكي شان جلو مي رود و مي شنود انگار يك نفر دارد حاج بابا را صدا مي زند. اما نتوانسته بود تشخيص بدهد صدا از كدام طرف مي آيد. منطقه الوده بود و نمي شد در شب حركت كرد.
همان روز مي فرستند تا جنازه اش را به عقب بياورند. شرايط طوري بود كه نمي توانستيم برويم و خانواده اش را پيدا كنيم. قدرت كله پايي هم جزو افراد گمنامي است كه بدون پروندة بسيجي آمد، خدمت كرد و شهيد شد.

پاورقي ها:
1- از بسيجيان خوب اهل كرمانشاه كه توان مالي، جسمي و جاني خود را صرف جنگ كرده بود و آرامش رزمندگان جبهه ها را تامين مي كرد. ايشان تا پايان جنگ در جبهه ها فعاليت مي كرد
2- شلوار لكي، تنگتر و كوچكتر از شلوار كردي است.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :