حکايت سالهای بارانی ( قسمت۲۸)

بسم رب الشهدا

با تبریک هفته بسیج به بسیجی واقعی مقام عظمای ولایت .

با آنان که بسیج را نه برای کم شدن دوران مقس سربازی ، نه برای سهمیه کنکور ، نه برای تسهیلات و امکانات دوست دارند .

 

 

توچه می دانی ...؟

آی بی جان ها دلم را بشنوید

اندکی از حاصلم را بشنوید

عده ای حسن القضا را دیده اند

عده ای را بنزها بلعیده اند

بزدلانی کز هراس ابتر شدند

از بسیجی ها بسیجی تر شدند

تو چه می دانی تگرگ و برگ را

غرق خون خویش رقص مرگ را

تو چه می دانی که رمل و ماسه چیست ؟

بین ابروها رد  قناسه چیست ؟

تو چه می دانی سقوط پاوه را

باکری را باقری را کاوه را

 

 

هیچ می دانی که همت کیست هان

هیچ می دانی که حاج احمد کجاست

هیچ می دانی دوعیجی در کجاست

هیچ می دانی بسیجی سر جداست

هیچ می دانی که چمران کیست هان

هیچ می دانی مریوان چیست هان

این صدای بوستانی پر پر است

این زبان سرخ نیلی بی سر است

تو چه می دانی چه می دانی چه می

چون از این دریا نبودی شبنمی

با همان هایم که در دین غش زدند

ریشه اسلام را آتش زدند .

 

 

**در هفته ای که گذشت مهمترین اتفاق توافق نامه جمهوری اسلامی ایران و کشورهای اروپای درراستای توقف موقت  غنی سازی اورانیم و انرژی اتمی بود . در این مجال قصد پرداختن به آن را نداریم ولی کن این نکته را برای چندمین بار یاداور می شویم که ما بیداریم و در این مورد خواص به هیچ وجه کوتاه نخواهیم آمد . ( قابل توجه مسئولین داخلی و دوستان گرگ نمای خارجی )

 

**این جا فلوجه است نیروهای آمریکائی برای منحرف کردن اذهان عمومی دست به خیمه شبازی از نوع خاصه آمریکائی و صهیونیستی زده اند .تیر خلاص بر پیکر نیمه جان مردمی بی دفاع .  که از افکار صهیونیست غیر  از این انتظار نمی توان داشت .

همان تور که خود در پرو تکلهای دانشوران صهیونیست بیان می کنند . __در پروتکل اول در اولین نکته از آن و سرآغاز سخن این چنین می گویند .(( حق با زور است - آزادی ایده ای بیش نیست- لیبرالیسم- طلا - ایمان - خودمختاری - سرمایه و حاکمیت مطلق آن - دشمن داخلی - توده مردم - هرج و مرج - ناسازگاری سیاست و اخلاق - ... )) بر گرفته از کتاب پروتکولهای  دانشوران صهیون نشر آستان قدس رضوی  « ص 249»  __  این پروتکلها را  می توانید در وبلاگ آقا سید و در بخش روز قدس مطالعه نماید .

و ما ملتهای مسلمان همچنان این گونه اعمال را محکوم می کنیم و حال اینکه این محکوم کردن چه منفعتی می تواند داشته باشد.

 

حكايت 28

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

پس از عمليات بازي دراز، يك روز بعد از ظهر توي مقر داشتم لباس هايم را مي شستم كه حاج بابا مرا صدا زد. ديدم پيچك آمده است به مقر. پيچك، بعد از سلام و احوالپرسي، به حاج بابا گفت: «ما مي خواهيم اين آقاي مرندي تون رو ببريم.»
حاج بابا گفت: «اين رو ديگه چيكار داريم؟»
گفت: «موضوع يك شناسايي است . از قرار معلوم ، ايشان تو اون منطقه بوده.»
بعد رو به من گفت: «شب بياييد وسايل رو تحويل بگيرين و حركت كنين.»
من ساكت ايستاده بودم و گوش مي كردم . توي اين فكر بودم كه چه طور با لباس هاي خيس مي توانم به شناسايي بروم! برادر پيچك كه رفت، حاج بابا گفت: «خيلي خب، قيافه نگير. بيا لباس هاي من رو بپوش!»
از توي ساكش يك دست لباس پلنگي سبز رنگ داد به من و ديگر مشكلي نداشتم. كارهايم را سر و سامان دادم و راه افتادم به طرف ستاد سرپل ذهاب.
اين اولين باري بود كه در يك عمليات شناسايي شركت مي كردم و نمي دانستم در كدام منطقه است و چه كار بايد بكنم. اما اين را مي دانستم كه پيچك بي دليل كار نمي كند.
در مقر سرپل ذهاب، پيچك من را به مسؤول اطلاعاتشان معرفي كرد و بعد هم با بقية تيم شناسايي آشنا شدم. مسوول اطلاعات، كاري به اطلاعات ـ عمليات نداشت و كارهاي امنيتي مي كرد. بچه هاي تيم، دو نفر عرب بودند و سه نفر سپاهي. يكي شان از بچه هاي اطلاعات سپاه تهران بود و يكي هم از بچه هاي منطقه به نام عباس كاظمي(پاورقي1)، چهرة جوان عباس توجه ام را جلب كرد. او معاون برادر شفيعي(پاورقي2) در محور «دشت ديره» و به عنوان نمايندة جبهة خودشان با ما همراه بود.
فهميدم شناسايي مربوط به همان تنگه اي است كه ما در عمليات قبلي، در آن كمين زده بوديم و درگيري داشتيم. خيالم راحت شد. كاملاً به منطقه آشنا بودم. بايد توپخانة سنگين دشمن را كه آتش سنگيني روي منطقه مي ريخت، شناسايي مي كرديم. پيچك قصد داشت «ضد آتشبار» روي قبضه هاي دشمن اجرا كند.
براي شناسايي ، بايد از خط رد مي شديم و پشت خ دشمن را شناسايي مي كرديم. خط دشمن، طوري بود كه براي شناسايي اش به بلدچي نياز داشتيم. پيچك هم عباس را كه مدتي در آن جا بود، انتخاب كرده بود. چون كار خيلي مهم بود، خواسته بود تا من هم با گروه شناسايي باشم.
برنامه ريزي انجام شد. قرار شد با يك ماشين آهوي آبي رنگ راه بيفتيم و بياييم به ارتفاعات بازي دراز. قبل از اين كه حركت كنيم، پيچك من را صدا كرد و گفت: «بيا لباس هات رو عوض كن.»
پرسيدم: «چي بپوشم؟»
گفت: «خودم بهت لباس مي دم.»
بعد از پوشيدن لباس هاي او، قيافه ام خيلي جالب شده بود. پيجك قدبلند و چهارشانه بود و لباسهايش براي من گشاد! آرم سپاه هم داشت. گفتم: «اين كه بدتر شد.»
گفت: «راه بيفت. ان شاء الله چيزي نيست. اگر به خطربرخوردي، لباس رو در بياور و پرت كن. فعلاً غير از اين لباسي نداريم.»
حركت كرديم . بايد ساعت سه نيمه شب راه مي افتاديم طرف خط. وقتي رسيديم به مقر ، هنوز ساعت ده شب بود. همان جا خوابيديم.
ساعت دو نشده بود كه بيدار شدم و عباس را بيدار كردم. گفت: «به نظر شما بهتر نيست عرب ها رو نبريم؟!»
پرسيدم: «چرا؟!»
گفت: «آخه به جاي اين كه كمك كنند، بيشتر مشكل درست مي كنند.»
وقتي به بقيه گفتم، نظر آنها هم همين بود.
دوربين عكاسي را توي كيسه ماسك ضدگاز جاسازي كردم و كمي آب و غذا برداشتيم و پنج نفري راه افتاديم به طرف چم امام حسن(ع).
در بين راه متوجه شدم كه حسن لباس پوشيده است. لباس ديگري همراهش نبود. پيراهن و مداركش را پهلوي يك سنگ بزرگ چال كرديم. عباس مي گفت منطقه را مي شناسد و دارد ما را به سمتي مي برد كه راحت تر نفوذ كنيم. رسيديم به ميدان مين. ميدان خيلي عميق بود و پر بود از مين هاي مخلوط. ساعت چهار بود و ما فقط دو ساعت فرصت داشتيم.
راحت مي شد مين ها را خنثي كرد. سعي كردم يك معبر باريك باز كنم. مين ها را برنداشتم. اگر از دور نگاه مي كردي، به نظر دست نخورده مي آمد؛ اما هيچ كدام عمل نمي كرد.
من جلو مي رفتم و بچه ها پشت سرم مي آمدند . اگر يك قدم اضافي برمي داشتم، كار همه تمام بود. ميدان كار تمام شد، خيس عرق شده بودم. بقية راه را دويديم تا رسيديمبه سيم هاي خاردار . به نيم متري سيم خاردار كه رسيديم، صداي ويزويز شنيدم. به بچه ها اشاره كردم كه نزديك نشوند. سيم ها برق داشتند. شروع كرديم به گشتن براي جايي كه بشود راحت تر رد شد. ديدم حسن دارد اشاره مي كند. رفتيم آن جا. سيم ها كمي از هم فاصله داشتند. دست به كار شديم و راهي براي عبور باز كرديم.
ساعت پنج و ربع بود كه وارد مواضع دشمن شديم و آرام جلو رفتيم. بعد از بيست، سي قدم، ديدم پهلويمان يك شيار است. رفتم جلوتر. يك قبضه خمپاره بود و پنج، شش عراقي هم خوابيده بودند. مسؤول اطلاعات هم خبرآورد كه در آن طرف يك تيربار كاليبر 5/14 م م است. به عباس نگاه كردم. شانه هايش را بالا انداخت. انگار قرار نبود آنها آن جا باشند! جاي بحث كردن نبود. چند قدم جلوتر، يك خاكريز كوچك بود. از آن بالا رفتم. پشت خاكريز، مركز تجمع نيرو و تانك دشمن بود. در آن مهتاب ضعيف، فقط برق تانك ها و سوسوي چراغ سنگرها ديده مي شدند. راه باز بود؛ اما معلوم نبود بتوانيم برويم و سالم برگرديم. ديدم نمي شود رد شد. برگشتيم عقب و با هزار معيبت، دوباره از سيم خاردار رد شديم. اين بار گذاشتم تا بچه ها جلوتر از من حركت كنند تا بتوانم همه شان را ببينم. وارد ميدان مين شديم. از همان معبر قبلي داشتم برمي گشتم. يك لحظه به نوك تپه اي كه ازش عبور كرده بوديم، نگاه كردم. ديدم خدمة كاليبر 5/14 بيدار شده اند. هوا داشت روشن مي شد. گفتم: «بچه ها، تير اومد، فرار كنيد!»
يك تير خورد كنار پايم. خدمة تيربار ما را ديده بودند و يكسره شليك مي كردند. خدمة بقية تيربارهاي دشمن هم بيدار شدند و شروع كردند به تيراندازي. با آرپي جي و قناسه ما را مي زدند . فاصله مان صدمتر هم نبود. خمپارة 60 هم شروع به كار كرد.
در يك لحظه احساس كردم كه بين زمين و آسمان هستم و دارم مي آيم پايين. قبل از اين كه زمين بخورم، صداي شكستن دوربين را شنيدم. اسلحه ام كلاش تاشو بود. به زمين كه رسيدم، ته كلاش خورد توي شكمم و سرش فرو رفت نزديك چشمم. اول نفهميدم كه چه شده است . فقط به اين فكر مي كردم كه اگر با اين لباس آرم دار و دوربين و اين همه ريش، گير آنها بيفتم، كارم تمام است. مسؤول اطلاعات ـ عمليات منطقه بودم و اطلاعات كامل از تمام عمليات ها و منطقه داشتم. اسلحه ام را به خودم چسباندم و سعي كردم ببينم بچه ها كجا هستند . زير آتشي كه روي سرمان ريخته مي شد، امكان يك لحظه تامل نبود.
خون تمام صورت و گردنم را پوشانيده بود. چشم راستم جايي را نمي ديد. كلاش را محكم توي دستم گرفتم و شروع كردم به سينه خيز رفتن. تازه آن جا بود كه معناي سينه خيزهاي پادگان امام حسين(ع) را فهميدم. در سرازيري پر از سنگ و زير آتش كاليبري كه از بالاي سرم رد مي شد، با يك چشم حركت مي كردم!
همان طور كه سينه خيز مي رفتم، بي سيم خودم را ديدم. بي سيم سبك و جالبي بود. توي عمليات قبلي غنيمت گرفته بودم. حالا نمي توانستم آن را با خودم ببرم. كمي جلوتر، دفترچة كارگر(پاورقي3) را ديدم. در آن تمام كد و رمزهاي توپخانه مان نوشته شده بود. حدس زدم زمان برگشت از جيبش افتاده است. برداشتمش. مي خواستم بگذارمش توي كيسة دوربين ، ديدم كيسة دوربين خالي است. دوربين افتاده بود. به سختي آن را خريده بودم. برايم خيلي عزيز بود. با خودم گفتم: «دوربين دست آنها بيفتد، بهتر است تا خودم.»
به يك سه راهي رسيدم. سمت راست، يك شيار بود كه خودم را به آن طرف كشيدم. پيچيدم توي شيار. بچه ها نشسته بودند. هوا روشن شده بود همان جا، مانديم. بچه ها نگران بودند. گفتم: «اگر الان راه بيفتيد، حداقل بايد چهار، پنج كيلومتر زير اين آتش بدويد. اگر هم زخمي شويد، توي اين بيابان كسي نيست كه به دادتان برسد.»
گفتند: «رفتن بهتر از ماندن است.»
گفتم: «خوب بريد؛ اما من با شما نمي آم.»
حسن گفت: «اين طوري كه نمي شه. اگر شما را بگيرن چي؟»
گفتم: «شماها بريد و به من كاري نداشته باشين. اما من توصيه نمي كنم كه بريد!»
كلاش را تو دستم گرفتم و صاف نشستم. با دست به آنها اشاره كردم كه بروند. بلند شدند و دولا شروع به حركت كردند. هنوز به شيار نرسيده بودند كه نظرشان عوض شد و تصميم گرفتند بمانند. برگشتند و پهلوي من نشستند. وقتي ديدم رفتني نيستند، گفتم: «پس حالا كه مانده ايد، حداقل آرايش بگيريد.»
دو نفر از بچه ها رفتند ته شيار ، دو تا هم وسط شيار و من جلو شيار ، آماده نشستيم. اگر بي سيم وسط راه نشكسته بود و دستمان بهش مي رسيد، مي توانستيم با پشتيباني توپخانة 203، عراقي ها را داغان كنيم. ولي حالا ، جز انتظار براي تاريك شدن هوا، كار ديگري نمي توانستيم انجام بدهيم.
توي شيار، زير آفتاب نشسته بودم. چشم راستم بسته بود و خون زيادي ازم رفته بود. خسابي ضعف كرده بودم. گفتم: «بچه ها من مي خوابم. شماها حواستون جمع باشه.»
كيسة ماسك را كه خالي بود، روي سرم كشيدم تا آفتاب به من نخورد و از حال رفتم.
از صداي ناله هاي خودم بيدا شدم. تشنه بودم و توي خواب آب مي خواستم. عباس برايم قمقمه آورد.آب، آفتاب خورده بود و به جوش آمده بود. كمي خوردم. ديدم آب قمقمه، دست نخورده است. به عباس گفتم: «شماها مگه تشنه نيستيد؟»
گفت: «نه! آب را براي شما نگه داشتيم.»
پرسيدم: «ساعت چنده؟»
گفت: «يك ربع به دوازده.»
پرسيدم: «چه خبر؟»
گفت: «هيچي.»
بايد همچنان منتظر مي مانديم.

پاورقي ها:
1- شهيد عباس كاظمي، از رزمندگان جبهه كردستان بود كه به سرپل ذهاب آمده و در محور دشت ديره معاون محور شده و با تلاش عاشقانه، تنور جنگ را در محور خود گرم نگه داشته بود. او در تاريخ 11/6/60 در بلندترين قلة بازي دراز به آسمان پر كشيد.
2- برادر بسيجي، ابراهيم شفيعي، كه در طول حضور در جبهه هاي سرپل ذهاب، صادقانه در سمت فرماندة محور و مدتي هم جانشين شهيد پيچك، انجام وظيفه نمود و امروز در سنگر وزارت نفت به نظام مقدس اسلامي خدمت مي كند.
3- از ديده بان هايي بود كه با توپخانة ارتش هماهنگ مي كرد. ماموريت او در اين شناسايي، همراهي ما بود.

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸۳
تگ ها :