حکايت سالهای بارانی ( قسمت۲۹)

 

بسم رب الشهدا

خدا یا ! بندگان تودر دردها و دواها ، عیشها و نوشها و نیشها مشغول توهستند . دسته ای آگاهانه و دسته ای غافل ولکن تو از هیچکس بی خبر نییستی ، که خود خبر هستی و ما اخباریم .

خدایا ! دلهای ما مضطرب است و جگرهای ما افروخته . دردام تجلیات جمال تو آه کشانیم و در کمند گیسوی زر افشان تو به زانو در آمدگان ، خنجر چشمان تو آخرین رهای ماست ، دریغ مدار .

الهی ! سرزمینهای قلبمان را بازور و اکراه از ما بگیر که ما غفلت زده گانیم و نمی دانیم صلاح کاردر کجاست ، بگیر و بر آن حکومت کن و ما رعیت های سربزیری هستیم .

خدایا ! کشتگان مالیم و نان خوران قیل و قال ، نه بهرمان در داست از کمال و نه بر سیرتمان حسنی است از جمال ، افسوس ، افسوس چنان آدمیان رو روز وصال .

الهی ! مارا دشنه های تیز از ایمان نیست تا پرده های ضخیم غفلت را بردریم و چهره هیولایی دنیارا با تمام زشتی اش ببینیم و یقین کنیم دنیا سرای زندگی نیست . کرشمه های لطف و فضیلت را بر پرده های غفلت ما انداز .

خدایا ! ما را از کسانی قرار مده که گفتاری زیبا و کرداری زشت دارند .


حكايت 29
حكايت سال هاي باراني
مهدي مرندي
آتش قطع شده بود و همه جا ساكت. به عباس گفتم من دوباره مي خوابم و ماسك را كشيدم روي سرم. نفهميدم چه قدر گذشت كه از پشت هولم دادند به طرف جلو. سريع ماسك را برداشتم . كلاس مسلح تو دستم بود. پشت سرم را نگاه كردم. كارگر به جلو اشاره كرد. ديدم يك سرباز عراقي در فاصلة دومتري ايستاده است. پشتش به ما و خم شده بود و يك چتر منور توپ را كه بزرگ و سفيد بود، برداشت . با سرنيزه كابل هايش را قيچي كرد و چتر را جمع كرد. حالا ديگر رويش طرف ما بود. هنوز ما را نديده بود. كمي بالا را نگاه كرد و بعد يكدفعه چشمش به شيار افتاد. آمد جلو. همين طور كه داشت داخل شيار مي شد، خيال كرد نيروهاي خودشان است و گفت: «السلام. هل… هل…»
حرف توي دهانش خشكيد. دست به كلاشينكفش برد كه زدم به كتفش و او پرت شد آن طرف.
ديگر نمي شد آن جا ماند. بلند شديم و شروع كرديم به دويدن. از شيار كه بيرون آمديم، از روي ارتفاع، ما را به رگبار بستند. به شيار بعدي رسيديم. توانستم سرم را بلند كنم و آنها را ببينم. پانزده كماندو بودند كه دنبال ما مي گشتند. فرمانده شان هم داشت داد مي زد. بدجوري هول شده بودند. انتظار درگيري به اين شكل را نداشتند. يكي از سربازان عراقي مي دويد و يك بي سيم «راكال» هم روي كولش بود، گفتم: «اين نامرد بي سيم ما را برداشته.» يك رگبار گرفتم رويش. نمي توانستم با يك چشم هدف بگيرم. تير به پايش خورد و با سر افتاد زمين.
فرماندة كماندوها رو به رويمان بود. هنوز داشت فرياد مي زد. عباس جلوتر از من مي دويد. كلاش را گرفت روي صورت فرمانده و خشاب را خالي كرد. ديدم كه صورت فرمانده باز شد و از هم پاشيد. افتاد زمين. بقيه يك لحظه ايستادند و بعد شروع كردن به دويدن. نفر بعدي را من زدم. رگبار گرفتم توي شكمش.
توي شيار به دو راهي رسيديم. به عباس گفتم: «تقسيم بشيم كه همه را نگيرند.»
عباس و كارگر با هم رفتند. من و حسن هم آمديم طرف نيزارها و رودخانه، خيلي عطش داشتم. خوابيدم روي زمين و آب خوردم. آب زرد رنگي بود. بو مي داد . خوردم و بلند شدم. دوباره تشنه ام شد. خوابيدم. هنوز لب هايم به آب نرسيده بود كه دو، سه تير خورد كنار سرم. خودمان را كشيديم توي سينه كش شيار و شروع كرديم به تيراندازي . تيربار، بالاي شيار مستقر بود. حسن يك رگبار گرفت طرفش، سرباز عراقي با سر پايين آمد و صداي تيراندازي قطع شد.
از بقية بچه ها خبر نداشتم. فقط مي شنيدم كه صداي تيراندازي قطع شده است. نگران شدم. گفتم:«نكنه بلايي سر بچه ها آمده. حسن! بيا بريم پيداشون كنيم.»
حسن گفت: «من نمي آم. تو هم نبايد بري. من منطقه رو بلد نيستم.»
شروع كرد به بهانه آوردن كه من نيروي اطلاعاتم و حتمالً بايد برگردم به منطقة خودمان. نگذاشت من برگردم. دلم راضي نمي شد آنها را تنها بگذارم. هرچه باشد، پيچك آنها را به من سپرده بود.
رسيديم به ميدان مين. حسن بيرون ميدان ماند و من رفتم راه باز كنم. از همان جا كه نشسته بود، صدايش مي آمد. ناله مي كرد و مي گفت: «تشنه ام، آب! … آب!»
توي ميدان، يك گودال پيدا كردم. تويش آب زيادي جمع شده بود. چند تا كيسة پلاستيكي عراقي كه آن اطراف بود، پر از آب كردم و آوردم براي او. كمي آب خورد و بقيه را با كيسه گذاشت روي سرش تا خنك شود. آفتاب لب هايش را خشك و كبود كرده بود. كمكش كردم تا از ميدان مين رد بشود. خورشيد روي سرمان بود. گرما، خستگي و تشنگي داشت از پا مي انداختمان. توي سوراخ وسط يك سنگ، چشمم به آب افتاد. دستم را بردم توي آن، تا مشتم را پر آب كنم. نگاه كردم، پر از كرم بود! كرم ها را ريختم بيرون وآب را خوردم! دلچسب ترين آبي بود كه تا آن روز خورده بودم. حسن هم همين را مي گفت.
رسيديم به دو تا چاه نفت مهر و موم شده. اطرافش پر بود از كاليبرهاي هليكوپتر كبري. ده، دوازده تا هم تانك تو همان محوطه افتاده بود. با چشم خودم، نتيجة كارهاي شهيد شيرودي را مي ديدم. او هميشه توي عمق مواضع دشمن كار مي كرد. كارهاي زيربنايي كه آمار و ارقام، آنها را نشان نمي دهد. داشتم تانك ها را مي شمردم. حسن گفت: «آقا مهدي!»
گفتم: «چيه؟»
گفت: «اگر الان اين جا يك هندوانه قرمز خنك بود، چه قدر خوب بود، ها!»
خشكم زد. برگشتم نگاهش كردم. چشم هايش بسته بود. از شدت گرما داشت هذيان مي گفت. شانه ام را دادم زير بغلش و گفتم: «سعي كن تندتر راه بياي.»
جواب نداد. چندبار صداي ناله اش را شنيدم . مي گفت: «نمي تونم. ديگه نمي تونم… آقا مهدي!»
گفتم: «چي شده؟»
گفت: «اگه الان يك ليوان شربت خنك بود، چه قدر خوب بود.»
گفتم:«آره، خوب بود.»
هذيان مي گفت. شايد در آن جا من حق بيشتري براي هذيان گفتن داشتم. خون بيشتري ازم رفته بود.
فاصله اي تا نيروهاي خودي نداشتيم. گفتم: «حسن تندتر بيا! رسيديم.»
خواستم شانه ام را از زير بغلش بيرون بكشم، ببينم مي تواند راه برود يا نه. افتاد. او را كشاندم زير سايه درخت. گفتم: «تو همين جا بنشين تا من برم و برگردم.»
دستم را گرفت، گفت: «نه، نرو. من رو تنها نگذار.»
گفتم: «مي رم تا بچه ها رو بيارم، كمك كنند بريم بالا. زود برمي گردم.»
دستم را رها كرد . گفت: «آقا مهدي!»
گفتم: «چيه؟»
گفت: «يك ليوان بزرگ هويج بستني!»
 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :