حکايت سالهای بارانی ( قسمت۳۱)

  بسم رب الشهدا

در ابتدا ولادت خواهر بزرگوار امام هشتم علی ابن موسی الرضا علیه السلام را خدمت تمای دوست داران آن حضرت تبریک و تهنیت عرض می نمایم .

دلیل اینکه هفته گذشته داستان سالهای بارانی رو ننوشتم این بود که خدا قسمت مان  کرد و به پابوس امام رضا علیه السلام مشرف شدیم. زیارتی تقریبا مثل دفعات پیش کور کورانه و از روی بی معرفتی و عدم شناخت !

و تنها تفاوتش با دفعات قبل آشنا شدن با بزرگواری بنام احمد .

و این احمد عجب آدمی  بود . ( خداکند که بخواهد )


 

 

تا حالا از شب اول قبر خیلی چیزا شنیدم ولی فقط شنیدم و گذشتم ولحظه ای بوده ، توی این هفته ای که گذشت یه  جلسه ای رفتم که خیلی برام مفید بود و مجبورم کرد که در مورد شب اول قبر بیشتر از قبل فکر کنم و چاره ای  پیداکنم !

موندم  چطور وقتی مقابل یه انسان خاکی مثل خودم  به پته پته  می افتم چطور می خوام  در آن شب تنهای اگرآقام نیاد جواب گوی نکیرو منکرو خدا ی متعال باشم « ارباب با وفا کمکم کن » .

آره درسته ! اگر مطلبی رو فقط حفظ کنی و بهش عمل نکنی سریع از خاطرت میره  سریع تر از انکه فکرش کنی

 

راه میانبر برای جوابگو بودن شب اول قبر


حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

بي سيم و وسايل را برداشتيم. با چهار تا از بچه ها رفتيم دنبال عباس و بقيه. يكسره با عقب تماس داشتيم تا اگر كمك خواستيم، آنها خودشان را برسانند. ده دقيقه اي راه رفتيم كه ديده بان گفت: «دو نفر دارند مي آيند.»
همان جا مانديم تا تكليف آن دو نفر روشن شود. يك ربع طول كشيد تا به ما رسيدند. ديدم خودشان هستند. همه شان سالم بودند. از آن پانزده كماندوي عراقي، هيچ كدام زنده نمانده بودند.
بي سيم زديم، ماشين آمد دنبالمان. رفتيم عقب. توي بيمارستان «ابوذر»، چشم من را پانسمان كردند. رفتم سراغ پيچك و از باي بسم الله شروع كردم: «به دليل نداشتن شناسايي صحيح از وضعيت آرايش دشمن، نتوانستيم كاري انجام بدهيم. دوربين، بي سيم و امكاناتمان هم جا ماند.»
خيلي ناراحت شد. قرار بود اطلاعات كليدي از وضعيت دشمن برايشان بياوريم. نشد. خودش هم مي دانست تقصير ما نبوده. لباسي را كه قبلاً به من داده بود، در آوردم و بهش برگرداندم؛ اما نه تميز مثل قبل. خوني شده بود. بعد لباس خودم را تحويل گرفتم و برگشتم به مقر خودمان.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :