حکايت سالهای بارانی (قسمت ۱۸)

بسم رب الشهدا

سلام ...

سلام بر سرهای بی بدن و بدن های بی سر سلام بر دستهای بی بدن و بدن های بی دست سلام بر قدمها و گامها یی که با میدان مین هم آغوش شدند .

سلام بر چشمهانی که اکنون در قتلگاههای ماوت و تپه های الله الکبر به دیده بانی اعمال ما مشغو لند . سلام بر زبانیکه در کام خونین گشت .

سلام بر دل هائیکه تنها در عطش عشق خدا می سوختند .

سلام بر ترکش هائیکه بر این عطش افزودند .

سلام بر سجده هائیکه هیچ گاه به پایان نرسید .

سلام  بر گلولهائیکه فوّاره خونشان سرخی غروب را شرمنده نمود .

سلام بر سیم خاردارهائیکه نیش هایشان از خون بسیجیان سیراب گشت .

سلام بر خاکر یزهائیکه هنوز بوی خدا می دهد .

سلام بر سنگرهائیکه هنوز بوی مناجات می دهند به کانال هائیکه بوی خون می دهند .

سلام بر سکوهای پرواز : طلائیه ، شلمچه ، فکه ، جزیره مجنون ، هور العظیم ، دجله ، اروند ، کرخه ، دوکوهه .......

سلام بر همه سردارانی که خود به تنهائی یک لشگر بودند .

سلام بر همه آنانیکه سردادند تا ما بی سر نمانیم .

هدف از تشکیل این وبلاگ ترویجه فرهنگ ایثار و شهادت و زنده نگه داشتن یاد شهدا می باشد . با یاد خدا و مدد شهدا شروع می کنیم باشد که مورد عنایتشان قرار گیریم .

دوستانی که به وبلاگ عشق به حسین علیه السلام سرمی زدند نمی دانم یاد شان هست یا نه که  پنجشنبه هر هفته خاطرات آقای مرندی که در حال حاظر مسئول سایت کتابخانه جنگ هست می نوشتیم توی این صفحه هم به همان منوال ادامه می دهیم . حالا دوستانی که تازه با این صفحه آشنا شده اند می تونند به آرشیو وبلاگ عشق به حسین علیه السلام رجوع کنند و قسمتهای قبلی خاطرات را بخونند .


 

حكايت 18

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

كم كم وضعيت ترابري منطقه را سر و سامان داديم و رساندن تداركات به بچه ها آسانتر شد. توي همين گيرودار، يك اكيپ جديد به منطقة ما آمد. علي قرباني و محسن حاج بابا جزو اين گروه بودند. خيلي خوشحال شدم. ديگر تنها نبودم. با آمدن آنها، فعاليت ما بيشتر و گسترده تر شد. با پشتيباني و كمك آنها، مقر خودمان را از زير ديد دشمن جا به جا كرديم. مكان استراحت و تداركاتمان را برديم به روستاي تپة «عظيميه» كه عقبتر بود و دسترسي و ديد عراقيها نسبت به آن كمتر . البته اين باعث مي شد رفت و آمد بين خط و مقر استراحت كمي سخت شود.
در اوايل جنگ، دشمن حساس بود. ما در تاريكي مطلق حركت مي كرديم و شب ها با چراغ خاموش، ماشين مي رانديم. به خاطر همين، رفت و آمد
خطرناك و خسته كننده بود. توي گيرودار آماده كردن جبهه ها ، متوجه حضور ضدانقلاب شديم. اوايل، كمكشان به دشمن، در حد دادن اطلاعات بود. قبلاً يكي از نفوذي هاي محلي چند افسر عراقي را آورده بود و جبهه را بهشان نشان داده بود. تا آن موقع متوجه قضيه نشده بوديم؛ اما از وقتي دشمن به دوربين ديد در شب و قناسه مجهز شد، آنها مستقيماً وارد عمل شدند. كمين مي زدند و درگيري بالا مي گرفت. فقط شب ها حمله مي كردند. وقتي هم كه كار بيخ پيدا مي كرد، دشمن به كمكشان مي آمد.
يكي از بزرگترين درگيري ها در روستاي «داربلوط» اتفاق افتاد. دشت داربلوط بين سرپل ذهاب و قصرشيرين واقع است. نام يكي از روستاهاي اين دشت هم داربلوط است.
«اصغر وصالي»1با بچه هاي پادگان «ولي عصر(عج)» تهران در اين روستا مستقر بودند. يك شب درگيري شختي بين ضدانقلاب كه از طايفة «قلخاني» كرند بودند، با بچه ها در گرفت. اصغر وصالي در اين درگيري، تلفات زيادي از آنها گرفت و چند نفر از بچه هاي خوب ما هم در اين درگيري شهيد شدند؛ از جمله احمد مولايي 2 كه از پادگان امام حسين(ع) اعزام شده بود. اصغر كفش بر هم كه مربي تاكتيكي ما در همان پادگان بود، از ناحية كمر مجروح شد و ديگر نتوانست در سپاه خدمت كند.
مهمترين موفقيت ما در اين درگيري، به اسارت درآوردن فرماندة آنها
بود. پنج، شش نفر ديگر هم دستگير شدند. از آن به بعد حمله هاي آنها نسبت به ما كمتر شد. حملة مستقيم كمتر داشتند؛ ولي به طور مخفي كار مي كردند.
يك عمليات مخفي آنها حمله به اكيپ برادر «علاقه مندان » بود. با اكيپي از نيروهاي پادگان امام حسين(ع) به منطقه آمده بود. محل استقرارشان در روستاي «كوئيكي مجيد»، در حاشية دشت ذهاب بود كه عقبة جبهه محسوب مي شد. يك هفته اي بود كه به منطقه آمده بودند. كار آنها آموزش عملياتي تاكتيكي و رسيدگي به وضعيت جبهه ها بود . شب ها براي استراحت به روستاي كوئيكي مي آمدند. توي روستا به آنها يك اتاق بزرگ داده بودند. مي گفتند اتاق آنها قبلاً انبار كاه بوده است.
يك شب، روستا در پشت رگبار از خواب بيدار مي شوند. اولش نمي فهمند چه خبر شده است. روستا در پشت جبهه قرار داشت و عراقيها به آن دسترسي نداشتند. يكي از بچه ها براي سركشي مي آيد بيرون. مي بيند آن اطراف خبري نيست. مي رود تا اطراف را وارسي كند. مسلح هم نبوده است. ضدانقلاب او را نمي بيند. درگيري شديد مي شود و او توي يكي از ساختمان هايي اطراف مخفي مي شود. اطلاعات ضدانقلاب آن قدر زياد بود كه به خودشان زحمت نداده بودند تا بقية ساختمان ها را بگردند. يكراست رفتند سر وقت استقرار بچه ها. درگير مي شوند. وقتي مي بينند كار به درازا كشيد و ممكن است بقيه باخبر شوند، يكي را مي فرستند بالاي پشت بام و از آن جا نارنجك مي اندازند توي اتاق. بچه ها زخمي مي شوند و آنها هم مي آيند توي اتاق. برنامه شان اين بوده كه همه را با خود ببرند. قصدشان گرفتن اطلاعات بوده است. يكي كه زخم عميقي نداشته، خودش را مي زند به مردن. آنها هم چند لگد بهش مي زنند، وقتي مي بينند صدايي ازش در نيامد، تير خلاص مي زنند و مي روند. وقتي آب ها از آسياب مي افتد، آن كه توي ساختمان ها پنهان شده بود، مي آيد بيرون و مي بيند فقط يك نفر مانده است. جلوتر كه مي رود، مي فهمد او هم زنده است. همين دو نفر ما را از جريان آگاه كردند. برادر علاقه مندان را كه از نيروهاي بسيار فعال و خوب ما بود، با خود بردند و تا پايان اسارت خبري از او نداشتيم.(پاورقي)

 


1- او فرماندة عمليات محور سرپل ذهاب، در آغاز جنگ تحميلي بود. قبل از شروع جنگ تحميلي نيز در كردستان به مبارزة با عناصر ضدانقلاب مي پرداخت. اصغر وصالي در ظهر عاشوراي سال 60 در «تنگه حاجيان» به شهادت رسيد. او از فرماندهان شجاع و گمنام جبهه هاي غرب كشور است.
2- احمد مولايي، همدوره اي آموزش و كادر سپاه تهران، هنگام ماموريت در محور داربلوط با ضدانقلاب درگير شده و به درجة رفيع شهادت نايل آمد.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ،۱۳۸۳
تگ ها :