حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۶ )

 

بسم رب الشهدا

سلام رفقا . دوازدهم اردیبهشت روز دیگری است برای من . بدنبال گم شده خود در این روز می گردم ..... حدیث نفس است شاید وقتی دیگر گفتم .

در این روزگار وارونگی انسان ها ، انسان ماندن و انسان وار زند گی کردن بسیار سخت شده . مردمانی که از واژگان مقدسی همچون ( اسلام ، تشیع ، ایثار ، شهادت ، حقیقت ، حق الناس ، و .... ) فقط در جلسات و سخنرانیها و کتابهایشان سخن می گویند و پیرو شیطانند همان شیطانی که برای بر چیدن  بساط اسلام معادلهای دروغین برای دین و دین داران می پیچید و به بهانی حذف کردن این معادلات تیشه به ریشه اسلام می زند .

 دوستی می گفت : در مملکت ما انسان ها سه نوع اند 1 ـ افرادی که بی تفاوت اند 2 ـ افرادی که فقط حرف می زنند و دریغ از کار مثبتی ــ که متاسفانه بسیار هم زیاد اند ــ 3 ــ افرادی که بی صدا کار می کنند .


 

مهدي مرندي

تداركات عمليات «مطلع والفجر» حدود دو ماه طول كشيد. امكانات را برديم خط و مسؤول منطقه، شهيد «بروجردي»، مرتب به آن جا رفت و آمد مي كرد. اوضاع را نمي پسنديدم. ظاهراً كارها درست پيش مي رفت؛ اما فعل و انفعالات هنوز جا نيفتاده بود.
از نظر مديريتي، كارها هنوز جا نيفتاده بود؛ اما تصميم گرفتند عمليات را شروع كنند. حاج بابا، يكي از بچه هاي بسيجي پادگان امام حسين(ع) به نام «حسين چنگيزي»(پاورقي1) را شب قبل از عمليات، مامور كرد تا موشك هاي «دراگون» را به چم امام حسن(ع) و «كورك»(پاورقي2) ببرد. در آن جا احتمال حركت تانك هاي دشمن بود. اين موشك ها ضدزره، سبك و در عين حال قوي بودند. وقتي چنگيزي با بچه ها مشغول جا به جا كردن و انتقال موشك ها بودند، خدمة يكي از تانك هاي عراق آنها را ديده و سريع مي پرد پشت تانك و آنها را به رگبار مي بندد. بچه ها هم سريع يكي از دراگون ها را آماده مي كنند و با آن، تانك را خفه مي كنند.
كاري كه نبايد مي شد. اتفاق افتاد و عمليات لو رفت. كارها را متوقف كرديم و منتظر شديم. انگار صلاح بود عمليات عقب بيفتد و در اين مدت بچه ها از نظر روحي آماده شوند. قرار بود عمليات در سطح گسترده اي انجام شود؛ يعني از ارتفاعات دشت «بره پلنگ»، بين سومار و گيلانغرب، تا ارتفاعات بزرگ منطقة غرب «پشت پليا»، «بان سيران» و «بزن لي لي» و گيلانغرب، منطقة دشت «كاسه كبود» و چم امام حسن(ع) و «تنگة كورك» و تنگة «حاجيان».
مقر فرماندهي را روي ارتفاعات «برآفتاب» معين كرده بودند . محمد بروجردي و «سرهنگ صياد شيرازي» كه تازه فرماندة نيروي زميني ارتش شده بود، در آن جا مستقر شدند. توپخانه و تانك ها آماده و بچه ها هم در تمام محورها گوش به زنگ بودند.
از فرماندهان منطقه گيلانغرب در عمليات «جمال تاجيك»(پاورقي3) از سپاهيان شجاع و كارآمد بود كه بسيجيان خيلي دوستش داشتند. شهادتش دل خيلي ها را سوزاند. او در بين دو ارتفاع ، به نام حسن و حسين شهيد شد. ديگري «عباس ملكي» از مربيان پادگان امام حسين(ع) بود كه بر روي ارتفاع
«چغالوند» عمل كرد و در همان ارتفاع به شهادت رسيد.
فرماندة يكي از محورها، «احمدلو»(پاورقي4) و «سبزه بين»(پاورقي5) بودند(پاورقي6)، سبزه بين، در گشتي شناسايي ها و عمليات هاي قبلي خيلي به من كمك مي كرد.
نقطه اي را كه در آن مستقر بودم، نيروهاي باختران و همدان پوشانيده بودند. برادر شادماني و شهيد شهبازي، فرمانده سپاه همدان، هم حاضر بودند.
نزديك سحر ، صداي الله اكبر از تمام بي سيم ها بلند شد و نيروها به راه افتادند. قرار شد بچه ها را بكشم بالا. راه افتاديم. از همان اولين لحظه ها، درگيري شديد شد. دشمن گلوله بين نيروها توپ مي زد بين نيروها. صخره اي كه قرار بود به تصرف درآوريم، رو به دشمن بود و آنها دور تا دور ما را با خمپاره و توپ مي زدند. تانك ها هم ما را زير آتش گرفته بودند. بالا رفتيم. ديدم ديگر تكان خوردن ممكن نيست. اگر مي خواستيم با اين وضع ادامه بدهيم. ممكن بود تلفات سنگيني بدهيم. به بچه ها اشاره كردم كه هر كس براي خودش جان پناه پيدا كند و همان جا بماند. خودم هم با سه نفر ديگر توي شكاف صخره پناه گرفتيم.
همچنان تير و خمپاره بود كه ريخته مي شد. وضع بدي بود. ديدم چند گوني پرتقال و جعبة معمات را آورده اند بالا. همان هم غنيمت بود. آنها را چيديم دورمان و پشتشان سنگر گرفتيم. از جلو تي مي آمد و از آسمان تركش،
گوني هاي پرتقال از شدت تركش، جاي سالمي نداشتند؛ ولي به قدرت خدا يك تركش هم از آنها رد نشد!
يكي از بچه ها آرام سرش را برد بالا. كشيدمش پايين و گفتم: «چيكار مي كني؟»
گفت: «مي خوام ببينم خمپاره ها كجا مي خورد.»
گفتم: «تو چيكار داري كه كجا مي خوره، سرت رو بپا!»
چند دقيقه بعد، دوباره سرش را بلند كرد. اين بار يك تركش گرفت به شانه اش. گفتم: «ديدي مرگم بشين، مگه اون جا چه خبره؟»
شانه اش را بستم، انگار طاقت نمي آورد. يك بار ديگر سرش را برد بالا. بوي خاك وخون توي مغزم پيچيد. همين طور كه سرم پايين بود، نگاهم به لباس هايم افتاد. تكه هاي متلاشي شدة مغز و خون او، لباسم را پر كرده بود.(پاورقي7)

پاورقي:
1- از بسيجيان آموزش ديدة پادگان امام حسين(ع) تهران بود. در سال 1360 به جبهه اعزام شد و مدت ها در سمت مسؤول ادوات، معاون جبهه و مسؤول طرح و عمليات منطقه سرپل ذهاب مشغول به كار بود. بعدها او آسماني شد. روحش شاد!
2- عكس شمارة 22.
3- از نيروهاي قديمي سپاه كه در پادگان امام حسين(ع) مربي سلاح بود. با شروع جنگ تحميلي به جبهة گيلانغرب آمد و در عمليات مطلع الفجر به شهادت رسيد. (عكس شمارة 57)
4- شهيد احمدلو: به عنوان بسيجي به جبهه سرپل ذهاب اعزام شد و به عنوان معاونت و مسؤول جبهه انجام وظيفه مي كرد. وي در سال 61 به شهادت رسيد.
5- شهيد سبزه بين: از مشهد به عنوان بسيجي به منطقه سرپل ذهاب آمد. او بسيار قوي و فعال بود و در سمت مسؤول محور، در عمليات مطلع الفجر به شهادت رسيد.
6- عكس شمارة 23.
7- نقشه شماره ـ محل 11

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :