حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۳۸ )

بسم ر ب الشهدا

 با سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرارسیدن  سال روز شهادت کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (س) .

و با ز هر گاه که گریه در گلو پیچد و راه نفس کشیدنم را دشوار می کند دفتری سبز به جای مانده از رفیقی نا آشنا در ظاهر و آشناتر از هر آشنا در دل همدم تنهایم می شود وتسکین دهنده دردهایم . و بازهم اولین برگ این دفتر که با صحبت های دو عاشق که گلوله های دشمن بینشان فاصله انداخته ...

 

اقا مرتضي برگرد خيلي زخم برداشتي خدا عجرت دهد .

آقا مهدي ! من سنگر حميد را خالي نمي گذارم اينجا حال و هواي ديگر دارد .

اوضاع نجا چطور است آنجا چطور است ؟

آقا مهدي فدايت شويم اوضاع خيلي خوب است . آلان ملائكه اينجايند . من بهشت را مي بينم ، من در بهشتم .

مواظب باش بهشت و جهنم را از هم تشخيص بده

آقا مهدي من بهشت را مي بينم . اين راهي كه انتخاب كرده ام آگاهانه بود ..... و بعد تماس قطع شد .

آخرين صحبتهاي مرتضي ياغچيان با آقامهدي باكري در پشت بيسيم .     عمليات خيبر : 7/2/62 ( نزديكيهاي غروب )

 

آن شب شبي كه پيكر ياران بر آب رفت                 مجنون ترين جزيره دنيا بخواب رفت

 


 

مهدي مرندي

روز سوم، بي سيم چي خبر داد كه ژاندارمري ها دارند تماس مي گيرند . نمي فهميد چه مي گويند. رفتم پاي بي سيم، بي سيم ژاندارمري با ما هماهنگ نبود. پشت بي سيم فقط مي شنيدم يكي مي گويد: «عگاب، عگاب…»
از قرار معلوم ترك زبان بود و نمي توانست عقاب را درست تلفظ كند. معطل نكردم و گفتم: «بچه ها مثل اين كه خبري شده!»
يك عده از بچه ها را فرستادم جلو. دشمن دست به تك شناسايي زد و آنها بلافاصله عقب نشيني كرده بود. عراقي ها تعدادي از نيروهاي ژاندارمري را هم با خود برده بودند تا از آنها اطلاعات بگيرند. بچه ها تماس گرفتند و گفتند چهل نفر از عراقي ها سوار بر زرهي آمده بودند و موفق شدند تعدادي اسير بگيرند. آنها مي پرسيدند حالا چه كار كنند؟
به دو نفر از نيروها ـ برادر سبزه بين از نيروهاي مشهد و آقاي سليماني از بچه هاي همدان كه بسيار قوي و فعال بودند – گفتم: «يك گروه از بچه ها را برداريد، بريد تعقيب دشمن.»
رفت و آمد در روز خطرناك بود. بچه ها حركت كردند. نزديك غروب، نرسيده به يك روستا، به عراقي ها رسيدند و درگير شدند. توي درگيري، يك نارنجك پشت پاي برادر سبزه بين منفجر مي شود و تركشش قسمتي از عضلة پايش را پاره مي كند. تير قناسه اي هم مي خورد به كتف آقاي سليماني. بچه ها موفق شدند از آن چهل نفر، نوزده نفر را پيدا كنند و با خود بياورند و توانستند تعدادي از اسراي ژاندارمري را هم آزاد كنند . بيشتر بچه ها زخمي بازگشتند.(پاورقي1)
در اين فاصله، توپخانه هم سر و سامان پيدا كرد. اقاي «رضا صادقي» ديده بان بود . يك آتشبار 105، يك آتشبار خمپارة 120، و 82 كل آتش سپاه را در منطقه تشكيل مي داد كه پايه گذار توپخانة سپاه در غرب كشور شد.
خمپاره ها را در ششصدمتري دشمن، جايي كه حتي تصورش را هم نمي كرد، كار گذاشتيم. توپ 105، جزو توپ هاي اسقاطي ارتش بود و سعي كرديم آن را هم رو به راه كنيم.
در اين مدت، دشمن بيكار نبود و يك سكوي موشك «فراگ» در منطقه مستقر كرد و مقرها را زير آتش گرفت.
با اين وضعيت، نمي دانستيم بر سر توپخانة ما چه مي آيد. تنها راه حلي كه به ذهنمان رسيد، استفاده از سوله هاي «آرميكو» بود. «توسلي»(پاورقي2) را كه از گردان هفت بود ، فرستاديم تهران. سوله ها را خريد و آورد . آنها را سرهم كرديم. محل آن را كه قبلاً در نظر گرفته بوديم، بتون ريختيم. در منطقة «ريخك» بيم محور بچه هاي همدان و محور چپ دشت ذهاب كه بچه هاي حاج بابا مستقر بودند، سوله را به پا كرديم و توپ ها را در آن جا داديم.
وقتي سوله ها را آماده كرديم، رفتيم پيش فرماندهان توپخانة ارتش و تقاضاي توپ 203 كرديم. اول قبول نمي كردند. مي گفتند: «ما توپ 203 را بياوريم زير برد خمپاره! اين كار را ارتش هيچ جاي دنيا انجام نمي دهد.»
با كلي خواهش و درخواست، ازشان خواستيم بيايند و مقر توپخانه را ببينند. بالاخره راضي شدند و آمدند. بعد از ديدن مقر، خيلي زود موافقتشان را اعلام كردند و يك قبضة 203 به آن جا منتقل شد.
توپ 203 برد زيادي نداشت و فقط مي توانست شانزده كيلومتر را پوشش بدهد. اما در عوض، قدرت تخريبش زياد بود. گلوله هايش 95 كيلو وزن دارد و بعد از برخورد، تا شعاع دويست متري موج ايجاد مي كند.
بالاخره توپ 203 را مستقر كرديم. يك دوربين مهندسي خيلي قوي كه از مقر «سرآب گرم» پيدا كرده بودم، آن را در اختيار آقاي صادقي گذاشتم. با آن دوربين مي شد نقاط حساس را ديد. صادقي هم با آن دوربين، دو سكوي موشكي دشمن را زير آتش گرفت و منهدم كرد. عراقي ها مجبور شدند سكوي متحركت برپا كنند. روي ماشين حامل موشك آتش ريختيم. آنها نمي توانستند از سكو خوب استفاده كند. دست به كار شدند و تصميم گرفتند توپخانة ما را خفه كنند؛ با آتشبار 130، خمپارة 120 و 82، كاتيوشا و خلاصه هرچه داشتند، روي ما متمركز كردند؛ ولي فايده نداشت. حتي هواپيماهايشان مي آمدند و بمب خوشه اي مي ريختند؛ اما سوله ما همچنان اجازه كار به آنها نمي داد. حتي نمي توانستند تشخيص بدهند مقر ما كجاست. اطراف سرسبز بود و روي سوله ها هم خاك ريخته بوديم. فقط شب ها امكان داشت آتش دهانة توپ ديده شود، كه در شب هم شليك نمي كرديم. با هواپيماها و توپخانه شان از سرپل ذهاب تا پادگان ابوذر را زير آتش گرفتند؛ اما نتوانستند توپ را بزنند . خوشبختانه مقر موشكي عراق منهدم شد و ما از شر موشك فراگ راحت شديم.
در اين عمليات ، حدود سيصد نفر اسير گرفتيم و حدود شش هزار نفر از نيروهاي دشمن كشته شدند. روي هم تقريباً دو لشكر عراق در اين عمليات آسيب ديدند.
من از آن جبهه بيرون آمدم و مسؤوليت اطلاعات ـ عمليات منطقه و كارهاي شناسايي براي عمليات بعدي را آغاز كردم.

پاورقي:
1- نقشه شماره 1 ـ محل 12
2- بعدها به شهادت رسيد. از فرماندهان شجاع گردان هفت سپاه تهران بود و چندين بار به شدت مجروح شد. او در آخرين حضور خود در عمليات «مسلم بن عقيل» ، به شهادت رسيد.

 

 

 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :