حکايت سالهای بارانی (قسمت ۱۹)

بسم رب الشهدا

در اواخر سال 59 تغييراتي در كادر پادگان ابوذر(پاورقي) صورت گرفت. «پيچك»(پاورقي) به عنوان فرماندة منطقه منصوب شد. با آمدن او وضعيت تغيير كرد. از همن زمان، جلسه هاي منظم ارتش و سپاه در آن منطقه برقرار شد. حاج بابا به عنوان مسؤول، به محور ما آمد و من از اين مسؤوليت سنگين خلاص شدم. بچه هاي پادگان ابوذر سعي كردند تا من را به آن جا انتقال دهند. نه خودم مايل بودم و نه حاج بابا. استدلال او اين بود كه من به منطقه توجيه هستم و براي جانشيني خودش انتخاب كرده بود. خودم هم توجيح مي دادم
پيش او بمانم. بالاخره مخالفتم را به پادگان اعلام كردم و قرار شد هما جا بمانم.
كم كم شروع به فعاليت كرديم و به منطقه وسعت داديم. در اين بين، پادگان آموزشي كوچكي براي نيروهاي خودمان راه انداختيم تا نيروها را تقويت كنيم. براي زاغة مهمات چند سنگر زيرزميني ساخته بوديم؛ يك سنگر خالي هم كنارش. گفتيم شايد اين سنگر به مرور زمان توسط باران خراب شود.
يك بار هنگام عمليات آموزشي، بچه ها توي سنگر رفتند و خسته و كوفته ولو شدند. يكهو يك نفر نارنجك اشك آور توي سنگر انداخت. اين نارنجك ها مي توانست آدم را بكشد . داد همه درآمد. سنگر يك در بيشتر نداشت. با هر زحمتي بود، بچه ها بيرون آمدند. همه حالشان بد بود، حال خودم هم همين طور. بچه ها دور بر سنگر دراز كشيده بودند. به زحمت ايستادم و شمردمشان. ديدم يكي كم است. سريع رفتم توي سنگر. دود همه جا را پوشانيده بود. آمدم بيرون. افتادم. بچه ها دورم جمع شدند. يكي پرسيد: «چرا دوباره رفتي تو؟»
گفتم: «يكي از بچه ها نيست.»
يادم آمد كه توي اسلحه خانه ماسك ضدگاز داريم. يكي از بچه ها را فرستادم ماسك بياورد. ماسك را زدم و رفتم تو. ماسك آموزشي بود و فيلترش كار نمي كرد. به زور خودم را از پله ها كشيدم. بالا . داشتم خفه مي شدم. بچه ها آتش درست كردند و انداختند توي سنگر. يك چفيه اش را خيش كرد، پيچيد دور سرش و رفت تو. همه مان منتظر بوديم. چند دقيقه اي گذشت. با زحمت بلند شدم، رفتم جلو سنگر و فرياد زدم: «پس چرا نمي آي؟»
جوابي نيامد، خواستم بروم تو كه بچه ها نگذاشتند. داشتم با آنها بحث مي كردم كه صدايي شنيديم. رفتيم جلو. سينه خيز خودش را روي زمين مي كشيد. حالش بد بود. به زحمت مي خواست چيزي بگويد. سرم را بردم جلو گوشش . گفت: «هيچ كس اون تو نيست.»
بعدها فهميدم اشتباه كرده ام و همة بچه ها بيرون آمده بودند. از كسي كه نارنجك را انداخته بود، پرسيدم: «چرا اين كار را كردي؟»
گفت: «مي خواستم تمرين كمي جدي تر بشه!»



پاورقي:
1- از پادگان هاي بسيار مهم در غرب كشور است كه مركز حمايتي جبهه هاي غرب كشور به حساب مي آمد.
2- از معلمان تهران كه در جنگ هاي كردستان شركت داشت. چندين ماه با سمت فرماندة عمليات غرب كشور خدمت كرد. او در عمليات «مطلع الفجر» در تاريخ 20/9/60 در منطقة «چم امام حسن» به درجة رفيع شهادت نايل آمد. وي از فرماندهان شجاع و پرآوازه جبهه هاي غرب كشور است.


 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ،۱۳۸۳
تگ ها :