حکايت سالهای بارانی (قسمت ۲۰)

بسم رب الشهدا

" نيامدي"

 اين جمعه هم گذشت و تو آخر نيامدي؟

چشمم به راه ماند و تو از در نيامدي

 

 بستان در انتظار تو بر گل نشسته است

باغي نمانده است که آخر نيامدي

 

 شمشادهاي باغ ، ز داغ تو سوختند 

يک لحظه هم به ياد صنوبر نيامدي

 

 در آن خزان، خزان غم انگيز فصل عشق 

رفتي ز صحن ديده و ديگر نيامدي

 

 پرواز ِ با حضور تو خواب و خيال ماست 

اما شبي به خواب کبوتر نيامدي

 

 مهرت چگونه در دل ما خانه کرده است؟

با آنکه تو،  هنوز زخاور نيامدي؟

 

 باور نمي کنم که فراموشمان کني 

اي غايب از نظر ، که به منظر نيامدي

 

 مرغ دل شکسته پرم شد اسير تو

حتي سراغ اين دل پرپر نيامدي

 

 رفتم به کوه و دشت که پيدا کنم تو را 

جز در نسيم گلشن باور نيامدي

 

 

" کاظم جيرودي "

 


با سلام خدمت دوستان گرامی و عرض تبریک و تهنیت به مناسبت این  ایام خجسته ( ولادت آقامون سیدالکونین سرور جوانان اهل بهشت ابا عبد الله الحسین علیه السلام و فرزند برو مندش زین العا بدین (ع) و برادر رشیدش علمدار کربلا ابالفظل العباس (ع) ) و همچنین شکسته شدن حصر آبادان خدمت تک تک دوستان .

چهار شنبه همین  هفته حضرت ازرائیل سلام فراوان به شخص بنده رساند و بازهم یاد آوری کرد که « ما هستیم و به فکر شما هم هستیم هرچند که شما به فکر ما نیستید » ما هم که انسان ضعیف النفسی هستیم سریع به دست و پای ایشان  افتادیم که ما گناه زیاد داریم یه فرصت دیگه به ما بده و از هر کس که تو نستیم خرج کردیم . از آنجا ئی که وقتش نبود و خد اهم ما رو زیاد دوست نداشت یه فرصت دیگه به ما داد . ( البته بگم که کلمه ما رو که بکار می گیرم منظورم همان من  است از آنجائی که امام « قدس » با رها در صحبت هایشان از این کلمه بعنوان کلمه شیطانی نام برده اند سیع می کنم حداقل این یک فرمان امام را گوش کرده و کمتر از آن استفاده کنم . ) البته همکنون هم  احوالم چندان خوب  نیست  ولی شکر هنوز زنده ایم .

آقا توی این گیرو دار یاد رفیق عزیزم سید صالح افتادم که گفته بود تا دیر نشده وصیت نامه های خود تون را بنویسید چشم آقا سید ما که شروع کردیم .

1_ انشا الله که همه دوستانی که ما رو می شنا سند و نمی شناسند _ همین العان  و  _  بعد از مر گ ما یک  صلوات و یک فاتحه بفرستند و آخرشهم حتما بگند خدا بیامرزتش .

2_ اینهم  برای رفیقای نزدیکنر آقا اگه ما مردیم که حتما می میرم البته بعد از دیدن روی ماه آقا صاحب الزمان  (عج ) آگر روز مرگ ما همزمان شد با ولادت یکی از ائمه نکنه مثل این رفیقمون که پارسال شهید شد روز ولادت آقا زین العابدین (ع) برامون دسته زنجیر زنی راه بیندازید و توی سرو سینتون بزنید !!! اگه خواستید ما رو خوشحال کنید ،  جشن بگیرید و شادی کنید اگر هم خیلی غیرتی بودید یکی دو روز این ورآنور کنید بعد مجلس بگیرد .

ابولفضل سپهر آخرین اتل متلش را برای ما خواند و به یاران عاشوراییش پیوست. یادش گرامی و. راهش پور رهرو باد برای شادی روحش یه صلوات و یک فا تحه بخوانید .


 

حكايت 20

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

با آمدن حاج بابا كارها كمي رو به راه شد؛ شناسايي منطقه، امكانات و خيلي چيزهاي ديگر. شنيديم كه يك قبضه خمپارة 120 دست يك واحد از سپاه قصرشيرين است . هفتاد نفر خدمة بومي براي آن گذاشته بودند و يكسره تقاضاي مهمات و آذوقه مي كردند. تصميم گرفتيم برويم روي ارتفاعات «دانه خشك»؛ جايي كه خمپاره مستقر بود. با حاج بابا راه افتاديم. بين راه صحبتمان اين بود: «خمپارة 120 با هفتاد نفر خدمه چرا فعال نيست؟» با اين كه پشتيباني خوبي از آنها مي شد؛ ولي خط را پوشش نمي دادند.
رسيديم. ديديم انگار نه انگار كه آن جا خط مقدم جبهه است. نيروها خيلي راحت براي خودشان مي گشتند. پرسيديم: «قبضه كجاست؟»
با دست جايي را نشان دادند. هرچه نگاه كرديم، نتوانستيم خمپاره را ببينيم. رفتيم جلوتر. ديديم ده سانتي متر از لولة خمپاره از توي زمين بيرون است. فهميديم تمام خمپاره، مهمات و پشتيباني بهانه است. يك عده نيروي بومي، بدون هيچ تصوري از جنگ، فقط سر خودشان را گرم مي كردند.
حساب و كتاب كرديم؛ ديديم مي شود با اين خمپاره روي خط، پوشش ايجاد كرد. نيروي لازم براي استفاده از آن را داشتيم. عده اي از بچه هاي ادوات پادگان امام حسين(ع) آمده بودند كمك ما. با بردن آن خمپاره، آنها از بيكاري در مي آمدند. رفتيم پيش فرماندة سپاه قصرشيرين . گفتيم: «آقاي مالكيان(پاورقي1)، اين قبضه را بدهيد به ما.»
گفت: «چه طور مي شه يك سلاح سازماني را به اين راحتي تحويل داد؟» ديديم به اين راحتي نمي شود خمپاره را از آنها بگيريم. از طرف ديگر نمي توانستيم بي تفاوت باشيم. آن قسمت هم تحت كنترل دفاعي ما بود. بهشان كلك زديم. گفتيم: «خيلي خب، شما بياييد قبضه را جلوتر مستقر كنيد. تمام نيروهاي قبضه را هم بياوريد جلو.»
بالاخره بعد از ده روز رفت و آمد، قبضه را آوردند جلو مستقر كردند. به طور موقت آن را نزديك رودخانة «الوند» گذاشتند. شبانه به كمك چند نفر از بچه ها سر نگهبانان را گرم كرديم و قبضه را از توي ساختمان برداشتيم و منتقل كرديم به طرف ديگر رودخانه. صبح كه آنها از خواب بيدار شدند، ديدند قبضه نيست. فريادشان بلند شد؛ اما كار از كار گذشته بود . خدمة قبضه گفتند:«خب، حالا ما چيكار كنيم؟»
گفتم: «هيچي، شما هم بياييد توي خط مستقر بشيد.»
گفتند: «ما توي خط مستقر نمي شيم.»
راه افتادند و رفتند. رسيد يك قبضه خمپاره را به آقاي مالكيان داديم.
هنوز ناراحت بود. بهش گفتم: «ما و شما نداريم . بايد يك جوري از امكانات كم منطقه استفاده كرد.»
كم كم يك قبضة ديگر هم جور كرديم و آتشبار خمپاره گسترش پيدا كرد. بچه هاي ادوات: «قريشي»(پاورقي2)، شهيد «اكبر عرب نجفي»، شهيد «چنگيزي» و شهيد «پهلوان خيلي»(پاورقي3) خوب از آنها استفاده مي كردند و خط را پوشش مي دادند. بعد هم آتشبار توپخانة 105 را به منطقه آورديم. در آن موقع، در منطقه، غير از ارتش، كس ديگري توپخانه نداشت و ما اولين توپخانه را تشكيل داديم. ديگر از حالت بي نظمي اول جنگ درآمده بوديم. با نظر حاج بابا محل مقر را عوض كرديم. به روستاي ترك ويس(پاورقي4) رفتيم كه سنگرها و اتاق هايش بتوني و سيماني بود. سرويس هاي بهداشتي هم درست كرديم تا بچه ها راحت باشند.
يك ماشين سيمرغ داشتيم كه هر وقت بهش احتياج داشتيم، يا جوش مي آورد يا استارتش خراب مي شد و بارش زمين مي ماند. به جاي آن ماشين، يك تويوتا دادند. راننده اش جوان بود. بهش مي گفتند: «تقي چلچله!» مجبور بوديم با چراغ خاموش حركت كنيم. دشمن روي رفت و آمدها حساس بود و با ديدن كمترين نوري آن جا را مي كوبيد. يك شب كه توي خاموشي مطلق داشتيم مي رفتيم طرف پادگان، يك لحظه فهميدم چه اتفاقي افتاد. فقط حس كردم دارم مي ميرم و ديگر چيزي نفهميدم. چندبار كه به هوش آمدم، حس كردم دارند مرا از لابه لاي آهن ها برون مي آورند. صبح فردا در بيمارستان

«ابوذر» به هوش آمدم. لبم پاره شده بود و بخيه زده بودند. چند جاي ديگر بدنم هم آسيب ديده بود. تقي چلچله هم سينه اش زخمي شده بود. گفتم: «چه اتفاقي افتاده؟»
گفتند: «تو تاريكي و موقع تصادف با يك تانك، از جاده خارج شدين و چپ كردين!»
پس از چهل و هشت ساعت استراحت برگشتم مقر. بعد از آن قرار شد با چراغ خاموش حركت نكنيم. تلفات تاريكي بيشتر از تلفات خمپاره و گلوله هاي توپ بود! فقط دو، سه كيلومتري نزديك مقر خاموشي رعايت مي شد؛ آن هم براي لو نرفتن مقر. با اين تصميم تازه، رفت و آمدها سريعتر شد و خطرهاي بين راه از بين رفت. كم كم محورهاي ديگر هم همين كار را كردند.
اواخر سال 59 طي چند بار گشت و شناسايي در منطقه «افشار آباد» ، از توابع سرپل ذهاب به اجساد مطهر شهداي عمليات محسن چريك، آن انسان هاي پيشتاز در شهادت، برخورديم و تصميم گرفتيم صبحدم يكي از روزها براي آوردن اجساد شهدا اقدام كنيم. دشمن ديد و تير فعالي روي منطقه داشت، لذا صبح سحر حركت كرديم و به منطقه رسيديم. شناسايي و آماده سازي اجساد براي انتقال به عقب صورت گرفت و تا شب صبر كرديم. بعد از تاريكي، اجساد به پادگان ابوذر منتقل شد.
سعيد گلاب بخش معروف به «محسن چريك» با جمعي از پاسداران وفادارش براي متوقف كردن پيشروي دشمن، اقدام به عمليات ضربتي در عمق مناطق دشمن كرده بود تا با اين عمل ، هم وحشت در دل دشمن بيندازد و هم دستور ولي امرش، حضرت امام خميني(ره) مبني بر متوقف كردن دشمن را گردن نهد. اين درس مردانگي تاثير عميقي بر روحيه من و دوستانم گذاشت.


پاورقي ها:
1- فرماندة وقت قصرشيرين كه در طول جنگ، خدمات زيادي براي سپاه اسلام انجام داد و در سال 1372 در اثر يك حادثه درگذشت.
2- بنيانگذاران ادوات و سازماندهي و آموزش در اوايل جنگ بود كه به صورت بسيجي داوطلب به سرپل ذهاب آمده بود. او بعدها به شهادت رسيد.
 

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :