کليزمن دوستت دارم !

بسم رب النتظار

 با سلام یک شب جمعه دیگر آمد و من ماندم یک دنیا ...

1_ جمعه که گذشت خیلی سخت و دشوار بود یک حس درونی می گفت که انتظار این زیبا ترین واژه بعد از عشق به پایان داستان خود خواهد رسید و به معنی کلمه کامل خواهد شد با آمدنش ؛ او که نیامد داستان من آغاز شد کلنجارهای درونی در گیریهای روانی .  چرا او نیامد انتظار من این گونه نبود ...!  و من  من و منهای دیگر ( وبازهم این کلمه شیطانی ) امان انسان را می برد این منیت و من بودن . حتی وقتی به صفحه جادوئی و آن عروسک خیمه شب بازی ( دکتر هخام یزدی   اباء دارم حتی از گفتنه کلمه عروسک که عروسک در نزد صا حبا نش -  کودکان ، اهل هنر  - دارای احترام است ) با دوستان نگاه می کردیم  دوستان قهقه می زدند و من نیز در  چهره خندان ولی در آن شلوغی در درو نم و در خلوت وجودم  می گریستم و آه می کشیدم که چرا او نیامد ...

بدنبال جواب می گشتم و مشقول بودم تا اینکه با کتابی سرخ رنگ از دکتر شهید مطهری بر خوردم ( قیام و و انقلاب مهدی « عج » ) در بخشی از این کتاب « صفحه 61  »  انتظار را به دو بخش تقسیم کردند و به زیبای جواب چرا های مرا دادند .

 

( ... انتظار فرج دو گونه است : انتظاری که سازنده است ، تحرک بخش است ، تعهد آوراست ، عبادت ، بلکه با فضیلت ترین عبادت است و انتظاری که ویرانگر است ، بازدارنده است ، فلج کننده است ، و نوعی « ابا حیگری » محسوب می شود .  ... )

پس شکر خدای را که ما را از منتظرین وجود نازنینش قرار داد  که این واژه را هر چند اندک درک کنیم . الهم عجل لولیک الفرج .

 


 

2-  درابتداء خواهش می کنم که از این مطلب بنده کمترین ، سو ء  برداشت نشود . !!!  قرار است فردا تیم فوتبال آلمان برای یک بازی خیر یه ! با تیم ملی فوتبال کشورمان در استا دیوم آزادی البته نه آن آزادی که دکتر هخا می گفت ! بازی کند . با امید موفقیت تیم ملی کشورمان  ( و کشور آن خانم که از دکتر هخا می خواست که دارو های مادر بزرگش را با خود به تهران بیا ورد ) در یک بازی جوانمردانه . البته بازهم جوانمردانه به سبک ما نه آلمانی .

نمی دانم چرا هر وقت که نام کشور آلمان بگوشم می خورد یاد سه چیز می افتم 1- ما هر دو آریایی هستیم !  2 - کمکهای انسان دوستانه کلیزمن در زلزله رودبار و بم 3- و از همه مهمتر شهرهای شلمچه ،حلبچه ، و گاز خردل و هزاران  زن و کودک شیمیائی این شهر ها و دیگر شهرها ایران .

حال که جندین نفر از مردم بم به نمایندگی از زندگان این شهر ، در این شهر برای دیدن این مسابقه به ورزشگاه آزادی می آیند چه خوب است حداقل یکی دو نفر از مجرو حین شیمیائی به نمایندگی از شهدای شیمائی در ورزشگاه حاضر می شدند تا یادمان باشد که چرا آلمانها انقدر ما را دوست دارند.!!!!

 


 

3- اصو لا آدمی سیا سی نه که نیستم به ماننده شتری ماده هستم .! ولی نمی دانم چرا وزیری که استیضاح می شود چرا باید پست و مقامی با لاتر به او داده شود !!! 

4- امید وارم که ریاست محترم جمهور با استعفای این دوسته عزیزشان موافقت کنند و ما را از شیرین کاریهای ایشان در امان بگذارند . ما که از این بازی چیزی سر در نیا وردیم .

 


 

5- حكايت 22

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

قرار شد كار اطلاعات ـ عمليات را به عهده بگيرم. از بچه هاي بسيجي كه مي آمدند. منطقه، نفرات لازم را انتخاب كردم. بعد از يك دورة كوتاه، گشت ها را راه انداختيم. هنوز اسلايدها و فيلم هاي هست.
از سرپل ذهاب تا قصرشيرين سي كيلومتر راه است. اين مسير را زير ديد دشمن پياده طي كرديم و مقرها و مكان هاي آنها را شناسايي كرديم. صبح زود راه مي افتاديم وجب به وجب منطقه را شناسايي مي كرديم.
بالاخره عمليات در آن منطقه به تصويب رسيد. قرار شد گردان هاي «هشت» و «نه» سپاه از پادگان ولي عصر(عج) به كمك ما بيايند. اولين امكاناتي كه در شناسايي فراهم كرده بوديم، تهية اسلايد از تمامي منطقة تحت تسلط دشمن بود. اين كار، هم به درد نيروهايي مي خورد كه براي اولين
بار به منطقه آمده بودند و هم كمك زيادي به هوانيروز مي كرد، تا نسبت به زمين توجيه شوند.
زماني كه برنامه هاي آموزشي عمليات را شروع كرديم، در جلسه هاي توجيهي فرماندهان، شهيد شيرودي هم حضور داشت. او با ديدن اسلايدها تعجب كرد و پرسيد: «چه طوري اين اسلايدها را تهيه كردين؟!»
براي اولين بار در سپاه پاسداران اسلايد تهيه شده بود. از آن پس، در كلاس هاي توجيهي، اسلايدها را پخش مي كرديم. نيروها از روي اسلايدها ياد مي گرفتند كه چگونه در زمان گم شدن از علايم طبيعي استفاده كنند و به سنگرهاي خودي برگردند؛ همين طور با محل كاليبرها آشنا مي شدند و مي فهميدند كدام يك از شيارها براي عبور، مسير امن تري هستند.
به دست آوردن اين اطلاعات، كار راحتي نبود. يك شب، يكي از بچه ها پيشنهاد خوبي داد. فرداي آن روز، چند بسيجي را فرستادم دنيال كلاغ! بهشان گفتم: «كلاغ سالم مي خوام!»
اول بهشان برخورد و نمي دانستند كلاغ را براي چه مي خواهيم. وقتي فهميدند كه شوخي نكرده ام ، كنجكاوي نكردند و سريع پي دستور رفتند. دو روز بعد، با ده كلاغ برگشتند . توي اين فاصله، يكي از بچه ها را فرستادم تا از پادگان فتيله تهيه كند. شب با گروه راه افتاديم و رفتيم نزديك مواضع دشمن؛ درست جايي كه قرار بود عمليات كنيم. فتيله ها را بستيم به پاي كلاغ ها و روشن كرديم. بعد هم آنها را آزاد كرديم. چون كلاغ ها از روشنايي كه به پايشان بسته شده بود، مي ترسيدند، توي آسمان آرام و قرار نداشتند و اين طرف و آن طرف مي رفتند. درست همان كاري كه ما لازم داشتيم. نيروهاي دشمن ديدند چند نور توي آسمان مي چرخد. تا آن لحظه با چنين صحنه اي روبه رو نشده بودند. كاليبرهاي ريزشان شروع كرد به تيراندازي. ما هم منتظر همين بوديم. تمام كاليبرها را شناسايي كرديم و موقعيت تك تك آنها را مشخص كرديم. اين كار براي بچه ها خيلي جالب بود. هيچ كدام حدس نمي زدند كه كلاغ ها بتوانند اين قدر به دردمان بخورند.

 


  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :