حکايت سالهای بارانی ( قسمت ۲۴)

بسم رب الشهدا

حمد و سپاس خداوندی را که ما را به حمد و سپاس خود راه نمود و از حامدان خود قرار داد ، تا از شکر گذاران او باشیم . و ما را در برابر حمد و سپاس خویش پاداش داد ، آن سان  که نیکو کاران را پاداش دهد .

حمد و سپاس خداوندی را که یکی از راههای که در برابر ما گشود ، ماه خود ، ماه رمضان است ، ماه  صیام ، ماه اسلام ، ماه پاکیزگی ازآلودگی ها ، ماه پاکی از گناه ، ماه نماز ، ماهی که در آن قرآن نازل شد ه، قرآنی که راهنمای مردم است و تمیز دهنده حق از با طل ونشانه آشکار هدایت است .

با تیریک حلول ماه مبارک رمضان و امید به آینده به آینده ای که به خالق خود نزدیک تر شویم انشاالله

 


هفته ای که گذشت حرفهای زیادی در مورد فیلم آقای ( م _ د ) شنیدم بعضی تائید می کردند بعضی تکذیب . حرف تائید کنندهاش این بود که این مشکلات توی شهر هست باید تلنگور زدتا ما و مسئولین بیدارشن ( نمی دونم مسئولین چقدر خوابشون سنگین ! ) با یکی از این دوستان که صحبت می کردم که از دوستان اقای ( م - د ) هستند می گفتند که یکی از کار گردانان خانم ، مشهور سینمای ایران  ایشبه موبایل آقای کار گردان زنگ زده اند و گفته اند که این فیلم ایشان را تحت تاثیر قرار داده است و ادامه می داد که هدف این آقا بیدار کردن  وجدان های خفته مردم بوده و با اینکه هیچ نهادی هم به ایشان کمک نکرده ( ایشان خصو صا از صدا و سیما نا راضی بودند ) ولی تا ثیر خود را گذاشته است .

و اما حرف مخالفین این بود که این عمل آقای ( م - د ) حس امید را در جامعه از بین میبرد و موجب ترویج فرهنگ فساد می شود .

و از آنجا که خود به شخصه این فیلم را ندیده ام ابراز نظر هم نم کنم ولی یک نکته را تیتر وار یادآور می شوم و اگر عجل مهلت داد در آینده بیشتر خواهم گفت و آن نکته این است که ما همیشه از نسل جوان مان انتظار داشتیم که حرمتها را حفظ کند . در حالی که به او آموزش نداده ایم که چگونه حفظ کند یا حرمتها چیست . پس چه توقعی داریم از کسی که چیزی نمی داند .!!

 


آسمان بود كه هر جا می‌رفتی و هر چه قد می‌كشیدی، او را فراتر از خویش می‌دیدی. عزت آفریدگار كبریایی است اما عزت مؤمنین در تواضع است. آسمان بلند است و وسیع، اما پایی می‌نگرد و در گودالهای كوچك آب نیز جلوه می‌كند. (سید شهیدان اهل قلم  مرتضی آوینی )

دوستان عده ای از بچه مسلمونها اقدام به راه اندازی سایتی با امکان ارائه وبلاگ رایگان نموده اند ما که عضو شدیم پیشنهاد می کنم تا نامهای مورد نظر شما پر نشده ثبت نام کنید . سایت پارسی بلاگ . بعدا نگید نگفتی  ها .

 


حكايت 24

حكايت سال هاي باراني

مهدي مرندي

قرار شد ما از ناحية قصرشيرين به سمت سرپل و ارتفاعات بازي دراز وارد عمل شويم و ارتفاعات را از دشمن پس بگيريم. از طرف ديگر، تانك هاي ارتش هم مي بايست دشت ذهاب را دور بزنند و به ما ملحق شوند. به اين ترتيب، مي توانستيم منطقه را كاملاً پاكسازي كنيم و شهر سرپل ذهاب و دشت ذهاب را از تيررس دشمن خارج كنيم.
تقسيم نيروها به اين صورت بود؛ در منطقه دشت ذهاب و جادة قصرشيرين به طرف سرپل ذهاب، نيروهاي ارتش و سپاه همدان عمل مي كردند. منطقة «دانه خشك»، «دشت ديره»، ارتفاعات «بازي دراز» و دشت «داربلوط» هم دست ما بود.
با نظر نهايي فرماندهي مستقر در پادگان ابوذر (شهيد پيچك(پاورقي1) ، شهيد
حاج بابا(پاورقي2)، شهيد شيرودي(پاورقي3) و سرهنگ بدره اي(پاورقي4) عمليات آغاز شد. در همان ساعات اوليه، دو تا از ارتفاعات مهمي كه در دست دشمن بود، سقوط كرد و هفتصد نفر از آنان به اسارت درآمدند. اين عمليات، اولين عمليات منظم سپاه در تمامي جبهه ها بود و شهيد بهشتي به عنوان رئيس ديوان عالي كشور، از رزمندگان تشكر و قدرداني كرد.
در آن عمليات، در تمام جبهه ها، درگيري سختي با دشمن داشتيم. بچه ها مقاومت خوبي از خود نشان دادند و با تمام كمبودها، از جان و دل مايه مي گذاشتند . در يكي، دو ساعت اوليه، پيشرفت خيلي خوبي داشتيم؛ اما كم كم مهمات و قواي ما تحليل رفت و عراقي ها با قدرت پاتك زدند. بچه ها ارتفاع 1100 را حفظ كردند؛ ولي نتوانستند روي 1150 غير صخره ايي دوام بياورند. دشمن بعد از بيست و يك بار پاتك سنگين، نتوانست آن را پس بگيرد. مهمات كم بود، تا جايي كه نيروها به جاي نارنجك، سنگ به سمت دشمن پرتاب مي كردند.
لحظه هاي سختي بود. دشمن با هليكوپتر نيرو پياده مي كرد. نيروها قسمتي از راه را با ميني بوس جلو مي آمدند و بعد سوار ماشين ايفا مي شدند بچه هاي ما هم تا جايي كه در توان داشتند، نيروهاي در خط را پشتيباني مي كردند. يكي از كارهايشان اين بود، پوكه گلوله هاي 155 را از ارتش گرفته ، داخلش را تميز كرده و رنگ زده بودند. در زير آن، سه شاخة فلزي جوش داده بودند. توي درگيري شديد و درست وقتي كه ارتفاعات موردنظر را گرفته بوديم،
هليكوپترهاي خودي اينها را جاي گلوله مي ريختند روي خط خودي توي هر كدام، برنج داغ با كفگير و چند ظرف يك بار مصرف بود. اين روحية بچه ها تاثير زيادي مي گذاشت. پشت كاليبر و توي درگيري غذاي گرم مهيا شده بود.
نيروهاي ما در منطقة بازي دراز كاملاً موفق بودند؛ ولي در بقية جبهه ها موفقيت به اين اندازه نبود. پيشروي اوليه خيلي خوب بود، اما نگهداري مواضع كار راحتي نبود.
بعد از بيست و يك بار پاتك دشمن ، توانستيم تا حدي خط را تثبيت كنيم. در همين گيرودار، با نيروهاي محدودي كه داشتم (حدود بيست و شش نفر) در يكي از جاده هاي عراق به طرف چپ جبهه حركت كرديم. در همه جا جنازه هاي عراقي افتاده بودند. حدود ساعت چهار بعدازظهر، به تنگة رسيديم. جاده اي كه از اين تنگه مي گذشت، مي رسيد به پشت نيروهاي ما. حدس زدم دير يا زود با ناموفق ماندن پاتك، عراقي ها به فكر استفاده از اين تنگه مي افتند. با مقر تماس گرفتم و از آنان كمك خواستم. گفتند: «نيروي اضافي نداريم. با نيروهاي خودت تنگه را پوشش بده.»
اولين كاري كه كرديم، پاكسازي تنگه بود. در مسير به سنگري رسيدم كه از ظاهرش معلوم بود قرارگاه فرماندة تيپ بوده است. رفتم توي سنگر. فقط سلاح بود و كيف سامونت و مهر و نشان. مشخص بود كه امكانات فرمانده است. بقية بچه ها هم امكانات سنگرها را جمع كرده بودند و غنيمت زيادي به دست آمد. خودم توانستم پانزده قبضه تك لول پدافند 4/1 جمع كنم كه اين امكانات، پدافند هوايي سپاه را در منطقه پايه ريزي كرد.
توي يكي از سنگرها پر بود از شيشه هاي نوشابه. نگذاشتم بچه ها بهشان دست بزنند. گفتم: «براي رسيدگي به اين جور چيزها، وقت زياده.»
به سنگر بعدي رفتم. گوشة سنگر چيزي تكان مي خورد. حركتش آرام بود. گلنگدن كشيدم و گفتم: «قف»، تكان نخورد. جلو رفتم. يك نفر دراز كشيده و رويش پتو انداخته بود. وقتي ديد بلند نمي شود، بچه ها را صدا زدم. گفتم بكشيدش بيرون. خودم هم مواظب بودم دست به اسلحه نشود.
يك سرهنگ، با هيكل درشت بود كه سبيلش تا زير چانه اش پيچ خورده و آويزان بود. نمي گفت كه فرمانده تيپ بوده يا نه. شايد هم جزو افسران ارشد بود. پايش تير خورده بود و نمي توانست راه برود. برديمش توي يك سنگر و برايش نگهبان گذاشتيم. بچه ها همين طور كه سنگرها را پاكسازي مي كردند، به اين فكر بودم كه با 26 نفر چه طور اين منطقه وسيع را پوشش بدهم.
چند تلفن صحرايي پيدا كرديم. با آنها بين سنگرهاي نگهباني خودمان شبكة تلفني برقرار كرديم. خمپاره هاي 60 را به سمت منطقه اي كه احتمال درگيري وجود داشت، آرايش داديم. در همين گير و دار، بچه ها ده، پانزده سرباز زخمي را از سنگرهاي ديگر جمع كردند. مشكل كم كم بالا مي گرفت. با نيروي انداك نمي توانستيم براي اسرا نگهبان هم بگذاريم. بالاخره همة آنها را برديم توي يك سنگر بزرگ و يك نگهبان برايشان گذاشتيم. خودم هم مرتب به آنها سر مي زدم. تقريباً همه شان زخمي بودند.
به يكي از بچه ها گفتم: «تو مامور تداركات هستي، هر طور شده براي بچه هاي خودمان و اسرا فكري بكن.»
او هم تمام مواد غذايي را كه از سنگرها جمع كرده بود، براي نيروها آورد. مرتب با تلفن با تك تك سنگرها تماس مي گرفتم. چند نفر را جلو پل و نزديك تنگه مستقر كرده بودم؛ تعدادي هم بالاي ارتفاع بودند. خودم با چند نفر، ديگر فاصلة بين دو گروه را پر مي كرديم. آن شب، لحظه به لحظه با بچه ها تماس مي گرفتم.
هوا تاريك و روشن بود. راه افتادم تا اطراف را دقيق تر شناسايي كنم. كمي دورتر از تنگه، چند لودر و بيل مكانيكي پيدا كردم. سويچ روي يكي از لودرها مانده بود. يك جيپ فرماندهي هم آن جا بود. هركار كردم، روشن نشد. رفتم نشستم پشت لودر. تا آن وقت سوار لودر نشده بودم. نمي دانستم چه طور كار مي كند. ديدم سه دنده بيشتر ندارد. با آن كلنجار رفتم. فكر كردم مي توانم از آن استفاده كنم. لودر را راه انداختم و رفتم طرف تنگه.
با بچه ها صحبت كردم. قرار شد اسرا را ببرم عقب تا هم از آنها اطلاعات بگيريم و هم امكانات براي خودمان بياورم. اسرا را آوردم بيرون و به خط كردم. مي خواستم از آنها اطلاعات بگيرم. يكي شان زبان كردي مي دانست.كمي كردي سرپل ذهابي ياد گرفته بودم. دست و پا شكسته از او چند سؤال كردم. فايده اي نداشت. تصميم گرفتم آنها را ببرم عقب. ازشان خواستم بيايند كنار لودر. تكان نخوردند! راضي نمي شدند و فرمانده شان را با خود بياورند. پايش تير خورده بود و نمي توانست راه برود. كمي كه اصرار كردم، به زور خودشان را تا دم لودر كشيدند. بچه ها كمك كردند و همه شان را برديم توي بيل لودر. بيل لودر را بالا بردم و راه افتادم طرف انتهايي ترين قسمت جاده كه بقيه بچه ها در آن مستقر بودند. هنوز جاده اي كه ما را به پشت جبهه وصل كند، نداشتيم . بچه ها بايد با غنيمت هايي كه گرفته بودند، آن چند روز را سر مي كردند تا جاده وصل شود. آن هم خيلي طول مي كشيد. سپاه هنوز توان مهندسي نداشت و با همكاري جهاد و ارتش ، داشتند كارهايي انجام مي دادند. معلوم نبود چه قدر طول بكشد. جاده اي هم كه مي شد، از آن استفاده كرد همان جاده هاي قاطر رو قديمي بود.
مسيري را كه مي رفتم، پر از سنگر بود. دشمن قدم به قدم سنگرهاي پر از امكانات و تداركات تعبيه كرده بود. اين امكانات براي دو لشكر تهيه شده بود و حالا بچه ها آنها را سريع تخليه مي كردند . در بين راه، بچه ها با ديدن لودري كه اسرا را حمل مي كرد، خنده شان گرفته بود.
به آخر جاده و مقر اصلي رسيديم. حالا مشكل اصلي، پايين آوردن بيل لودر بود! نمي دانستم چه طور بياورمش پايين. شروع كردم به جا به جا كردن اهرم ها. يكهو بيل همان بالا برگشت و همه را از ارتفاع سه متري ريخت پايين. صحنة بدي بود. اصلاً قصد نداشتم اين طور بشود. همة كساني كه آن جا بودند، زدند زير خنده. حتي چند تا از اسيرها هم مي خنديدند. جلو رفتم و از آنها معذرت خواهي كردم. گفتم : «من قصد اذيت كردن شما را نداشتم. اين اتفاق هم به خاطر اين افتاد كه بلد نبودم چه طور بيل را پايين بياورم!»
آنها چيزي نگفتند.
اسيران را تحويل دادم و آمدم سراغ لودر. هركاري كردم روشن نشد. مجبور شدم با امكاناتي كه گرفته بودم، پياده برگردم به تنگه. غروب رسيدم آن جا. در اين فكر بودم كه اگر اوضاع آرام باشد، استراحت كنم. سه شب بود كه نخوابيده بودم. نزديك مقر كه رسيدم، ديدم وضعيت خوب نيست. بايد دوباره مشغول مي شدم.

پاورقي:
1- شهيد غلامعلي پيچك، فرماندة عمليات غرب كشور.
2- شهيد محسن حاج بابا، فرماندة جبهة چپ منطقة سرپل ذهاب.
3- شهيد اكبر شيرودي، فرماندة وقت هوانيروز منطقه.
4- سرهنگ بدره اي، فرماندة وقت تيپ سه لشكر 81 زرهي باختران.

  
نویسنده : خیبریان ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :